نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

تناسب روش تربیتی با محیط تربیت

. تناسب روش تربیتی با محیط تربیت


به طور حتم اتفاق افتاده است که در مهمانی های خانوادگی یا در جمع دوستان و آشنایان جمله ای شبیه اینها بشنوید: «یادش به خیر، قدیم ها بچه ها سرشان به کار خودشان گرم بود، اما حالا همین که وارد مدرسه می شوند دیگر نمی شود مهارشان کرد»، «ما که بچه بودیم، هر چه بزرگترهایمان می گفتند می گفتیم چشم، چون و چرا هم نمی کردیم»، «دوره و زمانه عوض شده است، دیگر مثل زمان قدیم نیست که بچه ها چشم و گوششان بسته باشد و به هر چیزی که از پدر و مادرشان یاد گرفته اند عمل کنند» و ...


در سال های نه چندان دور که فرهنگ ، آداب و رسوم زندگی روستایی با فرهنگ زندگی شهری تفاوت می کرد و هنوز به برکت تلویزیون و دیگر رسانه ها، روستاها به شهرهای فاقد امکانات شهری تبدیل نشده بودند، بسیار دیده یا شنیده می شد که یک روستایی تا هنگامی که در محیط روستا بود براساس تعلمیات دینی ملاّی ده سخت پایبند و متعصب بود، اما همین که به شهر می آمد از هر قِرتی و جِنتِلمَن و غرب زده ای، قرتی تر و جنتلمن تر و غرب زده تر می شد.


امروز نیز بسیارند کسانی که در خانواده های مذهبی تربیت شده و تا دیروز در زمینه اعمال و رفتار دینی شان فعال و جدی بوده اند و اگر از محیط بسته خود خارج نمی شدند و به فضای فعلی جامعه قدم نمی گذاشتند، چه بسا تا آخر عمر هم معتقد و جدی می ماندند، اما اکنون که وارد محیط باز جامعه شده و با ضدّ سنت ها رو به رو شده اند ناچار از گذشته خود می برند و به نفرت و انزجار پیوند می زنند  و در چنین شرایطی «همان حجابی که تا دیروز مایه افتخار بود و هر کس خود را از آن جدا می کرد، خود را در محاکمه وجدان می دید، امروز ننگ است».
استاد صفایی حائری در کتاب «تربیت کودک» برای توضیح ضرورت تغییر روش های تربیتی براساس تغییر شرایط جامعه، خاطره ای از دوران کودکی خویش نقل می کند که خلاصه آن از این قرار است:


((داستان يكى از اقوام نزديك من كه با هم همكلاسى و هم دوره بوديم براى من درسى شده است. او در دوره‏هاى پايين به قدرى سنّتى و مذهبى و مقيّد بود كه مادرم بارها مرا به او سرزنش مى‏كرد كه فلانى پدرش بهمان بوده و امروز دارد چه‏ها مى‏كند، نماز شب مى‏خواند، قرآن را از حفظ مى‏داند، حتى در مجالسى كه مى‏خواهند روضه مى‏خواند و به سبك فلسفى سخنرانى مى‏كند، اما تو چى؟
اينها همه درست بود و بارها من خودم اين اعتراض را قبول كرده بودم، امّا من روحاً نمى‏توانستم تا نيافته‏ام كارى انجام بدهم و آن نماز شب و آن حالات را من آن وقت‏ها نمى‏فهميدم. اگر كارى بود فقط تقليد بود و من روحاً تقليدى نبودم.
بارها با همان خويشم بر سر جنّ و پرى دعوايم شده بود؛ چون او مى‏گفت: جن‏ها سم دارند، بايد اين كار را كرد، بايد اسمشان را نياورد و چنان راه رفت؛ چون آن‏ها زير پاى ما هستند و توى سرداب‏ها و مستراح‏ها و خانه‏هاى خراب، خانه دارند و توى چاه‏ها كاشانه دارند. آن قدر مى‏گفت كه مرا دچار ترس مى‏كرد و ناچار با او مخالفت مى‏كردم كه اگر اينها باشند به ما كارى ندارند، همانطور كه هزاران مخلوق، هزاران پديده در هستى در كنار ما هستند و به ما آزارى نمى‏رسانند، مگر هنگامى كه خودمان از آنها بد استفاده كنيم.


