نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

مسافران - فاطمه فروغی

پیرمرد روی تختخوابش دراز کشیده بود .تشنه بود .با دست لرزان لیوان آب را از روی میز کوچک کنار تختخواب برداشت .خالی بود .یادش آمد که

                                           

پیرمرد روی تختخوابش دراز کشیده بود .تشنه بود .با دست لرزان لیوان آب را از روی میز کوچک کنار تختخواب برداشت .خالی بود .یادش آمد که وقتی زن و بچه هایش را صدا می کرد و کسی جوابش را نمی داد نیشخند می زد و می گفت :

- توی این خونه اگر بمیری هم کسی نمی آید یک لیوان آب دستت بدهد .

ومی رفت طرف یخچال و اجاق گاز و شامش را گرم می کرد و می خورد و غر می زد :

- صبح تا شب توی کارخانه به خاطر شما جان می کنم و با هزارتا کارگرو کارمند و طلبکارو بدهکار سرو کله می زنم آن وقت حوصله ندارید از اتاقهایتان بیرون بیایید و جواب سلامم را بدهید .

اگر شانس می آورد زنش می آمد توی آشپزخانه و دو فنجان چای یا قهوه می ریخت و روبه رویش پشت میز می نشست .آرنجش را به میزتکیه می داد و دستش را زیر چانه می گذاشت وخواب آلود می گفت :

- چه خبر شده باز غرغر می کنی .داری پیر می شوی ها .

روی میز گوشی تلفن طلایی رنگ و زیبایی بود که از مدتها پیش صدای زنگش بلند نشده بود .روی گوشی تلفن نقش عقابی با بالهای گشوده بود که نمی شد فهمید می خواهد فرود بیاید یا تازه می خواهد از روی زمین بلند شود و پرواز کند .توی اتاق نسیم ملایمی می وزید که معلوم نبود از کجا می آید و شعله شمع را می لرزاند .پنجره بسته بود و هوا معتدل .انگار هیچ کدام از چهار فصل نبود .به دوروبرش چشم گرداند .همه چیز اضافه و بی مصرف به نظر می رسید .دلش گرفت و نفس تنگی کرد .تنها بود ومنتظر هیچ کس نبود اما غریبه با شتاب به دیدنش می آمد .پیرمرد ناله کرد. خاطراتش مثل فیلمی از جلوی چشمهایش می گذشتند .تصاویر پشت سرهم می آمدند و می رفتند .اتاق مثل سالن سینما شده بود .دیوارها سقف و کف اتاق هم با تصاویر متحرکی پوشیده شده بود رویش را به هر طرف که می چرخاند آنها را می دید کلافه شد و چشمهایش را بست .تشنه بود .اما حتی آب دهانش را هم نمی توانست فرو دهد انگار چیزی راه گلویش را بسته بود .

غریبه توی فکر بود .آب زلال رودخانه را نگاه کرد و گذشت .جاده هارا یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت .به دیدارهای تازه تر فکر می کرد چهره اش جدی بود و نگاهش آرام و عمیق .آسمان را نگاه می کرد .نیمروز بود و هوا ابری با برفی که شروع به باریدن روی برفهای قبلی کرده بود .توی سفیدی بی انتهای بیابان کنار جاده در انتظار ایستاد .بعضی از ماشینها می گذشتند و برخی دیگر از سرعتشان کم می کردند ماشینها یی با مدلها ،اندازه ها و رنگهای مختلف با سرنشینان گوناگون .برای هیچ کدام دست تکان نداد .یک اتوبوس مسافربری نزدیک شد و گذشت .غریبه دست تکان دا د .توی برفها دوید و باز هم دست تکان داد .راننده از توی آیینه اورا دید .ترمز کرد . غریبه دوید و رسید . درا باز کردو سوار شد .بوی عطرش فضای اتوبوس را پر کرد .نگاهش راروی چهره تک تک مسافرها گرداند .وراننده را نگاه کرد ولبخند زد .خطوط چهره راننده در هم رفت .خم شد سرش را روی فرمان گذاشت و صورتش کبودشد .غریبه پیاده شد .مسافران مات و مبهوت همد یگررانگاه کردند .غریبه پیاده راه افتاد .اتوبوس همچنان ایستاده بود .

نگاه پیرمرد روی پنجره روبه خیابان ثابت ماند .دلش می خواست می توانست بلند شود و پشت پنجره بایستد .وبه بالاترین شاخه درختهای حاشیه خیابان چشم بدوزد .یادش آمد که عاشق مسافرت بود و سالی چند بار به سفر می رفت .دوستانش اسمش را گذاشته بودند « همیشه مسافر » لبخند کمرنگی روی لبش نشست .و پلکهایش راروی هم فشرد یک قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد .

