نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی کلمه عبور]


  چاپ        ارسال به دوست

وهّابيه و حنبليه معتقد به‌ جسميّت‌ خدا مي‌باشند

از ميان‌ مسلمانان‌ فقط‌ طائفۀ حنابله‌ (تابع‌ أحمد بن‌ حَنبَل‌) معتقد به‌ معناي‌ اوّل‌ هستند و بر آن‌ اصرار مي‌ورزند. ابن‌ تَيمِيَّه‌، حنبلي‌ است‌ و بر اين‌ قول‌ مجدّانه‌ ايستادگي‌ دارد و مي‌گويد: مراد و مفهوم‌ از آيات‌ قرآن‌ در عبارات‌ و الفاظ‌ مستعملۀ در آن‌، همين‌ معاني‌ معروف‌ و متفاهم‌ مادّي‌ و طبيعي‌ و جسمي‌ مي‌باشد. حمل‌ الفاظ‌ و كلمات‌ آنرا بر غير از اين‌ نبايد جائز شمرد. وهّابيّه‌ (تابع‌ محمّد بن‌ عبدالوهّاب‌) كه‌ مذهبشان‌ حنبلي‌ مي‌باشد بر اين‌ امر اصرار و ابرام‌ دارند. حنابله‌ مي‌گويند: مراد از عرش‌، و كرسي‌، و يَد، و نور، و استواء، و نزول‌، و مجي‌ء ربّ و امثال‌ ذلك‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ بسيار وارد شده‌ و استعمال‌ گرديده‌ است‌، مراد و مفاد آنها همين‌ معاني‌ مستعمله‌ و متفاهمۀ عرفيّه‌


 

مي‌باشد؛ و به‌ هيچ‌ وجه‌ من‌ الوجوه‌ جائز نيست‌ اندك‌ تصرّفي‌ و تغييري‌ در آيات‌ نمود و اين‌ الفاظ‌ و كلمات‌ را به‌ معاني‌ دگري‌ وسيعتر و مجرّدتر حمل‌ كرد.

ابن‌ تيميّه‌ صريحاً مي‌گفته‌ است‌: مراد از نزول‌ خدا همين‌ نزول‌ مشاهد و محسوس‌ است‌. و در روايت‌ نبويّه‌ كه‌ وارد است‌ خدا شبهاي‌ جمعه‌ نزول‌ مي‌كند، يعني‌ همين‌ گونه‌ پائين‌ آمدن‌. وي‌ بر فراز منبر كه‌ به‌ خطبه‌ خواندن‌ مشغول‌ بود و دربارۀ همين‌ معاني‌ بحث‌ مي‌نمود صريحاً گفت‌: نزول‌، همين‌ نزول‌ مي‌باشد. و خداوند پائين‌ مي‌آيد همچون‌ پائين‌ آمدن‌ من‌! اين‌ طور، ببينيد: در اينحال‌ يك‌ پلّه‌ از آنجا كه‌ بود پائين‌ آمد و كيفيّت‌ نزول‌ خدا را محسوساً به‌ مردم‌ نشان‌ داد.

اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ يعني‌ خداوند همين‌ نور محسوس‌ مي‌باشد.

الرَّحْمَـٰنُ عَلَي‌ الْعَرْشِ اسْتَوَي‌  يعني‌ خداوند بر روي‌ تخت‌ خود استقرار يافت‌.

وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَـاوَات وَ الارْضَ  يعني‌ صندلي‌ نشيمنگاه‌ او به‌ قدر آسمانها و زمين‌ گسترده‌ مي‌باشد.

وَ جَآءَ رَبـُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا  يعني‌ در روز بازپسين‌، پروردگار تو و فرشتگان‌، در صفوف‌ مرتّب‌ دسته‌ دسته‌ مي‌آيند.

اين‌ طائفه‌ مي‌گويند: عرش‌ به‌ معني‌ تخت‌ سلطنت‌ است‌، و همانطور كه‌ سلطان‌ در هنگام‌ حكم‌ بر روي‌ تخت‌ فرمانفرمائي‌ خويشتن‌ مي‌نشيند و تكيه‌


 

مي‌زند و مستقرّ مي‌شود، اين‌ آيه‌ هم‌ مي‌رساند كه‌ خداوند بر روي‌ تخت‌ خود (البتّه‌ در بزرگي‌ و وسعت‌ به‌ اندازۀ خود خدا) استقرار پيدا كرد.

