نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

چند ثانیه در تاریکی

یعنی هرکدام در آن چند ثانیه چه می شدند؟ نگاهش روی دیوار مانده بود، به قابهایی که مثل حصار دور آدمها را گرفته بود تا فرار نکنند.

  

یعنی هرکدام در آن چند ثانیه چه می شدند؟ نگاهش روی دیوار مانده بود، به قابهایی که مثل حصار دور آدمها را گرفته بود تا فرار نکنند. آیا مرد درحال بوسیدن یک کرکس سپید پوش بود که گلهای سرخ را پشت دامنش گرفته بود  یا آن دو نفر که در ضد نور پیاله به دست سرهایشان را به هم چسبانده بودند ، دو هیولا بودند با جنس مخالف ؟ اگر رنگی بودند می فهمید .

مردی که گونه چپش خراش لرزانی داشت، با آن ابروان درهم رفته سیاه و لبخندی که همیشه مورب به نظر می ر سید ، آیا مهربان تر می شد یا شاید اینها فقط خیالاتش بود و تصورات پوچ ؟

اصلاً آن چند نفر که در یک باغ سرسبز نیمی نشسته و بقیه پشت سر ایستاده می خندیدند کدام یک کریه تر بودند ؟ آنکه بلند تر می خندید؟ او واقعاً خنده ها را می شنید. گاهی نمی فهمید که دارد  می شنود. صدا از عکس بیرون می آمد و در سرش می پیچید .مثل خنده عکس های بچه ها. صدایی که از پشت بهشت می آمد . صدای بی خیالی محض !

سر همه عکس ها این طور نبود. نه عکس های عروسی ، نه خانوادگی های ماندگار . کلی گذشت تا فهمید که چرا دوست دارد همه جا تاریک باشد. از اول این طور بود. سیاه سیاه. آن طور که فقط ذهن باشد و خودش و آن لکه های شناور. تاریکی چیزهایی به او می بخشید که نور از او می ستاند. نور فقط بلد بود دور همه چیز خط بکشد بگوید این رنگی است. رنگ های رفته دنیا خسته اش می کرد. کورمال که می شد گویی به خدا نزدیک تر بود . تنها تر می شد. نور که بود همه بودند دورش . دلش گرم می شد. حتی اشیا ، اشیائی که روح داشتند و مواظبش بودند. شغلهایش هم همه شبانه بود . چه وقتی که در هتل ، پذیرش شب را به عهده داشت .( از اینکه عنوان شغلش نشانه ای از شب و تاریکی داشت به خود می بالید.) چه وقتی که نگهبان شب راه آهن بود . هر شب آنجا بود وقتی سوت قطار می پیچید . دود بالا می زد. سکو می لرزید و قطار همچون ماری می خزید و با تاریکی یکی می شد و دیگر نبود . انگار نبوده. هیچ وقت. اینکه می دید سیاهی همه چیز دارد یا شاید ندارد، چه فرقی می کرد، داشتن و نداشتنش معلوم نبود . خوشش می آمد از یکسان بودن همه چیز .

تجربه های نابش هم در تاریکی بود . چیزی دیده نمی شد در آن پله هایی که بوی نم خیس می داد و فقط سایه خودشان روی دیوار مانده بود .می دانست که اشیا می فهمند هرکس چه می کند . چیزی آن اطراف نبود که در یادش بماند . گربه کنجکاو که از زیر پله ها گذشت همه چیز تمام شد . اصلاً حساس بود به اینکه ردی از نور در اتاقشان راه یابد . با نور اشیا را هم همراه می دانست . نور اجازه می داد آنها هم شریک باشند. آن وقت وصل  مفهومی نداشت دیگر ..

می خواست در سیاهی مطلق کار کند . نمی دانست چرا . ولی فهمیده بود دلیلی دارد که حالا زمانش نیست. این خواستن دیوانه وار تاریکی را نمی فهمید. فقط می دانست با سیاهی حس می کند همه چیز سرجایش است .با نور همه چیز پخش و پلا می شود در ذهن . آرام ندارد.

بر این باور بود که اصلاً نور نئون های چرخان و رقص نور مغازه ها برای این است که ما خیلی چیزها را از یاد ببریم. خیلی چیزهایی که مهم ترند. خیلی چیزهایی که اگر همه از همان اول بدانند و این نور و روشنی پاساژها نباشد ، مزه اش می رود. این کلک خداست می خواهد بازی اش قشنگ تر شود.

