نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]
صفحه اصلی > سیاسی و اجتماعی > آسیب شناسی اجتماعی 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت‌وگوی «برهان» با «محمد سعیدی‌مهر» درباره‌ی آینده‌ی فلسفه در ایران

نبود «فرهنگ نقد» در مجامع فلسفی

اشاره‌: بخش نخست مصاحبه با جناب آقای دکتر محمد سعیدی‌مهر، مدیر گروه فلسفه‌ی دانشگاه تربیت مدرس، چند روز پیش منتشر شد و اینک بخش دوم آن تقدیم می‌شود:
 نگاه نقادی در حوزه‌های ما نهادینه شده است. سنت دانشگاه هم اصولاً بر این اساس می‌چرخد که همواره یک بدبینی، تشکیک و تردید نسبت به آنچه از غرب آمده است وجود دارد. فلسفه هم که خودش محل تعقل است و تعقل هم که بدون تردید و بحث و رد و انکار پیش نمی‌آید. کجای کار نقص دارد که یک علم عقلانی در حوزه‌ (مبتنی بر بحث‌های طلبگی) و در دانشگاه (مبتنی بر تفکر انتقادی غرب)، عمدتاً در شرح و حاشیه‌زنی و... پیش می‌رود؟
 البته برای این که سوءبرداشت نشود، باید تأکید کنم که نمی‌خواهم وضعیت فلسفه را در قالب منطق صفر و یک تحلیل کنم و بگویم که وضعیت ما صفر است. به نظرم ما قدم به قدم جلو می‌رویم و روند کلی رو به پیشرفت است؛ ولی در مجموع، با آن وضع مطلوب فاصله داریم.
 شما به نکته‌‌ی خوبی اشاره کردید. من فکر می‌کنم باید روی این مسئله تأمل کرد که چرا وضع فلسفه این‌ گونه است؟ به ویژه این نکته‌‌‌ی شما دقیقاً همین است که بالاخره وقتی اساس یک علمی بر نقلیات و تعبد است، باید توقعات متناسب با آن را داشت. اما در علمی مانند فلسفه که اساس آن بر نقد و بحث و سؤال و مانند این‌هاست، چرا وضع این گونه است. به نظرم بخشی از آن، البته نه کاملاً، معلول نظام آموزشی ماست که به تناسب پیشرفت نظام‌های آموزشی در دنیا، پیشرفت نکرده است. به این معنا که ما الآن هرچند نقادی داریم، ولی آموزش مناسبی برای پروراندن عرضه و ارتقای این نقدها برای رسیدن به تئوری‌های جدید و به خصوص تئوری‌های کلان، نداریم و این فرآیند را خیلی خوب آموزش ندیده‌ایم. فرض کنید یک دانشجو، طلبه یا معلم فلسفه ممکن است در طول فعالیت‌های فلسفی‌اش، ایده‌ها و ابداعات جدیدی داشته باشد، ولی راه اینکه چگونه آن‌ها را پرورش دهد نمی‌داند، چون آموزش ندیده است.

