صفحه اصلي > دفاع مقدس و شهداء 


  چاپ        ارسال به دوست

عروج از کعبه تا ارتفاعات کانیمانگا

عروج از کعبه تا ارتفاعات کانیمانگا

عباس ورامینی در پنجم بهمن ماه سال ۱۳۳۳ در محله پاچنار تهران چشم به جهان گشود. دوران کودکی را در میان کودکان مستضعف محله زادگاهش سپری کرد. سرانجام «مسئول ستاد سپاه ۱۱ قدر و قرارگاه نجف اشرف» در عملیات والفجر ۴ در منطقه پنجوین ارتفاعات کانی مانگا براثر اصابت ترکش خمپاره ۶۰ به ناحیه پیشانی در تاریخ ۲۸ /۸/۱۳۶۲ به بیکران آسمان پرکشید و مزارش را در بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه ۲۴ آسمانی تر کرد.
فراوری:سامیه امینی-بخش فرهنگ پایداری تبیان
شهید عباس ورامینی

در زمان تسخیر لانه جاسوسی به عنوان اولین نفر وارد سفارت آمریکا (لانه جاسوسی) شد، در همین زمان مسئولیت آموزش نظامی دانشجویان پیرو خط امام را بر عهده گرفت و برای آنان اسلحه تهیه کرد. در زمان عملیات ثامن الائمه به جبهه شتافت. عباس در عملیات بسیاری شرکت کرد. ورامینی یک مرتبه از ناحیه صورت مجروح شده است. در سال ۱۳۶۱ به دستور حاج همت و حاج احمد متوسلیان به فرماندهی ستاد لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) منصوب شد و مدتی بعد به دستور آن دو بزرگوار رهسپار سفر حج گشت.
شروع زندگی از زبان مادر

شبی خواب دیدم كه در بیابانی ساكت و پررمزوراز هستم. در مقابلم تپه ای پر از مروارید زیبا و درخشنده بود. مردی روحانی و نورانی در كنار تپه قدم می زد. عمامه ای سفید بر سر داشت وقتی نزدیك تپه شدم، آن مرد نورانی، یكی از مرواریدها را نشانم داد و گفت كه این مروارید از آن توست. مروارید را برداشتم. مروارید درخشندگی عجیبی داشت. خوابم را برای كسی تعریف كردم و او تعبیرش این بود که خداوند به تو فرزندی می دهد كه نمونه است. به دنبال این خواب، خداوند به من فرزندی عطا فرمود كه زیبا و دوست داشتنی بود.
عباس ظهر ۵ بهمن ماه ۱۳۳۳ چشم به جهان گشود. من و پدرش تمام سعی و تلاشمان این بود كه در تربیت عباس، از هیچ كوششی فروگذار نباشیم. او از كودكی شاد و بانشاط بود. دوره ابتدایی را در مدرسه جعفری در پاچنار گذرانید. دوره متوسطه و دبیرستان را در مدرسه علمیه سپری كرد. عباس بچه ای مذهبی ، فعال و زرنگ بود. از نوجوانی، وقتی که محرم می شد، دوستان و همسالانش را در محل جمع می كرد و هیئت تشكیل می داد و به سینه زنی و زنجیرزنی می پرداختند. ده روز اول محرم در خانه پیدایش نمی شد. عاشق سیدالشهدا (ع) بود. در محل، به او عباس علمدار می گفتند.
شهید عباس ورامینی

لانه جاسوسی از زبان برادر

«علی ورامینی» برادر شهید «عباس ورامینی» می گوید: در ۱۳ آبان ماه ۱۳۵۸ كه دانشجویان مسلمان پیرو خط امام سفارت آمریكا را تسخیر كردند، عباس اولین كسی بود كه وارد لانه جاسوسی شد. یك سال در آنجا فعالیت كرد. در همان لانه با یك دختر مسلمان و متعهد آشنا شد و ازدواج كرد و روز مبعث حضرت رسول اكرم (ص) خدمت حضرت امام رفتند و خطبه عقدشان را ایشان خواندند. زندگی خیلی ساده ای را باهم شروع كردند. همسرش نیز زینب وار همواره در كنار او، در خدمت انقلاب و مردم مسلمان بود.
عباس که از ابتدای تسخیر لانه حضور داشت و تا آخرین روزی كه لانه جاسوسی و گروگان ها تحویل دولت شدند در لانه بود. به محض تحویل گروگان ها فردای آن روز رفت عضو سپاه شد تا به جبهه اعزام شود.
وی ادامه می دهد:  خودم از زبان عباس شنیدم كه در مورد تسخیر لانه جاسوسی می گفت: «تنها چیزی كه من را آرام می کند و به آن افتخار می کنم این است كه ولی فقیه ام این کار را تائید كرد و از من راضی است. ما دل امام را شاد کردیم.»
شهادت از زبان همت

