نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

گرگ ومیش - محمد قنبری

داستان گرگ و میش نوشته یکی از هنرجویان کلاس های داستان نویسی حوزه هنری

 

- اوستا چه خبرازوطن؟

- هیچ خبراقا فقط جنگ وخون ریزی...

- پس می گفتند صلح شده همه دارند برمی گردند ...

- صلح کجا بود ! سی ساله که هی می گویند صلح صلح،صلح کجا بود ! تا افغانستان هست جنگ هست تا جنگ هست امنیت نیست...

- در ایران که راحت هستید...

- نه برادر! چطورراحت باشیم؟ مامورها گیرمی دهند؛ ازکارخبری نیست؛ پول بهمان نمی دهند...توی سرمان می زنند...

- اوهوم...آجربدم یا چارک؟

- "توقع زیادی" دارند اوسا !... نیمه بدهید ...شما که غریبه نیستید...الان همینجا را نگاه کنید! پنجاه هزارتومان پول بنایی اینجا می شود آنوقت سی هزار بیشتر نمی دهند تازه طلبکارهم هستند. انتظاردارند تا ظهر هم تمام بشود...آجربدهید!...  ما که بلدوزرنیستیم ؛ ماهم آدمیم مثل شما مثل همه...

- خب قبول نمی کردین اوستا...گچ بسازم؟...

- چه کارکنیم؟ قبول نکنیم چه بکنیم؟... نه حالا زوداست سفت می شود!... چهارسرعایله ایم. کرایه خانه؛ خرجی زن وبچه؛...زندگی درغربت خیلی خرج برمی دارد اقا!...چارک بدهید!.

- آره واقعا...می فهمم...می فهمم...ببخشید اوستا فضولی نباشه به جز "دوشنبه" که گاه گداری می بینمش بچه دیگه ای هم دارید؟... آجر؟...

- ها اوسا! یک بچه چند ماه است کنیز شما...من خودم هم اسمم" جمعه است" .یک وقت سراغ خواستید بگیرید؛...

می خواهم به او بگویم که" بی خود نیست که کارگیرت نمیاد بنده خدا...چون اسمت اسم یه روزتعطیله تو ایران امروز هم که جمعه اس خودت هم که جمعه ای ؛ دیگه چه بلایی می خواد سرت بیاد خدا به فریادت برسه..."اما ازاین شوخی بی مزه می گذرم .می گویم : "خب به سلامتی!...سیمان بدم؟..."

-..." آب بهش بزنید! خیلی سفت است"... شماکه غریبه نیستید ....نه پای رفتن داریم نه جای ماندن..

- می فهمم اوستا.من خودم هم دوسال توی مرز افغانستان خدمت کرده ام ، خدمت سربازی اوستا ! "تربت جام" ؛ "تربت حیدریه"...باسختیهای مردم شما آشنا هستم...هنوز هم کارت پایان خدمت دایًممو نگرفته ام . اگه خدابخواد همین روزها ...

- ها!...حالا خودت خوب می فهمی که من چه می گویم ... ! خودت سینه سوخته ای؛ درد کشیده ای ...

- آره می دونم . هیچ کجا مثل وطن آدم نمیشه!

- آره خوب گفتید آقا. اما اگر وطنت وطن باشد! هی...هی...هی!..."این گچها هم دیگر سفت شده است ...دوباره بسازید"..

- اما من مردم افغانستانو خیلی دوست دارم . درست نمی دونم چرا! شاید یک جور درد مشترک  داریم باهم...

- بله آقا دل آدمهای زحمتکش به هم راه دارند ...شما هم درد کشیده اید ...پیداست...آخ  سرم...

اوستا می نشیند وسرش را توی دستهایش می گیرد :

- مدتی است سرمان گیج می رود...ازوقتی افغانی بگیری زیاد شده است ، دیگر دل توی دلمان نیست...نگران این بچه ها هستیم...

- بذاریه چایی دم کنم بخوری حالت جا بیاد اوستا. خدا کریمه ...اهل دودکی مودکی که نیستید انشاالله ؟

- نه برادرجان ! به بقیه کارنداریم ما اهل هیچ جیز نیستیم ...خیالتان راحت!...

     کارها تا شب طول می کشد و"غرغر"صاحبخانه تمام بشونیست. موقع رفتن؛ جمعه برمی گردد و یواشکی می گوید:

- راست گفتید آقا ! غربت خیلی سخت است! می بینید؟  نامرد مثل حیوان با ما رفتارمی کند...

