نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی کلمه عبور]


  چاپ        ارسال به دوست

مفهوم سینمای دینی در ایران

پرداختن به تعابيري از قبيل «سينماي ديني» و «سينماي معنوي» و ساختن ترکيباتي مثل «سينماي معناگرا» و «سينما در جست و جوي حقيقت» نزد ما دلايل و سوابقي دارد به کلي متفاوت با جريان عمومي سينما در جهان. گمان مي کنم ابتدا بايد اين تفاوت مشخص شود و مورد تاکيد قرار گيرد تا بدانيم تلقي ما از اين تعابير چيست و چرا به آنها مي پردازيم و تا چه اندازه ممکن است بتوان بين دغدغه هاي خاص ما با مباحث طرح شده در تاريخ نظريه پردازي سينما به نقطه اشتراکي دست يافت.

روشن است که خاستگاه سينما در جهان يک خاستگاه ديني نيست. از هر جنبه که بنگريم، چه سينما را هنر بدانيم، چه صنعت، چه تکنولوژي و چه رسانه، جست و جويمان براي يافتن يک منشاء ديني براي اين پديده قرن بيستم حاصلي دربر نخواهد داشت. و از سوي ديگر چنانچه در پي يافتن دلايل پيدايش سينما باشيم نيز، چه در بررسي تاريخي فلسفي و چه در ارزيابي فني تکنولوژيک، باز هم انگيزه و بستري ديني ملاحظه نخواهيم کرد.

از منظر تاريخي، پيدايش و رشد سينما ادامه سيري است که با ظهور وسايل تکنولوژيک در دوران پس از رنسانس آغاز شد. همان طور که مي دانيم، مقدمه ماجرا به اين ترتيب است که از دل تفکر تکنولوژيک وسايل و ابزار تکنولوژيک پديدار مي شوند و ظهور ماشين و گسترش اتوماسيون باعث مي شود تفکر تکنولوژيک خودش را در قالب وسايل و اشيايي قابل استفاده براي بشر جديد به ظهور برساند. در ابتدا مهم ترين ويژگي اين محصولات جديد، سهل کردن کار براي انسان پنداشته مي شد، اما به تدريج وسايل ديگري نيز عرضه شدند که از يک سو به کار برقراري آسان تر «ارتباط» ميان آدم ها مي آمدند و از سوي ديگر مفرح بودند و سرگرم کننده، و قرار بود «اوقات فراغت» توده هاي انساني را پر کنند؛ اوقات فراغت کساني را که خسته از کار دشوار روزانه به خانه برمي گشتند تا ساعات فراغت از کارشان را به خوشي سپري کنند.

سينما از سوي ديگر نتيجه سال ها اختراع و اکتشاف علمي است؛ سرگذشتي که از پيدايش عکاسي در سال هاي ابتداي قرن نوزدهم آغاز مي شود و تا تکميل دستگاه هاي اوليه اديسون و استفاده از دوربين فيلمبرداري توسط برادران لومي ير، داستان پرفراز و نشيبي را طي مي کند و به تدريج در کمال ناباوري ناظران اوليه، از قالب يک اختراع شگفت انگيز علمي درمي آيد و تبديل به يکي از درآمدزاترين صنايع قرن جديد مي شود.

اما نکته اصلي در بحث ما اين است که همه اين عرصه ها، يعني پيشينه تکنولوژيک منجر به پيدايش سينما، قلمرو علم تجربي، و حوزه اقتصاد و صنعت، در يک نقطه با هم اشتراک دارند و آن هم تعلق شان به دنياي مدرن است. سينما به هر شکل که تعريف شود، بي شک از مهم ترين و پيچيده ترين دستاوردهاي مدرنيته است و گمان مي کنم روشن است که تفکر مدرن، باز به هر شکل که تعريف شود، بي شک تفکري سکولار و غيرديني است. امروز براي ما روشن است که تفکر مدرن اساساً با کنار گذاشتن دوران تعهد ديني موجوديت پيدا مي کند و با التزام به «علم» و تاکيد بر محوريت علم تجربي به ظهور مي رسد و خود به خود عالمي را محقق مي کند که «غيرديني» است. يکي از سوءتفاهم هاي رايج هنگام طرح اين نوع مباحث