و نشيمنگاهي‌ كه‌ خدا بر روي‌ آن‌ نشسته‌ است‌، در وسعت‌ و گسترش‌ به‌ قدر آسمانها و زمين‌ است‌.

و خداوند كه‌ پروردگار توست‌، با صفوف‌ ملئكه‌ در روز قيامت‌ صفّ اندر صفّ جلو مي‌آيند، بعينه‌ مانند جلو آمدن‌ مردمان‌ كه‌ داراي‌ پا مي‌باشند و آنها را يكايك‌ برمي‌دارند تا از نقطه‌اي‌ به‌ نقطۀ ديگر انتقال‌ پيدا مي‌كنند.

و در آيۀ يَدُ اللَهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ  مي‌گويند: يعني‌ خداوند دستي‌ دارد بسيار قويتر و بزرگتر و قدرتمندتر از سائر دستها كه‌ بر فراز آنها و در مقام‌ اعلائي‌ نسبت‌ به‌ آنها قرار دارد.

اين‌ جماعت‌ عقيده‌ دارند: خداوند را با چشم‌ بصَر در دنيا نمي‌توان‌ ديد، ولي‌ در آخرت‌ خدا ديده‌ مي‌شود با همين‌ چشمهاي‌ ظاهري‌ حسّي‌ كه‌ مردم‌ دارا هستند. خداوند با جسمي‌ كه‌ داراي‌ چشم‌ و گوش‌ و دست‌ و پا مي‌باشد به‌ سوي‌ مردم‌ مي‌آيد مانند همين‌ آمدنهاي‌ معمولي‌، و بر تخت‌ حكومتش‌ جلوس‌ مي‌نمايد مانند همين‌ جلوسهاي‌ معمولي‌؛ غاية‌الامر بزرگتر و عظيمتر و قدرتمندتر.

امّا حكماي‌ اسلام‌ و فلاسفۀ الهيّون‌ أعلام‌ همگي‌ برآنند كه‌: الفاظ‌ براي‌ معني‌ عامّ وضع‌ شده‌اند. و بطور كلّي‌ در هر لساني‌ و در هر لغتي‌، هر كلمه‌اي‌ را كه‌ بشر تا بحال‌ وضع‌ كرده‌ است‌ و يا از اين‌ به‌ بعد وضع‌ خواهد كرد، براي‌ معاني‌ عامّه‌ مي‌باشد؛ نه‌ خصوصيّت‌ آن‌ معني‌ محدود حسّي‌ و طبيعي‌ و مادّي‌ و مقيّد به‌ فلان‌ زمان‌ و فلان‌ مكان‌.


 

مثلاً لفظ‌«چراغ‌» را شما در نظر بگيريد. اين‌ لفظ‌ بر چراغ‌ اطاق‌ شما در شب‌ فلان‌ صدق‌ مي‌كند بدون‌ مدخليّت‌ اطاق‌ شما و شب‌ فلان‌ در تحقّق‌ معني‌ چراغ‌. و لهذا مي‌نگريد كه‌ اين‌ لفظ‌ بدون‌ عنايت‌ دگري‌، بر چراغ‌ اطاق‌ دوستتان‌ در شب‌ دگري‌ نيز صدق‌ مي‌نمايد. از اينجا بدست‌ مي‌آيد كه‌ در مفهوم‌ و معني‌ لفظ‌ چراغ‌، خصوصيّت‌ اين‌ زمان‌ يا آن‌ زمان‌ و خصوصيّت‌ اين‌ مكان‌ يا آن‌ مكان‌ دخالت‌ نداشته‌، و بر همۀ مصاديق‌ چراغ‌ به‌ يك‌ نهج‌ صادق‌ است‌.