جمعه که می رود صاحبخانه می پرسد :

- چقدربهش پول دادی؟

- ازطرف شما سی هزار...

- بیشترهم دادی مگه؟

- ازطرف خودم دادم...

- آخه واسه چی؟ تازه باید مزد کارگری تورو هم می داد...

- اونش دیگه به خودم مربوطه...

- حقش نبود. لیاقت همون سی هزارتومنوهم نداشت! بی خودی بهش دادی به افغانی جماعت نباید رو داد...

" به توهیچ ربطی نداره آش ولاش برو گم شو! بیرون! یا الله بیرون...گفتم بیرووون!..."

خونم دارد به جوش می آید.اما خودم را نگه می دارم وجوابش را فقط توی دلم می دهم . فقط توی دلم...

 

...بچه های محل درحال بازی، به سروکول هم می پرند و صدای شوخیها وخنده های کودکانه شان ازدوربه گوش می رسد. گاهی باهم یک صدا می خوانند :" افغانی برو گم شو! بروتاکسی سوارشو..."دلم می گیرد و دستم را سایه بان چشمهایم می کنم و نگاهی به آسمان می اندازم . باید برای تکمیل آلبوم عکسهایم برای شرکت درنمایشگاهی با نام "جادوی غروب" عکس بگیرم اماهنوز کو تا غروب ؟ چرخی توی پارک می زنم : "خسته نباشی پیرمردِ! ...

واو ازسرشوخی آب رابا آبپاش توی هوا به سمت من می گیرد و من در می روم و بر که می گردم رنگین کمانی بالای سرباغبان پیرتشکیل شده است و خیلی سریع چند عکس با تنظیمهای مختلف ازآنها می گیرم "چیلیک...چیلیک...چیلیک"...امیدوارهستم که خنده زودگذر پیرمرد را هم به همراه رنگهای رنگین کمان، شکارکرده باشم.ازنمای نزدیک چند عکس  ازگلهای محمدی ورزهای سفیدی می گیرم که قطره های آب مثل خرده های الماس روی آنها می درخشند. نگاهم به میان درختهای سرو می افتد .... کسی روی  "زمین بی چمن"  نشسته است. چه می کند؟ سربه زیرانداخته...لابد ازبچه های محل است دارد درس می خواند. اما چرا روی خاک؟ نزدیکترکه می شوم اورا می شناسم :"دوشنبه" اما اصلا حواسش به من نیست. با تکه چوبی روی زمین خاکی برای خودش نقش باغی می کشد شاید یا نقش مرغ عشقی چیزی. دوشنبه عاشق مرغ عشق است می دانم. گاهی سر بلند می کند و نگاهی به گروه بچه ها می اندازد و نفس عمیقی می کشد و دوباره سربه زیرمی اندازد و...دوربینم را تنظیم می کنم و ازنمای نزدیک درست همانطور که ازگلهای محمدی ورزهای سفید عکس گرفته بودم ، ازچهره اوهم عکسی می گیرم :" چیلیک !"

ازجا می پرد. برمی گردد؛ اول با ترس ونگرانی وبعد با خنده وذوق زدگی با چشمهای خیس و خاک آلودش نگاهم می کند و بازبی اینکه حرفی بزند مشغول کشیدنش  می شود. کنارش چمباتمه می زنم و دست می گذارم روی شانه های لاغرواشتخوانیش و...

- چیه مرد کوچک افغانستان؟ تک پرشدی! بازرفتی تو لک!؟

ازدورصدای همخوانی بچه ها می اید"شنبه؛ یکشنبه؛ دوشنبه، دوشنبه، دوشنبه،....جمعه تعطیله..."

"سربه زیر"است وحرفی نمی زند . دماغش را بالا می کشد. من قطره اشکی را می بینم که ازگوشه چشمش روی گونه آفتاب سوخته اش سرمی خورد و برنقش روی خاک می افتد؛ روی مرغ...وبازهم یک قطره دیگر...دستی به پشتش می زنم :

- ازمدرسه چه خبر؟ کارنامه دادند؟

- اشک چشمهایش را پاک می کند :" نچ..."

- ا...!چرا؟...

- آقا می گویند با شناسنامه افغانی کارنامه نمی دهند...

- ای بابا! پس چرا اصلا ثبت نام کردند؟

- نمی دانیم اقا!...