- به خصوص در ميان مخاطباني که التزام ديني دارند ـ اين است که تصور مي شود اشاره به غيرديني بودن دنياي مدرن به اين معناست که عالم جديد همه تلاشش را در جهت مخالفت با دين و براندازي دين به کار برده است. و آن وقت گروهي اظهار تعجب مي کنند که پس چطور خودشان هنوز مومن باقي مانده اند و اگر دنياي جديد دين ستيز است چرا به غارت ايمان آنها نپرداخته، و گروهي ديگر هم به اين باور مي رسند که در بهره گيري عملي از اين سخنان بايد به مقابله با دنياي جديد و تلاش براي نابود کردنش برخيزند، چرا که ما دينداريم و دنياي جديد، دين ستيز و بنابراين بايد به جنگ با اين دشمن پرداخت. مشکل از آنجا شروع مي شود که عموماً به اين نکته توجه نمي کنند که «غيرديني» بودن يک تفکر و تمدن لزوماً به معناي «ضدديني» بودنش نيست. عالم امروز با قصد نابود کردن دين شکل نگرفته است. البته بديهي است کساني در دنيا هستند که چنين قصدي دارند، اما چنين افرادي در همه ادوار تاريخ بشر وجود داشته اند و مشخصاً از عوارض دنياي مدرن به حساب نمي آيند. عالم امروز غيرديني است، به اين معنا که با تعهد به دين و التزام به اينکه دين، دايرمدار امور عالم باشد شکل نگرفته است، بلکه دين را به عنوان امري موجود به رسميت شناخته و در کنار ديگر پديده ها قرار مي دهد. مي گويد افراد بشر اختيار دارند درباره نحوه به سامان رساندن زندگي خويش تصميم بگيرند و دين هم يکي از چند پيشنهاد موجود است براي تعيين اصول زندگي فردي و اجتماعي. اما دنياي مدرن خودش از ابتدا ترجيح داده برخلاف قرون پيش از رنسانس، انتخابش براي تعيين راه و رسم زندگي، دين نباشد. آنچه در ابتداي تاريخ جديد، جايگزين دين شده، علم است و پايه گذاران تفکر مدرن پيشنهاد کرده اند علم را زيربناي دوران جديد فرض کنيم و به همه امور ـ حتي به دين ـ از منظر علمي نگاه کنيم. بنابراين شأن دين در اين تمدن، هم عرض معرفت هاي ديگري است که انسان ها مي توانند براي خود برگزينند يا از آن دوري کنند.

اين نگاه در همه آنچه در قرون اخير از ناحيه تفکر مدرن صادر شده و موجوديت پيدا کرده، جاري است و مقوله يي مثل سينما هم در اين ميان استثنا به حساب نمي آيد و از هر وجه بررسي اش کنيم به زمينه هاي ديني برنمي خوريم؛ در شأن علمي اش، اختراعي است شگفت آور که به آرزويي درازمدت براي متحرک کردن تصوير ثبت شده پاسخ مي گويد. در شأن رسانه يي اش، ادامه تحولي است که متخصصان علم ارتباطات با اشاره به جايگزيني تصوير به جاي خط و نقاشي و ديگر نشانه هاي ارتباطي دوران ماقبل مدرن، مشخصاتش را توصيف مي کنند و آن را دستاوردي بي نظير در ترکيب ويژگي هاي رسانه هاي پيش از خود مي دانند. در شأن صنعتي اش، تا سال ها بي رقيب بود و پردرآمدترين صنعت سرگرمي ساز جهان به حساب مي آمد که درآمد هنگفت و بي دردسري را نصيب صاحبانش مي کرد و چرخه درآمدزايي مطمئن و بادوامي داشت. و در شأن هنري ، يکي از دستاوردهاي هنر مدرن به حساب مي آيد و زبان و قواعد زيبايي شناسي و قوانين ساختاري اش را به تمامي از اصول هنر مدرن اخذ مي کند. و مي دانيم که هنر مدرن نيز ذاتاً با اصالت دادن به سوبژکتيويسم و فرديت منقطع هنرمند شکل مي گيرد و التزامي به هيچ منبع الهام از پيش تعيين شده يي ندارد و از اين حيث همچون ديگر دستاوردهاي تمدن جديد، غيرديني است.