و از اينجا وسعت‌ مفهوم‌ را قدري‌ گسترش‌ مي‌دهيم‌، مي‌بينيم‌ كه‌ در تحقّق‌ معني‌ آن‌ خصوص‌ مِسين‌ بودنِ روغن‌دان‌ آن‌ و يا بلورين‌ بودن‌ و يا از سفال‌ و خزف‌ بودن‌ نيز مدخليّتي‌ ندارد؛ و به‌ همۀ آنها به‌ يك‌ سنخ‌، اطلاق‌ لفظ‌ چراغ‌ مي‌شود. بنابراين‌، خصوصيّت‌ ظروف‌ چراغ‌ دخالتي‌ در مفهوم‌ آن‌ ندارد.

در زمان‌ پيشين‌ بر ظرفي‌ كه‌ درونش‌ روغن‌ بود و در آن‌ فتيله‌اي‌ قرار مي‌دادند و شيشه‌ و حبابي‌ بر روي‌ شعلۀ متصاعدۀ از فتيله‌ مي‌گذاردند، چراغ‌ صادق‌ بود. بعداً كه‌ بجاي‌ روغنهاي‌ شعله‌ دهنده‌ بالاخصّ روغن‌ كرچك‌ ـ كه‌ به‌ نام‌ روغن‌ چراغ‌ معروف‌ شد ـ و روغن‌ زيتون‌، نفت‌ را مصرف‌ كردند، باز هم‌ بدون‌ اندك‌ عنايتي‌ در تغيير معني‌ چراغ‌، لفظ‌ چراغ‌ را بر روي‌ آن‌ نهادند. و سپس‌ هم‌ كه‌ چراغ‌ گازي‌ به‌ بازار آمد، به‌ آن‌ چراغ‌ گفتند. و اينك‌ كه‌ چراغ‌ برق‌ سراسر عالم‌ را فرا گرفته‌ است‌، به‌ آن‌ چراغ‌ مي‌گويند. و پس‌ از اين‌ هم‌ اگر چراغهاي‌ مختلفي‌ آسانتر و بهتر و باكاربرد بيشتر از نيروي‌ الكتريسيته‌ كشف‌ گردد، به‌ آن‌ چراغ‌ خواهند گفت‌.

تمام‌ اينها بدون‌ اندك‌ تصرّفي‌ در معني‌ و موضوعٌ له‌ لفظ‌ چراغ‌ مي‌باشد كه‌ به‌ همان‌ عنايتهاي‌ پيشين‌، در موارد پسين‌ استعمال‌ نمودند.

از اينجا بدست‌ مي‌آيد كه‌ هيچيك‌ از جميع‌ اين‌ خصوصيّتهاي‌ متفاوته‌ و اشكال‌ مختلفه‌، در معني‌ و مراد و مفهوم‌ كلمۀ چراغ‌ مدخليّت‌ ندارد؛ و از اوّل


 

‌ لفظ‌ چراغ‌ براي‌ معني‌ عامّي‌ كه‌ جميع‌ اينها را شامل‌ گردد و بر نهج‌ واحد صدق‌ نمايد وضع‌ گرديده‌ بوده‌ است‌.

چراغ‌ يعني‌: چيزي‌ كه‌ در محفظه‌اي‌ محدود، محفوظ‌ گرديده‌ و براي‌ روشني‌ دادن‌ اشياء بكار مي‌برند.

 

معني‌ نور: الظّاهِرُ بِذاتِهِ الْمُظْهِرُ لِغَيْرِهِ

نور هم‌ در اصلِ وضع‌ لغت‌، براي‌ نور حسّي‌ نمي‌باشد كه‌ انحصار در انوار مدركۀ با حسّ باصره‌ داشته‌ باشد. معني‌ نور چيزي‌ است‌ كه‌ خود بخود ظاهر باشد، و چيزهاي‌ ديگر را ظاهر سازد.

يكي‌ از مصاديق‌ آن‌، نور محسوس‌ مادّي‌ و ظاهري‌ است‌ مثل‌ نور خورشيد و ماه‌ و نور مصباح‌. زيرا اين‌ نورها در وجود خودشان‌ و در ذاتشان‌ نياز به‌ ظاهر كننده‌اي‌ ندارند؛ خود بخود ظاهرند. ما نور آفتاب‌ و ماهتاب‌ را با چيز دگري‌ نمي‌بينيم‌، بلكه‌ خود بخود روشن‌ هستند؛ امّا اشياء را بواسطۀ آنها مشاهده‌ مي‌كنيم‌. صحرا و دري، كوه‌ و دشت‌، باغ‌ و راغ‌، چيزهاي‌ بسياري‌ كه‌ در هر ساعت‌ با آنها سروكار داريم‌ را بايستي‌ حتماً بواسطۀ نور ادراك‌ نمائيم‌. پس‌ بر اين‌ نور ظاهر النّورُ هُوَ الظّاهِرُ بِذاتِهِ، الْمُظْهِرُ لِغَيْرِهِ صادق‌ است‌، و لهذا بدان‌ نور مي‌گوئيم‌.