ودرهمان حالی که کشیدن نقش مرغ روی خاک را رها کرده وزانوهایش را بغل گرفته است و سربه زیردارد دماغش را تند وتند بالا می کشد ومی گوید:" کسی ماراجزوآادم حساب نمی کند!"

- امیدت به خداباشه مرد! تامنو داری غصه نخور! پاشوبریم خونه ما یه چایی دارچین مشدی دم کنم بخور حالت جا میاد. بعدش هم عکسهای تازه ات را نشونت بدم که می دونم دلت براشون پرپر می زنه ...

- دیگه نمی خواهیم برگردیم مدرسه. می خواهیم برگردیم وطنمان !...

-...

زیرکتفهایش را می گیرم وسرپا بلندش می کنم ...

- یا علی مدد پاشوببینم! چقدرهم خاکی شده ای دوشنبه ! یه خورده به خودت برس! اینجوری کلاهمون می ره توی هم ها! راستی پات چطوره هنوزهم که داری لنگ می زنی...؟

- هنوز خوب خوب نشده است ...جوش خورده اما درد می کند. طاقت راه رفتن زیاد را نداریم...آخ آخ آخ...

    خورشید پشت خانه نیم بندی که درحاشیه شهراجاره کرده ام درحال غروب کردن است. چه رنگ سرخی دارد! اما ازخیر عکس گرفتن خودم می گذرم .غروب خورشید را باید پشت کوههای بلند سربه فلک کشیده گرفت یا پشت سروهای بلند قامت نه پشت خانه های توسری خورده.

 

    ...چای دارچین را هورتی بالا می کشد و قند را خرپ وخرپ می جود و باچه لذتی! خنده ام می گیرد :

- دوشنبه جان یه خورده یواشتربابا ! مگه داری خیارگاز می زنی؟ خرپ وخرپ وخرپ؟! دندونهات خراب می شه ها !

و...عکسهایش را که نشانش می دهم ، خنده هایش می شکفد...

- آقا این عکسها ازماست؟ می دهید ببریم افغانستان؟

- بعله که می دم...

- ازعکسهای خودتان هم بدهید. می خواهیم شمارا به پدربزرگ ومادربزرگمان معرفی کنیم آقا! به آنها می گوییم که بین ایرانیها ...شما خیلی مهربان وبا صفا بودید !

- منهم خیلی دوست دارم بیام افغانستان. من مردم افغانستانو خیلی دوست دارم...همه زحمت کش؛... سخت کوش؛...خاکی...قانع...راستی حال پدرت چطوره ؟ سرش گیج می رفت خوب شد ؟

- نه آقا! بیمارستانها قبولش نمی کنند. پول دوادرمان آزاد نداریم! حرفش بود که باروبندیلمان راببندیم کوچ کنیم وطنمان. شما هم آقا بیایید با هم برویم افغان. کاش معلم بودید! آنجا معلم کم پیدا می شود. می رفتیم افغانستان آنجا به بچه ها درس می دادید . راستی چرا عکاس شدید چرا معلم نشدید؟

 به چهره اش زل می زنم . می خواهم به اوبگویم که عکاسی شغل من نیست عشق من است. غم دلم را درمان می کند اما غم نانم را نه...

- هان؟ معلم؟

وتوی ذهنم به یکباره تمام زندگی فقرآلود ودردناکم ازمقابل چشمانم عبورمی کنند و برای آرزوهای بربادرفته ام آه  می کشم و...

- آآآ...ه! فعلا که تو معلم من هستی...

- چی آقا؟ چی گفتید؟

- هیچی ! می گم دوشنبه! اتاقم تروتمیزشده؟ خوشت میاد؟

سرش را بالا می گیرد وبا دهان بازودرحالی که هنوز قندهای آب نشده را می جود می گوید:

- هان آقا. خیلی بیترشده ...دست پیدرمان دردنکند مگه نه آقا ؟ همه ازکارپیدرمان تعریف می کنند ...

- آره دستش دردنکنه...بیا این عکسهاروهم برداریادت نره! بازهم چایی بریزم؟

- نه آقا شکمیمان باد کرد. خیلی خوشمزه بود. دستیتان درد نکند. سرحال آمدیم..

اوعکسها را که می گیرد مانند پرنده ای که روی خاک کشیده بود ازخانه ام پرمی کشد و... می رود.