با عنايت به مقدمات ذکرشده است که وقتي در تاريخ مباحث تئوريک سينماي جهان به جست وجو مي پردازيم و سعي مي کنيم عقايد مطرح شده درباره تعابيري از قبيل سينماي ديني را دسته بندي کنيم، به نوشته هايي برمي خوريم که در توصيف آثار و احوال سينماگراني نوشته شده اند که موضوع آثارشان دين بوده است و کمتر به مکتوباتي برمي خوريم که دغدغه بررسي نسبت سينما و دين در معناي عمومي اش را داشته باشند چرا که مطابق با اقتضائات عالم جديد و متناسب با آنچه پيش از اين مرور کرديم، فرض اوليه آنها اين است که سينما مي تواند به حوزه هاي مضموني متنوعي بپردازد که يکي از آنها هم دين است؛ پس همان طور که مي شود آثار سينماگري را مورد مطالعه قرار داد که در طول دوران کاري اش به روايت داستان هايي درباره نسبت انسان و طبيعت علاقه نشان داده، به همين ترتيب مي توان مجموعه فيلم هاي کسي را ارزيابي کرد که نسبت انسان با دين را موضوع کارش قرار داده است. و به همين دليل کمتر پيش مي آيد صرف روايت کردن يک داستان مذهبي، باعث شود يک فيلمساز در زمره سينماگراني درآيد که دغدغه ديني دارند و بعيد است مثلاً سيسيل ب. دوميل را به دليل ساختن فيلم «ده فرمان» يک سينماگر ديني به حساب آورند يا هنري کينگ را به خاطر فيلم «آهنگ برنادت» يا هنري کاستر را به خاطر فيلم «خرقه». اين نوع فيلم ها در رده فيلم هاي متعلق به ژانر تاريخي مذهبي قرار مي گيرند و سازندگان شان ممکن است قبل از اين فيلم يک وسترن ساخته باشند و پس از اين هم يک کمدي. فيلمسازان زيادي بوده اند که در ژانرهاي گوناگون طبع آزمايي کرده اند و معمول نيست که اگر کسي در کارنامه سينمايي اش، تجربه يي هم در ژانر تاريخي مذهبي ثبت کرده، او را فيلمسازي با دغدغه هاي ديني معرفي کنند، هرچند يکي از فيلم هايش درباره مشهورترين شخصيت ها و وقايع ديني باشد. اما در آن سو مشاهده مي کنيد سينماگري همچون اينگمار برگمان را که تقريباً هيچ گاه فيلمي درباره عناصر و نشانه هاي مشخص ديني نساخته، يک فيلمساز ديني به حساب مي آورند به اين دليل که در عمده آثارش در پي جست وجوي نسبت ميان انسان و منبع آفرينش است و شخصيت هايش معمولاً در سرگرداني بين کفر و ايمان به سر مي برند يا فيلمسازي مثل کارل تئودور دراير و حتي فيلمسازي مثل لوئيس بونوئل را که با پيروي از مرام سوررئاليست ها عموماً از جنبه سلبي به موضوع مذهب پرداخته و بسياري از آثارش به ترويج الحاد مي پردازند. بنابراين مي بينيم در اين نوع نگاه، با پيروي از همان قاعده هنر مدرن که پيش از اين ذکر شد، فيلمسازي که دين و موضوعات حول و حوش آن را «سوبژه» خود کرده و تلاش کند کلنجارهاي ذهني اش با موضوع را از طريق آفريدن شخصيت هاي مختلف داستان و نوشتن گفت وگو هايي براي آنها تجسم بخشد، يک فيلمساز ديني به حساب مي آيد؛ حالا چه مجموعه آثارش در جهت ترويج دين شکل گرفته باشد و چه در نفي دين و چه در فيلم هايش با شخصيت ها و تعاليم يک دين مشخص سر و کار داشته باشد و چه نداشته باشد. و فيلمسازاني را که صرفاً به روايت ابژکتيو يک داستان مذهبي پرداخته اند در زمره سينماگران ديني محسوب نمي کنند.