وليكن‌ كلمۀ نور انحصار در نور مادّي‌ حسّي‌ ندارد. نور فكري‌، نور عقلي‌، نور نفسي‌، نور قلبي‌، نور عالم‌ ملكوت‌، نور اسماء و صفات‌ الهيّه‌، نور جمال‌ و جلال‌، نور ذات‌ حقّ تعالي‌ و تقدّس‌؛ از امثال‌ نور مي‌باشند.

شما حقيقةً مي‌گوئيد: فلان‌ كس‌ داراي‌ فكري‌ نوراني‌، يا عقلي‌ نوراني‌، يا نفسي‌ نوراني‌، و يا قلبي‌ نوراني‌ مي‌باشد، بدون‌ اندك‌ تصرّف‌ و تغيير در معني‌ نور. انوار عالم‌ مثال‌ و عالم‌ عقل‌، و نور صفت‌ جمال‌ يا صفت‌ جلال‌ حقّ متعال‌، از مسائل‌ واضحۀ نزد عرفاست‌. نور ذات‌ حقّ تعالي‌ كه‌ از همه‌ عجيبتر مي‌باشد.

بطور كلّي‌ اهل‌ عرفان‌ براي‌ صفات‌ مختلفۀ حقّ سبحانه‌ و تقدّس‌ انواري‌ را


 

معرّف‌ مي‌شمرند، كه‌ از روشن‌ترين‌ كه‌ مانند نور مهتاب‌ است‌ شروع‌ مي‌شود تا برسد به‌ نور ذات‌ كه‌ سياه‌ رنگ‌ است‌.

بنابر اين‌ اصل‌ و قاعده‌، ذات‌ خداوند نور است‌. زيرا در خودي‌ خود و در هويّت‌ خويشتن‌ محتاج‌ به‌ روشن‌ كننده‌اي‌ نيست‌، و تمام‌ ماسوا از عقل‌ اوّل‌ تا عقل‌ دهم‌، و از عاليترين‌ اسم‌ و صفت‌ تا نازلترين‌ آنه، همه‌ و همه‌ به‌ نور خدا روشن‌ مي‌شوند.

خداوند أصل‌ الوجود است‌ و موجودات‌ به‌ ايجاد او موجود مي‌گردند، و بنابراين‌ هويّتش‌ نور است‌ كه‌: الظّاهِرُ بِنَفْسِهِ الْمُظْهِرُ لِغَيْرِهِ.

اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ يعني‌ الله‌ اصل‌ وجود آسمانها و زمين‌ است‌، و اصل‌ حقيقت‌ و پيدايش‌ آنها و به‌ وجود آورندۀ آنهاست‌.

خداست‌ اوّل‌، و پس‌ از آن‌ موجودات‌. او محتاج‌ به‌ معرّف‌ نيست‌؛ و همۀ موجودات‌ نيازمند به‌ معرّفي‌ وي‌. اوست‌ اصل‌ وجود، و بقيّۀ موجودات‌ به‌ ايجاد او. اوست‌ ظاهر به‌ هويّت‌ خود، و بقيّه‌ ظاهر به‌ ظهور او. اوست‌ نور، و بقيّه‌ مُنوَّر به‌ نور او. اوست‌ اصل‌ حقيقت‌، و بقيّه‌ مجاز و عاريت‌.

  برگرفته از کتاب : الله سناسی


١٧:٥٣ - 1390/12/27    /    شماره : ٦٢٥    /    تعداد نمایش : ٣٥٦



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :6331
کل بازديدها :9590997
بازديدکنندگان آنلاين :10
بازديدازاین صفحه :67911