 

    توی اتوبوسی که به شهرتربت جام می رود هستیم. دوربینم را داخل سبد بالای سرمان گذاشته ام و ازپنجره خیره ردیف خانه های کاه گلی روستاهای نرسیده به تربت جام هستم. خانه های کویری با سقفهای گنبدی که درهرم گرمای ظهر له له می زنند. خاطرات دوران خدمتم بازجان گرفته اند. پدرومادر"دوشنبه" به همرا ه کودکشان درصندلی جلویی نشسته اند وحتما دردلشان آشوبیست . دوشنبه اما با خیال راحت تکیه به من داده وخوابش برده است. طفلک پایش چقدردرد می کرد اما پیدا بود که ازشوق رفتن صدایش درنمی آید گرچه منهم تا می توانستم کولش کردم . دست وآرنجم را حایلش میکنم تا نیفتد وبازبرمی گردم به خاطرات دوران خدمت سربازی و...به چ... پ ، چپ!...به را...ست،راست!.نگاهی به جمعه می کنم که سرش چپ و راست می شود :

-  جمعه ! خوابی؟

- ...بیداریم آقا...

- یعنی تاظهرمی رسیم شهر؟ امیدوارم تا پادگان تعطیل نشده برسم اونجا...

- من می گویم بیتره صبرکنید برگشتنی برویدآقا. فوقش یک شب توی مسافرخانه سرمی کنید. ازاحتیاط به دوراست یک وقت شما دیرمی کنید ، ما ...ما باید سروقت برسیم...شما ازهمین جا هم برگردی بیتراست. نترسید ما شما را رفیق نیمه راه حساب نمی کنیم...تا همینجا هم غیرت به خرج دادید...خودمان ازپس دوشنبه برمی اییم اقا!...

بعد ازصندلی خودش می اید وآرام کناردوشنبه می نشیند ونگاه محتاطانه ای به دوروبرمی اندازد ودهانش را می آورد نزدیک گوشم و اهسته می گوید :

- ...ما باید درست و دقیق سروقت به سیمهای خاردار برسیم وگرنه با نگهبانهای غریبه برخورد می کنیم و... کارمان تمام است...ت ت ت ت تق ! فهمیدی ؟

آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : اوهوم...

 

       ماشین جیپی که مارا آورده بود دورمی شود ودرمیان غبارراه ازدیدچشمها ناپدید. ما می مانیم و یک "راه بلد" که برخلاف بقیه، لباس محلی سفید  پوشیده وسروصورتش را با دستمال بلندی که ادامه امامه اش است بسته وساکت است. معلوم است که ازمن ودوربینم هراس دارد. ازجمعه درموردش سوال می کنم :

- نمی دانیم اقا ! ما که برای استتارسیاه پوشیده ایم آنها هم حتما راه ورسم خودشان را دارند...

 ومن، ردیف مورچه های جنگنده و سیاهی را می بینم که با هول وولا هرچند تا، یکی از تکه های جسد ملخی را به دندان گرفته اند و له له زنان به داخل لانه تاریکشان دراعماق این کویرداغ می برند. ما فقط قمقمه بسته ایم به کمر و آماده حرکت هستیم. در قمقمه ام را باز می کنم واب آنرا سرازیر می کنم به گلویم و ازشدت گرمی وشوری آنرا ناگهان پس می زنم و سرفه می کنم . جمعه با کف دست به پشتم می کوبد:

- آب اینجا که آب تهران نیست برادرجان! تلخ است باید عادت بکنید..

اشک چشمهایم را که پاک می کنم بازنگاهم به  مورچه هایی می افتد که توی آبی که به لانه شان سرازیر شده دست وپا می زنند. دست می برم و تعدادی را ازغرق شدن نجات می دهم. بقیه اما با تخمهای سفیدشان که به دندان گرفته اند ازاین غول بی شاخ ودمی که من هستم لابد فرارمی کنند. جمعه اسکناسهای سبزهزارتومانی را ازاسکناسهای افغانی جدا می کند و "راه بلد" که قراراست تا نزدیک سیم خاردارهای لب مرزبا آنها برود اسکناسها را ازاو می گیرد و می شمارد و نفس راحتی می کشد وبعد هم نگاهی به دوردستها می اندازد به اعماق کویرو...حرکت می کنیم. بالای سرمان چند پرنده سیاه، با بالهایی ثابت چرخ می زنند ومادرکودک آنها را نفرین می کند و برای او لالایی می خواند. من دوشنبه را سوارکولم کرده ام.