و اما درباره خودمان؛ شرايط ورود سينما به کشور ما و توسعه يافتنش تفاوت مهمي با همان تلقي رايج از کارکرد سينما در مغرب زمين نداشته و تا پيش از وقوع انقلاب اسلامي، دست اندرکاران سينماي ايران نيز در پي تحقق همان غاياتي بودند که در سينماي دنيا مرسوم بود. حداکثر اينکه سينماي ما به دليل مواجهه اش با مخاطب ايراني، خصوصياتي بومي يافته بود که وجه تمايز آن با سينماي ديگر کشورها به حساب مي آمد. شرايط عمومي اين سينما به گونه يي پيش رفت که به ظهور پديده فيلمفارسي و رواج ابتذال و بي اخلاقي در دهه 50 انجاميد و در نهايت، پيش از پيروزي انقلاب در سال 1356 رسماً ورشکسته شد. آنچه پس از انقلاب رخ داد اين بود که در شرايطي که هنوز در مشروع بودن يا نبودن وجود خود سينما و ادامه فعاليت سينماگران ترديد وجود داشت، نظريه هاي رايج اولين سال هاي پس از انقلاب ظاهراً تکليف سينما را نيز مشخص کرد؛ سينما يا بايد «اسلامي» شود يا اصلاً نبايد باشد. اين نظريه يي بود که در آن ايام درباره اغلب دستاوردهاي تمدن جديد اظهار مي شد و کمتر کسي هم در درست بودنش ترديد مي کرد، چرا که اين مباحث در حکومت تازه تاسيسي مطرح مي شد که نامش با قيد اسلامي همراه شده بود؛ جمهوري اسلامي و به نظر مي رسيد همان طور که در ترکيب «جمهوري اسلامي» شيوه مدرن اداره حکومت در دنياي امروز با قيد «اسلامي» همراه شده، ديگر دستاوردهاي تمدن مدرن نيز با ضميمه شدن کلمه اسلامي به دنبال شان قابل استفاده خواهند شد و لازم نيست به کلي کنار گذاشته شوند. و با همين تصور بود که در آن سال ها تعابير فراواني بر همين وزن ساخته شد؛ از اقتصاد اسلامي و فرهنگ اسلامي و بانکداري اسلامي و دانشگاه اسلامي گرفته تا هنر اسلامي و سينماي اسلامي.

نمي دانم کساني که در آن سال ها چنين ترکيباتي را ساختند و به کار بردند تا چه اندازه به ماهيت فلسفي عمل خويش آگاه بودند و آيا مي دانستند اين عمل شان در واقع نوعي مقابله با دستاوردهاي تمدن غيرديني مسلط بر جهان است يا نه، اما هر چه بود، ادامه اين روند به وضوح نشان مي داد تفکري در ايران پس از انقلاب رواج يافته که مفروضات اوليه دنياي مدرن را به رسميت نمي شناسد و تاکيد دارد هيچ يک از دستاوردهاي دنياي جديد را پيشاپيش نمي پذيرد، مگر آنکه با دين سازگاري داشته باشند. افزوده شدن هاي پي در پي قيد «اسلامي» به کلماتي مثل اقتصاد و آموزش و علم و هنر، تاکيدي به حساب مي آمد بر پا گرفتن حکومتي که مي خواهد در دل دنياي مدرن، بار ديگر به تفکر سنتي رجوع و نسبت همه چيز را ابتدا با دين روشن کند و در همه امور، از سياست حکومتي تا برنامه ريزي براي اوقات فراغت مردم، دين را دايرمدار قرار دهد. از اينجا بود که به تدريج نوشته هايي در تشريح «هنر اسلامي» و «هنر ديني» منتشر شد و علاوه بر تلاش هاي نظريه پردازان، در حوزه عمل نيز مسوولاني بر سر کار آمدند که وظيفه داشتند تلفيق هنر مدرن با تفکر اسلامي، يا به عبارت ديگر به خدمت درآوردن ابزارهاي هنر مدرن در جهت بيان مفاهيم اسلامي را به منصه ظهور برسانند و تجسم ببخشند. پديدار شدن جرياني موسوم به «سينماي عرفاني» در اولين دهه شکل گيري سينماي نوين ايران نتيجه مستقيم همين تلقي بود. متصديان امر به اين نتيجه رسيده بودند که جنبه شرعي دين شايد نشانه هاي مفهومي يا بصري چنداني براي عرضه در مديوم سينما نداشته باشد و در سينماي جهان هم نمونه مشابهي براي تاثيرپذيري نيافته بودند، بنابراين با سرمشق قرار دادن فيلم هاي دشوار و نمادين سينماگران شوروي سابق همچون آندري تارکوفسکي و سرگئي پاراجانف که به واسطه سانسور شديد دولت هاي کمونيستي به زباني مبهم و رمزآلود خو گرفته بودند، و تجويز استفاده از مفاهيم عرفاني، نوعي از سينما را رواج دادند که ظاهراً تنها گزينه ممکن براي دور شدن از جريان فيلمفارسي و دستيابي به سينمايي متناسب با انقلاب اسلامي به نظر مي رسيد.