من احساس می‌کنم که نظام‌های پیشرفته‌ی آموزشی غرب این را آموزش می‌دهند و نهادینه می‌کنند که چگونه ایده‌ها و نکاتی که چه بسا در اول کار پیش‌پاافتاده و جزئی به نظر می‌آیند، با استفاده از تکنیک‌هایی اولاً در ذهن پرورش یابند و بعد امکان عرضه پیدا کنند. باید فرهنگ مباحثه و نقد به طور جدی فراهم باشد؛ یعنی اگر شما ایده‌ی جدیدی دارید، بنده و دیگران هرچند از طریق نقد شما در این فرآیند مشارکت کنیم. با نقدِ نقدِ ما می‌توانیم یک حالت تز و آنتی‌تزی به وجود بیاوریم و یک سنتز کامل‌تری را داشته باشیم. البته جزئیات این بحث زیاد است و باید جداگانه به آن پرداخت، ولی من می‌خواهم بپرسم آیا دانشجویان و طلاب فلسفه‌ی ما و در مرتبه‌ی بالاتر، اساتید فلسفه‌ی ما در حوزه و دانشگاه، ذهنیت و توان فکری پایین‌تری نسبت به فیلسوفان غربی یا فیلسوفان قدیم خودمان دارند؟ من فکر می‌کنم که این طور نیست؛ یعنی لااقل ما هیچ قرینه‌ی جدی و قابل توجهی در این زمینه نداریم، بلکه قراین خلاف آن را هم می‌شود یافت. لااقل باید بگوییم که تساوی بین ما وجود دارد؛ نه گذشتگان و معاصران غربی ترجیح معناداری بر ما دارند و نه ما بر دیگران.
 به نظرم بخشی از این مسئله که ایده‌ها پرورش پیدا نمی‌کنند و کمتر به حد یک تئوری قابل عرضه می‌رسند، ناشی از مسائل تعلیم و تربیت ماست. مثلاً ببینید الآن سنت مقاله‌نویسی بیش از یک قرن است که در غرب جا افتاده است و مجلات فلسفی‌ای داریم که اگر آرشیو آن‌ها را نگاه کنید، شماره‌های اولشان قبل از شروع قرن بیستم منتشر شده است؛ یعنی در غرب، مجلاتی در زمینه‌ی فلسفه، با قدمت بیش از صد سال به صورت رسمی منتشر می‌شوند. سنت مقاله‌نویسی سنت خیلی خوبی است، به شرطی که فضای فکری ما آماده باشد. مقاله‌نویسی وقتی مفید است که شرایط آن فراهم باشد؛ از جمله اینکه مثلاً جناب‌عالی یک مقاله‌ای که می‌نویسید، وقتی که این مقاله عرضه شد، این فرهنگ در بنده و دیگران که با آن حوزه ارتباط داریم نهادینه شده باشد که مقاله‌ی شما را با جدیت بخوانیم و اگر احساس می‌کنیم نقدی داریم، این نقد را جدی مطرح کنیم. این فرهنگ هم جا افتاده باشد که بنده‌ی ناقد یا بنده‌ی نقدشونده، وقتی نقد می‌کنم یا زمانی که نقد می‌شوم، در هر دو حالت، احساس خوشایندی داشته باشم که این فرآیند در نهایت به نفع توسعه‌ی فلسفه است. این گونه نباشد که اگر نقد شدم، سریع مسائل را شخصی کنم.

من احساس می‌کنم که نظام‌های پیشرفته‌ی آموزشی غرب این را آموزش می‌دهند و نهادینه می‌کنند که چگونه ایده‌ها و نکاتی که چه بسا در اول کار پیش‌پاافتاده و جزئی به نظر می‌آیند، با استفاده از تکنیک‌هایی اولاً در ذهن پرورش یابند و بعد امکان عرضه پیدا کنند. باید فرهنگ مباحثه و نقد به طور جدی فراهم باشد؛ یعنی اگر شما ایده‌ی جدیدی دارید، بنده و دیگران هرچند از طریق نقد شما در این فرآیند مشارکت کنیم.
  به هر حال، این عدم گسترش و نهادینه ‌شدن فرهنگ نقد در خیلی از حوزه‌ها، به خصوص در حوزه‌ی فلسفه، وجود دارد. لذا این نکته را مؤکداً به عنوان یک نقطه‌‌ی ضعف جزئی و ملموس و قابل ردگیری مطرح می‌کنم که مقاله‌نویسی هنوز آن رشد خوب را پیدا نکرده است. شما می‌بینید که بسیاری از بزرگان فلسفه‌ی ما در دانشگاه، حتی در زمان حاضر، هنوز چندان در مقاله‌نویسی جدی نیستند و نهایتاً اگر دست به کار انتشار ایده‌هایشان شوند، آن‌ها را در قالب کتاب ارائه می‌کنند. در حالی که در غرب (آن ‌طور که ما دیده‌ایم) روند غالب این‌ گونه است که ابتدا ایده‌ها در قالب مقالات منتشر می‌شوند، این مقالات در طی چند سال نقد می‌شوند، صاحب مقاله دفاع می‌کند، دیگرانی نقد می‌کنند و دیگرانی تأیید می‌کنند. کم‌کم در طی چند سال و شاید حتی یک دهه و بیشتر، مجموعه مباحثی در این حیطه شکل می‌گیرد و در نهایت، از میان همه‌ی این مباحث و مشارکت جمعی، یک تئوری چکش‌کاری‌شده، که به پختگی قابل توجهی رسیده است‌، ارائه می‌شود.