- دوشنبه جان یه کمی هم خودت تقلا کن!راه که بیفتی به درد خو می گیری ...باید به درد عادت کرد ...

- عیبی نداره...طوری نیست منکه تا آخرراه باشما نیستم...

   کمی جلوتر می ایستیم تا نفسی تازه کنیم. خورشید صحرا ی برهوت دارد آخرین نفسهایش را می زند. ومن، لکه های سیاهی را در آسمان کبود، نظاره می کنم که  با بالهایی ثابت هنوز بربالای سرمان  چرخ می زنند...

- این سگ مصب هم که خوابیده است انگار، برادرچه کارکنیم ؟

راه بلد با لحنی خشن می گوید :

- خب یه فکری برایش بکنید دیگر! من چه می دانم باید قبلا فکرهمه چیزرا می کردید...

- بیا من ساعتموبهتون می دم...

- نه ...برادرجان دستیتان درد نکند اما  به کارما نمیاید...ما که خارجی بلد نیستیم آقا...ساعت شما کامپیوتری است...

-...خب به نظریم راه افتاده باشد! گفتیم بابا که این ساعت قدیمی است؛ ازپیدربزرگمان به ارث رسیده است مارا لنگ نمی گذارد...

- خلاصه کی مواظیب باشید کاربی دستیتان ندهد. ماکه نرسیده به سیمهای خاردار برمی گردیم. خود دانید...

- شما دیگر بیتراست جیلوترنیایید آقا! برای برگشتن دیر می شود. مسافیرخانه ها بسته می شوند...

- آقا شما هم بیا برویم وطن! بیا برویم دیگر...

- نه دوشنبه جان ...من نمی تونم بیام . بروعزیزم ...برین به سلامت...

اینرا می گویم ودستهای دوشنبه را به زحمت ازدستهای خودم جدا می کنم و قبل ازخدا حافظی برای آخرین باربغلش می کنم و پیشانی او وجمعه را می بوسم و        می گذارم که بروند به دنبال سرنوشتشان و...حرکت که می کنند من خورشید را می بینم که ازتقلا افتاده است و تا کمر توی دل داغ زمین فرورفته است و فلق مثل رده های سرخ خون به صورت آسمان نیمه ابری پاشیده شده است و من با ولع تمام ازغروب سرخ کویر عکسی می گیرم...وچقدر خوشحالم که توانسته ام به آرزوی خودم برسم و بعد رد پای آنها رابا نگاههایم درکویر دنبال می کنم..." انها باید طوری حرکت کنند که درست درگرگ ومیش شب به سیمهای خارداربرسند .برای آخرین بارنگاهم را می دوزم به تصویرهای لرزان وسایه های طولانی آنها که درسراب دشت می لغزند و دست وپا می زنند و کوچک و کوچکتر می شوند و...روبه جلو... فرارمی کنند. باخودم فکرمی کنم که "حتما ازدید کرکسها که هنوز صبورانه دربالای دشت گشت می زنند به اندازه یک مورچه دیده می شوند"... دوربینم را تنظیم می کنم وچند عکس جانانه ازآنها می گیرم و زیرلب تکرارمی کنم "درست درگرگ ومیش..."

  من آرام آرام درمسیرسایه روشن جاده، زیرنورمهتاب نیمه جان که ازهلال نازک ماه می تراود راه برگشت را درپیش گرفه ام و بازهم یاد منطقه مرزی وخاطرات دوران خدمت سربازیم افتاده ام. یاد گشتهای شبانه پرازترس ولرزنزدیک مرزو درگیریهای مسلحانه با اشراروقاچاقچیان و شلیک رگبارهای گلوله و منوّرهایی که شب را مثل روزروشن می کردند وشلیک مثلثها : ت ت ت ت تق....ت ت ت ت تق ...تق تق...ناگهان صدای انفجاری تکانم می دهد وبعد صدای شلیک گلوله ها ومنوری که هلال نیمه جان ماه را می بلعد وشب را ازروز هم روشنتر کرده است ...

 

 


١٢:٣٧ - 1391/01/10    /    شماره : ٢٦٢٤    /    تعداد نمایش : ٧٧٤



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :2900
کل بازديدها :16165920
بازديدکنندگان آنلاين :5
بازديدازاین صفحه :82124