وقتی تنها کار می کرد و خودش برای دل خوش عکس می گرفت . کارش با نور و تاریکی باهم بود. تصاویر خودشان می آمدند، بی هیچ تلاشی و او هیچ به دنبالشان نبود. ناگهان سبز می شدند. آن گاه دوربین از شانه می گرفت . لنز را تنظیم می کرد. فلاش که تق می کرد . تصویر ثبت شده بود. آنچه دیده بود به تاریکی می برد . صحنه ها برای دیده شدن باید از تاریکی گذر می کردند. از بالاترین رنگها . بعد سیاهی بود که گواهی می داد هرچه در ذهن دورببین مانده به چه چیز می ماند. هرچند نمی توانست خیلی بیراهه رود چون خودش حضور داشت. او این را نمی خواست . این را هم بگویم که سیاهی و تاریکی برایش فرق داشت . سیاهی رنگ بود و تاریکی بی رنگ . ولی بیرنگی که در خاطر او می نشست روشن نبود مثل همه . تیره می زد و گاهی تردید داشت کدام پررنگ ترند این بود که گاهی آن ها را به جای هم فرض می کرد.

یکی از عکس هایش که در جشنواره بالا آمد ، پشت هم از گروه های مختلف دعوت نامه همکاری رسید . یکی را پذیرفت با یک شرط . در بخشی باشد که فقط خودش باشد و صحنه ای که نمی دانست چه کسی ، کجا و چطور آن را برداشته و تاریکخانه ای که همه چیز را روشن می کرد . روز و شب برایش تفاوتی نداشت . آن جا زمان از دست می رفت . وقتی خوابش می گرفت یا گرسنه  می شد تازه  می فهمید چقدر زمان گذشته . همه چیز بود و هیچ چیز نبود . همانی بود که می خواست.

سر همه عکس ها این طور نبود، نه عکس هایی که عروس و داماد داشت و نه خانوادگی های ماندگار.کلی گذشت و آن قدر درد کشید تا فهمید هروقت نور قرمز هست این طور می شود . سرش درد می گرفت و دیگر نمی دید . از سیاهی می گریخت . آب به صورت می زد و دیگر توان نداشت ادامه دهد . اوایل فکر می کرد که به نور قرمز حساس است . سعی کرد خودش را سازگار کند . ثانیه به ثانیه ماندنش را طولانی می کرد. در آن اتاقی که همه جایش را نور چرک قرمز ریخته بودند. هرچه بیشتر می ماند ، فضا غریب تر می شد. خودش خواسته بود. انگار روحش میل می کرد به این عجایب ولی جسمش را توان ماندن نبود. ذوب می شد. ولی معلوم است که کدام حاکم است . عکس های رنگی نور  نمی خواست. نه عکس هایی که عروس و داماد داشت و نه خانوادگی های ماندگار ولی سیاه و سفیدها چرا .

وقتی نور قرمز می آمد و با سیاهی می آمیخت حس می کرد چیزی شبیه یک شهاب تیز از بدنش عبور کرده . فیلم را روی شیشه می گذاشت. تا وقتی نور از نگاتیوها بگذرد و بر روی کاغذ بنشیند لرزشش قطع نمی شد . چشمهایش را بسته بود ولی می دانست آنی همه جا روشن می شود. چون روشنی وارد چشمهایش هم می شد . انگار روی همه آن لکه های رنگی که در چشمانش چرخان بودند نور  می پاشیدند .

قبل از اینکه برای اولین بار چشمهایش را باز کند. نمی دانست چه تصویری منتظر است برای ظهور . یعنی هیچ وقت نمی دانست. شیرینی خوشایندی دلش را دور می زد . مثل وقتی که منتظری کاغذ کادو را باز کنی . هیجان نادانی !

فقط این را می دانست از آن عکس که اختلاف سایه روشنس زیاد است . لامپ قرمز داخل جعبه را روشن کرد . نور قرمز بر سیاهی چیره شد . سعی کرد چشمانش را باز نگه دارد . مثل این بود که سرش را  فرو کرده وسط جائی که جوشکاری می کنند . یک آن کاغذ، برق عظیمی زد و قبل از آنکه خاموش شود چهره کریهی نمایان شد که سه بعدی بود. چشمها تکان می خورد و به او نگاه می کرد . ولی شبیه عکسی نبود که نهایتاً از محلول بیرون آمد و چاپ شد . مثل همه آدمهایی بود که از کنارشان می گذریم . یک نگاه بی مسئولیت که در خاطر نمی ماند و آدم جدیدی  جایش را  در ذهن می گیرد.

