نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی کلمه عبور]


  چاپ        ارسال به دوست

زمستان تا بهار- پیام بخشعلی

ايران كنار كرسي از بي حوصلگي داشت با مو هاي عروسكش ور ميرفت و هر از گاهي انگشتشو تو چشاي خالي عروسكش ميكرد و زير لب چيزايي به عروسكش ميگفت.

 

ايران كنار كرسي از بي حوصلگي داشت با مو هاي عروسكش ور ميرفت و هر از گاهي انگشتشو تو چشاي خالي عروسكش ميكرد و زير لب چيزايي به عروسكش ميگفت.

عزيزم كنار سماور اون ور كرسي مثل هميشه در حالت نشسته، مشغول چرت زدن بود ،كه ايران   بي مقدمه پروند:

عزيز جون پس كي بهار مياد!

عزيز كه تازه چشاش گرم شده بود با صداي ريز و بچگونه ي ايران از خواب پريد ولي بر طبق عادات هميشگيش كه ادعا ميكرد كه بيدار بوده و فقط داشته به پايين نگاه ميكرده و عينك روي چشش باعث اين اشتباه از جانب ديگران شده  گفت:

چي ميگي دخترم

- ميگم پس كي بهار مياد

عزيز خنديدو گفت : مياد دخترم مياد

- من خسته شدم از بس منتظر اومدنش شدم.چرا اين بهار نمياد!

- حالا ميخواي بهار بياد كه چي بشه؟بهارم يه فصل مثل تموم فصلاي خدا تازه مگه زمستون چشه؟آها واسه مهدكودكت ميگي ناقلا،ميخواي زود تموم بشه كه بري مدرسه؟

- نخيرشم، من بهارو دوس دارم،تو زمستون بايد يواش يواش راه بري كه يه وقت پات ليز نخوره مثل ايمان بيفتي و دست پات خوني بشه تازه تو بهار ميتوني بدويي و بپري روي چمن دراز بكشي و هيچ كسم بهت نميگه حق نداري بدوي. تازه تو بهار مامانم منو ميبره پارك و تازشم كلي پرنده هاي خوشگل خوشگل ميان رو درخت باغچمون آواز ميخونن و با هم بازي ميكنن تازه همين پارسال يكيشون رو درختمون خونه ساخته بود و كلي بچه داشت به چه قشنگي،تازشم خودم تنهايي واسشون غذا ميريختم تو حياط ولي،ولي از وقتي هوا سرد شد رفتن،عزيز، امسال دوباره برميگردن خونشون؟

عزيز كه ديگه سرش از پر حرفياي ايران درد گرفته بود و حوصله ي ادامه ي روده درازي هاشو نداشت گفت:

برو يه كاغذ بيار با مداد رنگيايي كه مامان واست گذاشته شكل بهارو بكش.ميگن اگه يه دختر خوشگل مثل تو سه تا نقاشي از بهار بكشه بهار زود زود مياد

- نميخوام بكشم.

- چرا مگه بهارو دوس نداري؟مگه نميخواي زود زود بياد!

- مامانم ميگفت اگه نقاشي بابارو بكشم بابا زود زود از جبهه برميگرده ولي وقتي نقاشيامو كشيدم گفتين بابات هيچ وقت نمياد

عزيز كه تو چشاش اشك دويده بود عينك ته استكانيشو برداشتو و با گوشه ي روسري سبزش اشكشو پاك كرد و گفت:آخه بابات رفته پيش خدا

- ميدونم، واسه همينه كه ميترسم  بهارم بره پيش خدا...

***********************                                  

-هنوز بهار نيومده!

عزيز هم براي صدمين بار گفت:نه هنوز خيلي مونده تا بهار بياد

-پس كي بهار مياد؟

-وقتي هوا گرم بشه و همه ي برفام آب بشه.

_آخه عزيز اينجا كه هميشه سرده

عزيزم از اين حرفم خندش گرفت اخه اينجا كه ما زندگي ميكرديم هميشه ي خدا يا سرد بود يا اين كه برف ميباريد ولي عزيز براي اين كه كم نياره گفت:نه پسرم اينجام يه بالاخره بهار مياد.

 


١٢:٢٣ - 1391/01/10    /    شماره : ٢٦١٥    /    تعداد نمایش : ٥٠٧



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :5354
کل بازديدها :9903215
بازديدکنندگان آنلاين :13
بازديدازاین صفحه :53984