نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

از پشت شیشه - ف.م .حمیدی

داستان از پشت شیشه در حال و هوای روزهای پایان سال و حلول سال نو.

 

 آخرین روزهای زمستون، کمی از غروب گذشته بود. خیابون بزرگ مرکز شهر با پیاده روی پهن و عریضش پر از جمعیتی بود که برای خرید آخر سال، شلوغ و پرهیاهو، در گشت و گذار بودن. بعضی تند و شتابزده ، بعضی آهسته و آروم، گاهی جلوی مغازه ای می ایستادنو اقلامو ارقام ویترینشو ورانداز می کردن. زن جوونی با دقت و وسواس خاصی که انگار تو یک مجلس خواستگاری، داماد عروسو ورانداز  می کنه و اونو با بقیه ی دخترایی که تا به حال دیده و می شناخته محک می زنه، از پشت شیشه کت شلوار تن مانکنا رو یکی یکی می دید و وارسی می کرد، اما به بعضی ها خیره می موند و با حوصله ی تمام مثل یک مأمور گشت، همه ی قسمتهاشو؛ جیباشو، اندازشو ، مدل یقه و آستین و جنس و رنگ و قیمت و خلاصه تا اونجا که می تونست باهاش زندگی می کرد." شاید می خواد یکی از اونا رو برای کسی بخره و برا سال نو بهش عیدی بده. کی می دونه برای کی؟ دوستش، همسرش، پدرش؟ اصلاٌ مهم نیست برای کی! مهم اینه که بیاد اینورتر، فقط چند قدم! اونوقت منم نزدیکتر می شم! آخه عید نزدیکه. منم عید رو دوست دارم، یه چیز نو، شاید یه نگاه تازه، یه آغاز جدید! آره چیزی به عید نمونده!"    

چند روزی بیشتر به عید نمونده، نوروز، سال نو. مردم به هم عیدی می دن، لباسای نو می پوشن. اونا که پول دارن اسباب و اثاث شونو نو می کنن ، اونا که حوصلشو دارن خونه تکونی و گلکاری می کنن. گلای خوش رنگ و رو و تر و تازه!  بعضی هام خیلی ساده، فقط تو خودشون   می رن و بعد فکر می کنن هر چیز زشت و هرزی رو که سالیان سال تو دل و روده شون جمع شده و تلنبار شده، خیلی ساده، مثل یک آروغ بلند و کشدار یکجا بیرون بدن و سعی کنن خلق و خو و اگه شد تا حدی ذائقه شونو عوض کنن.  اگه دمق و عنق بودن، می خندن. اگه دم دمی مزاج و گرم، سرد و بی احساس  و اگه خسته  و تنها، بار دیگه ، کار دیگه، یار دیگه... بهار نزدیکه و زندگی پر شر و شور. هر چند باز هم می ره، بازهم می آد. هر قدر تکراریه، ولی باز نواِه. مثل پیک های پی در پی که هیچ وقت درست نمی دونی چندمیشه، از کیه، کجاست، فقط یک دفعه می بینی که لول و پاتیل کار از کار گذشته، عاشقی و تا به خودت می آی می بینی چقدر همه چیز عوض شده، یهو جا می خوری و خودت رو درست روبروی خودت می بینی که چقدر عوض شدی، طوری که دیگه انگار برات یه غریبست،

یه غریبه که هیچوقت نمی شناختیش!     

هنوز نگاش به زن جوون خیره بود که یهو درست روبروش، هیبت غریبی بهش خیره شد. به چشاش، به کت تنش، به شلوار پاش. هیچ نفهمید کِی یهو سبز شد! به نظرش اصلاٌ اونجا نبود! چشاش همرنگ خودش، اما کُتی که پوشیده بود تلفیق هنرمندانه ای از رنگهای تیره و روشنداشت که بهش وقار خاصی می داد. حس خاصی داشت. درست نمی دونست. چیز غریبی بود!