یعنی در واقع مقاله باید مرز طرح ایده باشد یا نقد ایده تا گفتمان به جایی برسد؟
 درست است.
 آیا اصلاً ملاک‌های ارزیابی مجلات علمی‌پژوهشی فلسفی در حال حاضر، مثل ارجاعات دقیق و حجم مشخص برای طرح یک ایده‌ی فلسفی، لازم است؟ آیا اینکه قالبی برای ارائه‌ی مقالات علمی‌پژوهشی پیشنهاد شده است، دورکننده‌ی مقاله از ایده برای دانشجویان و اساتید نیست؟
 بله، همین ‌طور است. فکر می‌کنم درباره‌ی وضعیت مجلات و مقالات به اصطلاح علمی‌پژوهشی و ضوابط و شرایط‌ آن‌ها، باید یک بحث جدی و مستقل داشت. به هر حال، من فکر می‌کنم که این موج و جریانی که به عنوان مجلات علمی‌پژوهشی راه افتاده، جنبه‌های مثبتی داشته است. حداقل جهت مثبتش این است که به تعبیر قدیمی خودمان، یک توفیق اجباری شده است برای اینکه افرادی که شاید به خودی خود، خیلی انگیزه‌ای برای انتشار مطالب نداشتند، اکنون به دلیل الزامات پیرامونی و حاشیه‌ای، ملزم شوند این کار را انجام دهند. ولی از آن طرف، آفات عدیده‌ای هم دارد که باید آسیب‌شناسی شود. برای نمونه، این بحث تخصصی شدن مجلات از سوی وزارت علوم، که مثلاً یک مجله‌ی فلسفی باید حتماً به شاخه‌ی خاصی مانند فلسفه‌ی اخلاق اختصاص پیدا کند، می‌تواند در برخی حوزه‌ها، از جمله فلسفه، مشکل‌ساز باشد. من تجربه‌ی مشابهی در کشورهای دیگر ندیده‌ام، ولی به هر حال، اینکه ما بگوییم مجلات باید تخصصی شود و حتماً یک مجله در حوزه‌ی فلسفه‌ی اخلاق یا در حوزه‌ی معرفت‌شناسی باید باشد، احساس می‌کنم حداقل در زمان حاضر ما، در حوزه‌ی فلسفه جواب نمی‌دهد و مشکلاتی را به همراه دارد.

آن نکته‌ای که شما به درستی اشاره کردید نیز مهم است؛ یعنی گرفتار امور حاشیه‌ای مانند حجم و... شدن یا به تعبیر من، غلبه‌ی صورت بر محتوا. شما می‌دانید بعضی از مقالات تأثیرگذار در حوزه‌ی فلسفه‌ی معاصر غرب، سه چهار صفحه بیشتر نبوده است. مثلاً مقاله‌ی ادموند گتیه در بحث تعریف معرفت، سه صفحه بوده است. اکنون که ترجمه هم شده حجمش همین اندازه است. مقاله‌ای نیست که مثلاً ده‌ها منبع داشته باشد. البته این امور شکلی و صوری مادامی که (به اصطلاح آقایان) طریقیت داشته باشند، برای دستیابی به آن هدف اشکالی ندارد، اما متأسفانه خیلی از مواقع به جای طریقیت، موضوعیت پیدا می‌کنند. اینکه حتماً حجم مقاله این قدر باشد، تعداد ارجاعاتش حداقل این قدر باشد یا ارجاعاتش باید به منابع خارجی باشد، متأسفانه الزاماتی است که کمکی به رشد ما نمی‌کند؛ اما به هر حال، اصل فرهنگ مقاله‌نویسی، به ویژه با لوازم آن، کار خوبی است.
 من فکر می‌کنم که این موج و جریانی که به عنوان مجلات علمی‌پژوهشی راه افتاده، جنبه‌های مثبتی داشته است. حداقل جهت مثبتش این است که به تعبیر قدیمی خودمان، یک توفیق اجباری شده است برای اینکه افرادی که شاید به خودی خود، خیلی انگیزه‌ای برای انتشار مطالب نداشتند، اکنون به دلیل الزامات پیرامونی و حاشیه‌ای، ملزم شوند این کار را انجام دهند. ولی از آن طرف، آفات عدیده‌ای هم دارد که باید آسیب‌شناسی شود.