 باید به بالای قله برویم، الآن دشمن بر روی بچه ها آتش می ریزد باید کارکنیم.ناگهان گلوله خمپاره  ۶۰ که سفیری الهی بود نزدیک او و دیده بان بر زمین اصابت کرد

شهید ورامینی پس از بازگشت از مكه عازم جبهه شد و پس از مدتی كوتاه، در عملیات ((والفجر 4)) در پنجوین براثر اصابت تركش خمپاره، نیمه شب دوشنبه 28 آبان ماه 1362 به آرزوی دیرین خود رسید و شهد شهادت نوشید.
شهید سردار رشید سپاه حاج عباس محمد ورامینی، قائم مقام شهید حاج ابراهیم همت در لشگر  ۲۷ محمد رسول الله (ص) بود و شهادتش از زبان شهید همت این گونه آمده است: «عباس محرم شده بود، احرام در میقات عشق، در اوج پرواز آنجا که هفت مرتبه خانه معشوق را طواف می کنی، عباس به دیدار خدا رفته بود چشم در چشم خورشید حق، پا بر جای علی بن ابیطالب (ع) نهاد و باخدا میثاق بست.
حاج عباس وقتی که بازگشت به بچه ها در سنگر عشق و جهاد گفت: صحنه هایی را که من آنجا دیدم یاد عملیات فتح المبین و بیت المقدس افتادم، زمانی که این بسیجی ها و سربازها در شب های عملیات کفن می پوشند و آماده نبرد می شوند، در مکه انسان به عشق واقعی اش نمی رسد ولی در اینجا می رسد.»
شهید حاج ابراهیم همت فرمانده لشگر محمد رسول الله (ص) درباره شرکت حاج عباس در آخرین عملیات گفته است: «عباس از من خواهش نمود اجازه دهم در عملیات شرکت کند، اشک در چشمانش جمع شد و با نگاهی به من گفت حاجی، آرزویی در دلم نهفته است این آرزو را نگذارید بمیرد، بگذارید به عملیات بروم، یک ساعت او را توجیه کردم، اما بی فایده بود. او برای آخرین بار گفت: حاجی من عاشقم این بار باید به عملیات بروم به من الهام شده که در این عملیات شرکت کنم.
سرانجام من راضی شدم و عباس وارد منطقه شد اما به شرطی که در سنگر فرماندهی فقط نیروها را هدایت کند ولی او مرد عمل بود. نامش را که عباس گذاشتی، باید بدانی که او قربانی عشق است.
عباس سنگ زیرین آسیاست، می سوزد و می گرید تا رهبر و مولایش تشنگی را احساس نکند، عباس وفادار است و علمدار خمینی (ره) و نیز این عباس بود که ققنوس وار سوخت تا امامش، مولایش همه هستی او باشد.
عاشق که شدی می فهمی شهادت جرعه ای شیرین است بر لبان داغ عاشق، آن وقت می فهمی که عباس برای چه وصیت می کند، درحالی که نمی دانی کجاست و به کجا خواهد رفت.
ساعت شش با رزمنده ها خداحافظی کرد، باران اشک بود که از چشمان عباس می چکید. نیم ساعت به شروع عملیات مانده دیده بان را صدا زد: باید به بالای قله برویم، الآن دشمن بر روی بچه ها آتش می ریزد باید کارکنیم. ناگهان گلوله خمپاره  ۶۰ که سفیری الهی بود نزدیک او و دیده بان بر زمین اصابت کرد.
هنوز فریاد یا مهدی (عج) که از عمق وجودش برآمده بود در فضا طنین انداز بود که ترکشی بر پیشانی اش نشست آنجا که محل اتصال ارض و سماء بود در سجده های طولانی. هنوز جای بوسه هایش بر گونه های بسیجیان تجلی عشق داشت که سر بر آستان الهی نهاد و یک سجده را به وصل رازگشایی کرد و عباس در آسمان شهادت، بال پرواز گشود. او می دانست که کلید بهشت نام زیبای مهدی (عج) است، گریه ها و مناجات های او بی پاسخ نماند.»
منبع: رجا نیوز، سایت شهید آوینی، خبرگزاری فارس، سایت رشد، پرچم داران


٠٨:٠٢ - 1394/10/05    /    شماره : ٥٣٢٦٤    /    تعداد نمایش : ٢٨٨



خروج





   مطالب مرتبط