نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی کلمه عبور]


  چاپ        ارسال به دوست

دو داستان کوتاه- سیامک احمدی

دو داستان کوتاه بهاری از سیامک احمدی

 

کفش هایی با روبان قرمز

 

- این نه، اونی که روبان قرمز داره

- ولی بابا اون ..

پاهاشو به زمین کوبید و با گریه گفت : نه.. نه.. من همونو می خوام.

پدر به اجبار رو به فروشنده گفت : آقا همونی که روبان قرمز داره رو بدین.

دختربچه لبخندی زد .سارا هم به خاطر پیروزی دختر لبخندی زد و صورتش را که به شیشه ویترین مغازه چسبانده بود، جدا کرد و نگاهی به کفش هاش انداخت. این کفش ها را پدرش برای او خریده بود . بعد از سه سال رنگ و رو رفته بود و یک سوراخ داشت که مامان برایش روفو کرده بود. چقدر دلش می خواست که بازهم با بابا برا ی خرید عید می¬آمد ولی بابا .. پارسال از داربست..

سارا خم شد و سبدی که پر از کبریت آشپزخانه و دستمال سفره بود را برداشت و به راه افتاد. آن کفش ها با روبان قرمز، هوش و حواس سارا را هم برده بود.

 

 

تنها در کنار ما

صدای تیک تاک ساعت در فضا پیچیده است. بوی عطر سیب و سمنو به مشام می رسد. تنها در کنار سفره هفت سین که بر روی میز چیده شده، نشسته و به قاب عکسی که در گوشه ای از اتاق آویزان است خیره شده.. صدای شلیک گلوله های توپ فضا را می شکند و اشک ها بر روی صورت پدر روان می شود، صندلي مادر در کنار سفره هفت سین، خالی ست.

 


١٢:٢٤ - 1391/01/10    /    شماره : ٢٦١٦    /    تعداد نمایش : ٤٤٥



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :3222
کل بازديدها :9875010
بازديدکنندگان آنلاين :8
بازديدازاین صفحه :53738