در اينجا قصد نداريم به آسيب شناسي اين جريان و همچنين آسيب شناسي ديگر تلقي هاي مشابهي که در سال هاي بعد و توسط مديران بعدي سينماي ايران رواج داده شد، بپردازيم، چرا که بحث مفصلي است و مجالي گسترده مي طلبد. آنچه به بحث ما ارتباط پيدا مي کند، ادامه يافتن تلقي عجين کردن سينما با دين در نحوه مديريت و نظريه پردازي سينماي پس از انقلاب است که حالا در اين سال ها خودش را در قالب تعابير جديدي همچون «سينماي معناگرا» و «سينماي در جست و جوي حقيقت» نشان مي دهد. در طول نزديک به سه دهه يي که از عمر سينماي جديد ايران گذشته، مديران مختلفي با سلايق متنوع بر سر کار آمده اند، اما وجه مشترک همه شان ابداع تعابيري بوده که به رغم تفاوت ظاهري شان با هم، کماکان ترويج کننده همان هدف اوليه اند؛ به خدمت درآوردن سينما براي بيان حقايق ديني. گمان مي کنم همين اندازه توضيحات کافي است براي آنکه تفاوت تلقي ما از سينما و نحوه کارکردش را با آنچه در تاريخ سينماي غرب اتفاق افتاده، متوجه شويم. روشن است که اين نحو از تقرب ما به سينما کاملاً منحصر به فرد است؛ ما از ابتداي انقلاب موجوديت سينما را در گرو اين دانسته ايم که بتواند روزي به تمامي در خدمت دين درآيد، در حالي که در سينماي جهان اساساً نسبت مستقيمي بين ماهيت سينما و دين وجود نداشته و ندارد؛ جايگاه دين همواره به عنوان يکي از موضوعاتي که مي توانسته دستمايه کار يک سينماگر قرار گيرد، در نظر گرفته شده و نه بيشتر. در اين مقايسه است که مشخص مي شود حتي ترکيب «سينماي ديني» در نوشته ها و اقوال صاحب نظران غربي ارتباطي با کاربرد اين تعبير نزد ما ندارد.