- مسافرت را دوست داشتم ولی همیشه هرجاکه بودم به خانه ام بر می گشتم ولی زن و بچه هایم بر نگشتند .

زنش گفت : تو هم اینجا نمان .بیا با من و بچه ها برویم .

- یک عمر دویده ام که به اینجا رسیده ام حالا که رسیده ام و می خواهم بنشینم و استراحت کنم دلم نمی آید چوب حراج به دارو ندارم بزنم وبا شما بیایم من که اینجا چیزی برای شما کم نگذاشته ام .

پسرش با نوک انگشت  به گیجگاهش زد و آهسته گفت :

- مشکل ما اینجا ست که پدرما فکرش پوسیده شده است .

دخترش گفت : ما برویم بابا هم خودش پشت سرمان می آید .طاقت دوری از من یکی را نداری بابا .

- ولی من امیدوارم که شما یروید و بعدازمدتی پشیمان شوید و دوباره برگردید مملکت خودمان پیش من.

پسرش پوزخند زد .

غریبه بدون توقف می رفت .به شهر رسید .گردو غبار راه را از روی لباسش تکاند کمی ایستاد.اطرافش را نگاه کرد ودوباره به راه افتاد .نشانی را توی ذهنش مرور کرد به کوچه ای رسید .چشمهایش را تنگ کرد .در انتهای کوچه ناگهان زنی از خانه ای کوچک فریاد زنان بیرون آمد .

- به دادم برسید ... بچه ام ......

به مرد رسید اورا ندید و از کنارش گذشت لحظه ای ایستاد و صورت کودکش را که به شانه چسبیده بود نگاه کرد .غریبه هم به چهره تبدار کودک خیره شد .زن دستش را روی پیشانی کودک گذاشت و خشکش زد .جیغ کشید .

- بچه ام ....دخترکم .... ای وای ....

غریبه سرش را پایین انداخت و دور شد .به سمت دیگر شهر رسید .غروب بود .باید هرچه زودتر به آنجا می رسید نگاهی به ردیف خانه های یزرگ انداخت .به خانه ای بسیار یزرگ رسید. از حیاط گذشت .و از پله ها بالا رفت .وارد اولین و کوچکترین اتاق شد .اتاق ساده تر از بقیه جاهای خانه بود آرام توی اتاق به این طرف و آن طرف رفت ایستاد و به پیرمرد خیره شد .پیر مرد چشمهایش را کمی باز کرد .سایه اش را توی اتاق دید .سرش را کمی از روی بالش بلند کرد و چشمهای درشت شد . .نفس عمیقی کشید .سرش دوباره روی بالش افتاد .غریبه نزدیکتر رفت و آرام گفت :

- شاید منتظرم نبودی ؟

کسی را ندارم که منتظرش باشم .همه تنهایم گذاشته اند .

- منتظر من هم نبودی ؟ 

- چطور آمدی توی خانه ام ؟ نمی شناسمت .

- تا به حال به یادت آمده بودم بعد از مردن پدرو مادرت ،بعداز مردن دوستت ، بعد از مردن کارگرت .

- بله بله شناختمت .

- غریبه دیگر غریبه نبود . آهسته گفت :

- آماده هستی هرچند چه آماده باشی و چه نباشی ....

سینه پیرمرد به خس خس افتاد و بریده بریده گفت :

- بی آنکه بدانم مدتهاست که منتظرت هستم .دیگر خسته شده ام تنها کسی که توصیه می کرد همیشه به یادت باشم مادرم بود .

نسیم ملایم که توی اتاق می پیچید ،تندتر شد .باد درابه هم کوبید  و توی فضای کوچک و بسته اتاق پیچید و زوزه کشید .شعله شمع بالای سر پیرمرد لرزید و خاموش شد .پاها ها و دستها سرد شد و ثانیه ای بعد قلبش از طپش ایستاد .بی حرکت و با چشمهای باز به تاریکی خیره ماند .مسافر پیر به مقصد رسیده بود .غریبه خانه را برای مقصدی دیگر ترک کرد .

 


١٢:٣٨ - 1391/01/10    /    شماره : ٢٦٢٥    /    تعداد نمایش : ٨٤٦



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :8144
کل بازديدها :17405272
بازديدکنندگان آنلاين :3
بازديدازاین صفحه :87962