تا به حال اینطورشو ندیده بود. اگه به عالم روح و ملکوت یقین داشت می گفت حتماً همزادمه. یه فروشنده، یه دوره گرد، انبار به انبار، ویترین به ویترین یا خیابون به خیابون، شایدم یه خریدار؟ یه رقیب! به هرحال هر چی بود، انگار هر کدوم با جُفت چشمای هم، از پشت شیشه، اون یکی رو ورانداز می کرد. مثل اینکه هر کدوم توی اون یکی چیزی جا گذاشته یا دنبال چیزی می گرده. مثل مأمورای گشت، شاید به چیزی مشکوک شده یا مثل اون زن جوون چیزی نظرشو جلب کرده، کنجکاوی شو تحریک کرده. یه عمره مردمو دیده بود، مردا رو، زنارو ، بچه ها، دوره گردا، الافا، گداها، پولدارا، خریدارا، خریداری واقعی و حتی فروشندهای قلابی رو،  ولی این؛.... چیز غریبی بود! بهش زل زده بود اما انگار اصلاً نمی دیدش. شاید هم می دیدش، اما نه خودشو، چشاشو یا حتا نگاشو. شاید جیباشو یا مدل یقه شو، اندازشو، جنسشو، رنگشو. شاید می خواست اونو بخره! کی می دونه ؟ " ولی خودش که بهترشو داره! آه، من چقدر خرم! اونو واسه تماشا گذاشتن. مثل یه مانکن. یه آگهی، یه وعده، یه قرار، یه دعوت به تر و تازگی یه گل نو بهار یا لباس نوعروسای شاد. شاد، شاد! آره شاد شاد. "  و بهش خیره موند؛  " آره ، واقعاً قشنگه. وقار جذابی داره. کُت روی شونه هاش چه خوش رنگه، مثل خودم آره خودم. چشام! "  زن جوون همونجا جلوی ویترین ایستاده بود و دوباره نیم نگاهی به اون سمت انداخت؛ " ببین چطور نگاش می کنه، حتماً ازش خوشش اومده. تیپ جذابی داره، چه لبخند عجیبی، مثل بازیگرا، عروسکا، آدمکا! شایدم... آره مثل من ... آ، شاید اصلاً فروشی نیست! اگهنه چرا مثل بقیه برچسب قیمت نداره؟ سایزش؟ اندازش؟ " زن جوون یک قدم نزدیکتر شد و باز به تماشا ایستاد؛ " ولی ای کاش فروشی بود! چقدر دلم می خواست یه لباس نو بخرم. فکرشو بکن با این چقدر شیک می شم، همه جا جلوه می کنم. هرجا برم، می درخشم، مثل مروارید، می خندم، می رقصمکسی چه می دونه شاید، شاید حتا... ! " زن جوون نزدیکتر شد." آره. اون خیلی قشنگه! حتماً بهش دل بسته. راستی! خیلی وقته به کسی دل نبستم. شایدم  کسی به من دل نبست! ماه ها، سالها. سالهاست کسی حتی نیم نگاهی هم به من نیانداخت، کسی یه لبخند کوچیک هم نزد، حتی اخم هم نکردن! فقط رد شدن و رد شدن. شایدم واستادن، ولی باز هم...! " نمی دونم! هر چی باشه، بلاخره یه چیز نو دل خودمو که شاد می کنه! این کمترینشه. خیلیدلم می خواد یه لباس نو بپوشم. یه کُت نو تو سال نو، مثل اون قشنگ، مثل اون جذاب، مثل اون، هر چند اینم قشنگه ولی یکی قشنگتر، هر چند کهنه هم نیست ولی یکی نوتر. مثل اون، شاید  کسی منو دید، منو دید و لبخند زد! " برای لحظاتی... انگار باورش نمی شد! زن جوون بهش خیره مونده بود! انگار که گنج نایابی رو پیدا کرده باشه. چشم ازش بر نمی داشت! لبخند تو دل بروئی زد و بهش اشاره کرد. بعد بازوی مرد خوش پوش کنار دستشو گرفت و با هم وارد مغازه شدن. حالا دیگه فقط می شد زمزمه های گنگی رو میون انبوه قیل و قال شنید که گرم چک و چونه بودن. آخر شب، صدای فروشنده بلند و واضح شنیده می شد که به پادوش می گفت : " آی پسر! برو اون یکی کُت تیره- روشن رو از انبار بیار بکن تن این مانکن تو ویترین."

 

 


١٢:٢٩ - 1391/01/10    /    شماره : ٢٦٢٠    /    تعداد نمایش : ٧٥٣



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :558
کل بازديدها :15857889
بازديدکنندگان آنلاين :6
بازديدازاین صفحه :80483