گمان مي کنم دليل اين نوع مواجهه ما با سينما و تلاش براي محقق کردن تعابيري از قبيل «سينماي ديني» به سابقه ديگري نيز رجوع دارد؛ ما با مراجعه به حافظه تاريخي مان، نمونه هايي از هنرهاي سنتي و بومي را به ياد مي آوريم که به سادگي در خدمت بيان مفاهيم مورد علاقه مان در مي آمدند. ما هنرهايي مثل خوشنويسي، سفالگري، نگارگري، تذهيب و معماري را سراغ داريم که در دوران هاي پيش از پيدايش هنر مدرن، ظاهراً به راحتي در خدمت انتقال مفاهيمي که هنرمند طلب مي کرده، قرار گرفته اند و براي مثال پديده يي همچون معماري اسلامي نه تنها براي ما تعبير غريب و ناملموسي به نظر نمي رسد، بلکه ده ها نمونه مشهور و درخشان آن را در کشور خودمان مي بينيم و هنوز هم تحت تاثير قرار مي گيريم. يا در نمونه هاي ساده تر، به خدمت درآمدن هنر خوشنويسي براي انتقال مفاهيم ديني را کار دشواري نمي پنداريم، چرا که کل ساز و کار اجرايي آن در پيش چشم ماست و فکر مي کنيم کار پيچيده يي نيست که يک هنرمند خوشنويس تلاش کند آيه يي يا حديثي يا کلامي از بزرگان دين را به شيوه يي موثر عرضه کند؛ کافي است بخواهد و دلش با موضوع باشد. اين تصور چندان هم نادرست نيست و شايد بشود گفت نسبت هنرهاي سنتي با موضوع شان در خيلي از موارد نسبت ظرف و مظروف است و آن هنرها مي توانند در خدمت بيان هر مضموني درآيند. با رجوع به اين سابقه است که تصور مي کنيم هنرهاي دوران جديد هم مي توانند چنين نسبتي با مضمون مورد نظر ما برقرار کنند و اغلب مي گوييم اگر کسي فوت و فن اين هنرها را بياموزد، مي تواند مضمون ديني را از طريق اين «ابزار»ها منتقل کند. و کمتر پيش آمده که از خودمان بپرسيم اگر چنين نسبتي بين فرم و محتواي هنري همچون سينما برقرار است، پس چرا ما هنوز هم پس از نزديک به 30 سال از گذشت انقلاب اسلامي موفق نشده ايم سينماگراني تربيت و فيلم هايي توليد کنيم که حداقل در نيمي از توليدات سالانه مان مصداق سينماي ديني به حساب بيايند.

واقع آن است که ديگر وقتش رسيده بپذيريم سينما يک ابزار بياني رام و مطيع نيست که در صورت تسلط بر قواعد بياني اش موفق شويم هر مفهومي را به واسطه آن منتقل کنيم. سينما پديده پيچيده يي است با وجوهي متفاوت و گاه متناقض که قابليت ها و خصوصياتش را در طول بيش از 100 سال تاريخ پرحادثه اش تثبيت کرده. تلاش براي تغيير اين قابليت ها و استفاده از سينما براي برآورده کردن مقاصدي بسيار متفاوت با آنچه در تمام دوران ها مشاهده شده، دشواري هايي دارد که ابتدا بايد در نظر گرفته شود. ما بايد در وهله اول دريابيم که با پديده يي غيرديني مواجهيم که در طول تاريخ موجوديتش بيش از هر چيز وظيفه سرگرم کردن مردم را برعهده داشته و ساعات تفريح و استراحت آنها را به خود اختصاص داده، نه لحظاتي را که آمادگي براي تذکر و تنبه داشته اند. و از سوي ديگر با پديده يي مواجهيم که به واسطه پيچيدگي کم سابقه و ساختار پيش بيني ناپذيرش سال هاست صاحب نظران را با اين دشواري مواجه ساخته که رسانه بنامندش يا هنر يا صنعت يا تکنولوژي يا محصولي غيرمتعارف تر از همه اين نوع توصيفات. روزگاري بود که سينما را وسيله سرگرمي و تفريح مردم عامي و کم سواد فرض مي کردند و تاکيد مي شد تماشاي فيلم در شأن نخبگان جامعه نيست، و چند سال بعد در اواخر دوران سينماي صامت نظريه پردازان مشهوري درصدد تاکيد بر اين نکته برآمدند که سينما هنر هفتم و جامع ترين دستاورد هنر جديد است که وزن و اعتباري به اندازه همه هنرهاي سترگ و گرانقدر دوران هاي گذشته دارد. با پديده يي تا اين حد پيچيده و چندلايه نمي توان به همان سادگي مواجه شد که منطق هنرهاي سنتي مان ايجاب مي کند. قدر مسلم اين است که مي توان از سينما براي طرح موثر مضامين ديني بهره برد. اين امري ناممکن نيست، اما براي هموار شدن اين مسير شايد بايد تلاش متفاوتي را براي درک ماهيت سينما و قابليت هاي بياني اش آغاز کرد.

 

 


١٩:٠٧ - 1391/01/12    /    شماره : ٢٩٠٨    /    تعداد نمایش : ٤٩٦



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :5030
کل بازديدها :10255350
بازديدکنندگان آنلاين :4
بازديدازاین صفحه :128869