او به قدرى سنّتى بود و مادرش به قدرى سنّتى بارش آورده بود كه مرا هم رنج مى‏داد، امّا همين شخص در دوره دبيرستان نماز شبش آب رفت و نمازهاى روزانه‏اش هم به حال رقص در آمد. در ميان نمازش چه كارها كه نمى‏كرد!


وقتى بزرگ‏تر شد و موفقيت‏هايى به دست آورد و شخصيّتى به هم زد، تمام حرف‏ها تمام شد و نمازش كنار رفت و حالت ضد مذهب هم در او اوج گرفت و بعدها از آمريكا براى من مى‏نوشت كه مى‏دانى! عيب من همين است كه به خرافات معتقد نيستم، به جن و ملك اعتقادى ندارم و جوشن صغير و جوشن كبير نمى‏خوانم و ...


اما ياد گذشته‏ها به خير كه چه كارها كه نمى‏كرد! و ياد شب‏هاى احيا بخير كه خودش الغوث مى‏كشيد و پشت بلندگو هم مى‏نشست و ياد دوره بچگى بخير كه بر سر تكبير گفتن با هم دعوا داشتيم.


خودش در نامه‏اى برايم نوشت كه اگر من از زادگاه خودم بيرون نيامده بودم حتماً الآن يك ته ريشِ حنايى داشتم و پشتِ سرِ ملّاىِ ده، نماز جماعتم ترك نمى‏شد و اذان را هم به عهده مى‏گرفتم.
و راست مى‏گفت كه اگر آن جور مى‏ماند و مى‏ماندم حتماً از من متعصب‏تر و پَر و پا قرص‏تر مى‏بود؛ چون آن وقت‏ها كه هر دو در يك محيط مذهبى بوديم او از من جلوتر بود، او جلسه‏ايى در شب‏هاى شنبه داير كرده بود و بارها از من دعوت كرده بود، اما پدرم روى خوشى نشان نمى‏داد. پدرم در حالى كه مذهبى بود و عالِم مذهبى بود مرا سنّتى بار نمى‏آورد و به آن جلسه‏ها و نتيجه‏هايش بدبين بود.


در كلاس نهم بود كه مرا براى گوش دادن يك سخنرانى از خودش دعوت كرد. با هم رفتيم و چيزى كه در آن جلسه نديدم، روح بود. همه‏اش بازى و فيلم، همه‏اش سطحى، همه‏اش خودنمايى مستمع و متكلّم و بانى و مؤسس.


و من از همان روزها در جستجوى چيز ديگرى بودم و نمى‏توانستم به اين چيزها قانع شوم. در نتيجه پس از چند سال، برداشت من از مذهب، عميق و بنيادى شد و روز به روز استوارتر گرديد تا حدّى كه خودم باور نمى‏كردم و پيش بينى نمى‏كردم، امّا او روز به روز ضعيف‏تر شد تا امروز كه به نفرت رسيده و تا فردا كه از اين سنّت‏هاى جديدش هم متنفر شود و جدا گردد.))


به این ترتیب شنیده ها و دیده های ما در این زمینه بیانگر حقیقتی مهم هستند و آن اینکه در شرایط حاضر و در جامعه کنونی، دیگر نمی توان فرزندان را به همان روش سنتی که پدران و مادرانمان ما را و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان پدران و مادرانمان را تربیت می کردند، بار آورد. این در حالی است که در جامعه های بسته، مثل جامعه های دویست سال پیش، و یا جامعه های سانسوری، مثل جوامعه کمونیستی، امکان تربیت افراد با سنت ها وجود داشت.


٠٧:٣٠ - 1394/02/19    /    شماره : ٤٤١١٩    /    تعداد نمایش : ٤٢٦



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :2069
کل بازديدها :17220557
بازديدکنندگان آنلاين :14
بازديدازاین صفحه :304855