دیگر برایش عادی شد، دیدن عکس هایی که با خودشان فرق داشت و این فقط چند ثانیه بود و هیچ نگفته بود به کسی که در آن چند ثانیه از آدمها چه می بیند . می دانست اگر بگوید ، دیگر چیزی  نمی بیند. همین آدمهایی که هر روز از کنارشان می گذشت یعنی در آن چند ثانیه به چه شکل در می آمدند ؟ ترس داشت عکس خودش را ظاهر کند . از ظاهر شدن تصویر سه بعدیش  در هیبتی کریه در حالیکه به خودش لبخند می زد وحشت داشت.  ولی دلش می خواست بداند. بارها تا نیمه رفته بود و بعد با دیدن آن زن خودش را از یاد برده بود . چرا او فقط این طور بود ؟ حتماً دلیلی داشت که او نمی دانست یا مثل دوست داشتن تاریکی سیال و غلیظ باید زمان می گذشت تا می فهمید. تاریکی می خواست تا برسد یا برساندش به این چهره ها . به این تضادی که فقط او قادر به دیدنش بود .

قرار گذاشته بود با خودش نگاتیو دوم را ظاهر نکند تا صاحب آن را ببیند.خصوصاً چشمهایش را .چشمهایی که وقتی در آن چند ثانیه برهم گذاشت و باز کرد گویی او را با خود برد به عالمی که از دنیای خاکی و حرکت موجوداتش رها بود. او را مست کرد و برگرداند . دقیقا مثل عکس آن زن . می گویند مثل سیبی که از وسط نصف کنی ، حکایت اینها بود . دقیقاً همان صورتی بود که هیچگاه از خاطرش محو نشده بود . از سر آن عکس بود که شرط گذاشت عکس ها المثنی داشته باشد . یعنی هر عکس را دو بار بگیرند . هیچ کس نمی پرسید چرا . کمتر کسی دیگر پیدا می شد با آن دوربین های عهد عتیق در تاریکخانه کار کند . دیدن آن عکس طاقتش را گرفت و تاب نیاورد، عکس را از محلول عبور دهد . همه چیز را رها کرد تا خودش را ببیند که نیامد . پیدایش نشد . فکر نمی کرد که دیگر آن صورت را ببیند. ولی حالا آمده بود یعنی قرار بود بیاید .

امروز موعد تحویل عکس بود . پس می آمد . آن چشمها با عدسی براق می آمدند و او دستپاچه بود .از تکرار آن چند ثانیه که می دانست طولانی شدنش او را در خود حل خواهد کرد .

خیره به عکس زنی بود که صورتش را در آن چند ثانیه سوخته ، دیده بود . زن همراه با جیغ از او  می خواست کمکش کند . بر خلاف حالا که آرام و بی صدا دست زیر چانه برده بود و مستانه نگاه  می کرد. خماری چشمانش خواب را تداعی می کرد . البته برای کسی که رعشه آن جیغ را نشنیده بود.

در با صدای آهنگینی باز شد . خودش بود . همان زنی که ذهنش را اینگونه آشفته بود . نزدیک که آمد ، نه . انگار او بود و نبود. دقیق شد. چشم که می گذاشت و باز می کرد ، کدر تر می شد و سنگین . تلاشش بیهوده بود. هرچه به صورتش نگاه می کرد، به یاد آوردن آن حالت شوریدگی در چشمهایش که به همان نقش بود سخت تر می شد. احساس می کرد نگاهش زمینی است و آمیخته به  پلشتی هایش. قبض را داد . عجله داشت .خواهش کرد عکس تا فردا حاضر شود . گفت این آخرین عکس مادربزرگش است که موهایش نریخته . برای مراسم یادبود می خواست .

                                                               

                                                                  * * * * * *

 

هیچ فکر نمی کرد او یک پیرزنی است که روی صندلی حصیری وسط یک باغچه که به سبک اروپایی گلکاری شده ، نشسته . ته چشمهایش همان حس  ناب را در او تولید می کرد . با موهای مجعدی که روی شانه ها ریخته بود و رنگهایش رفته بود . دیگر هرچه مانده بود ، سپید بود . سپید سپید!

 


١٢:٤٦ - 1391/01/10    /    شماره : ٢٦٣٢    /    تعداد نمایش : ٨٨٨



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :15349
کل بازديدها :16738898
بازديدکنندگان آنلاين :13
بازديدازاین صفحه :84722