به هر ترتیب، ما داریم در جهت پیشرفت این امور کارهایی می‌کنیم. الحمدالله مجلاتی در حوزه‌های مختلف فلسفه منتشر می‌شوند و روزبه‌روز هم تعدادشان بیشتر می‌شود. تعداد مقالات هم بیشتر شده است. این یک کالبدی است که باید روح در آن دمیده شود تا اثرات خود را داشته باشد. آن روح چیست؟ آیا مقاله‌نویسی برای مقاله‌نویسی است؟‌ یعنی من مقاله می‌نویسم که مقاله نوشته باشم؟ مقاله بنویسم تا بگویم که تعداد مقالات من این قدر شد؟ این حساسیت بی‌مورد در مورد مقالات ISI پیدا شده است که بعضی چنان برای مقاله‌ی ISI ارزش قائل می‌شوند که گویا تنها شاخص علمیت است، در حالی که ISI چیزی جز یک سامانه‌ی بین‌المللی مقالات نیست، این‌ها شاخص‌های مکانیکی است که باید در مورد آن سر جای خودش بحث شود. در علوم انسانی، به خصوص فلسفه، اگر آن روح نباشد، همه‌ی معیارهای ظاهری نه تنها کمکی نمی‌کنند، بلکه راهزن هم می‌شوند. آن روح چیست؟ آن روح این است که ما این فرهنگ را نهادینه کنیم که مقالات به عنوان جریان زنده و به عنوان آخرین یافته‌های پژوهشی، در مجامع علمی منتشر شود و همه حساسیت داشته باشند. مشکل این است که این فرهنگ در ما نیست. اولاً مقالات یکدیگر را در حوزه‌ی فلسفه نمی‌خوانیم و جدی نمی‌گیریم. از آن طرف هم اگر کسی مقاله‌اش خوانده و نقد شد، به جای استقبال از این کار، معمولاً جبهه‌گیری می‌کند.

بنده ده سال است که دانشجوی فلسفه بوده‌ام، اما در این ده سال، شاید اصلاً هیچ بحث جدی در حوزه‌ی فلسفه رخ نداده باشد. نه گفت‌وگویی، نه اثر قلمی جدی یا صدایی که انعکاس داشته باشد. صدایی که یکی نظریه بدهد و یکی نقد کند یا حتی شفاهی در مورد یک مسئله‌ای از مسائل فلسفه، بحث جدی شود و سروصدا کند؟ در واقع هیچ دادوستد یا گفت‌وگوی علمی (چه قلمی و چه زبانی) بین اساتید دیده‌ نمی‌شود. گویی اصلاً مسئله‌ای وجود نداد یا گفت‌وگویی بین اساتید وجود ندارد. شاید هم آینده‌ای برای فلسفه نمی‌بینند که برای رسیدن به آن آینده، با هم بجنگند و بحث کنند؟ مثلاً بگویند که برای حل این چند مسئله، چند فرضیه مطرح است و بحث بین آن‌ها شکل بگیرد. گویی هیچ گونه هم‌زبانی وجود ندارد و رخوتی از این جهت بین دپارتمان‌های فلسفه‌ی کشور در سطوح خیلی بالا دیده می‌شود که نه حرف را می‌شنوند و نه نقد می‌کنند و نه آن را جدی می‌گیرند. آیا شما چنین چیزی را تأیید می‌کنید؟ نظر شما چیست؟

نظر شما کاملاً درست است، منتها با یک ملاحظه و آن هم اینکه نباید بگوییم مطلقاً نیست. خیلی کم است. البته به تعبیر خود حکما، النادر کالمعدوم. وقتی تعداد چیزی خیلی خیلی کم بود، ذهنیت عرفی به این سمت می‌رود که اصلاً وجود ندارد.
 حتماً می‌دانید که مدتی است بخشی از فعالیت‌های خانه‌ی کتاب، که یکی از مجموعه‌های وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است، برگزاری جشنواره‌های علمی درباره‌ی کتاب و به تبع آن، مقاله است. جشنواره‌ی کتاب فصل و کتاب سال سال‌هاست که در این مجموعه تعریف شده است. یکی از کارهایی که در کنار این فعالیت‌ها انجام می‌شود، جشنواره‌ی نقد است و من چند سالی است توفیق دارم به عنوان عضو هیئت داوران، با جشنواره‌ی نقد، در حوزه‌ی مباحث فلسفه و عرفان و کلام، همکاری می‌کنم.
 واقعیت جالب و البته تلخ این است که وقتی در آنجا داوری شروع می‌شود، کارشناسان با بررسی مجلات منتشرشده در طول یک سال گذشته، تمام مقالاتی را که صبغه‌ی نقد دارند استخراج می‌کنند. در مرحله‌ی اول، بنا بر این بوده است که فقط نقد کتاب مورد بحث باشد. بعد از مدتی، ظاهراً به دلیل همین فربه نبودن و کم‌مایه بودن و کم بودن مقالات نقد کتاب، مقالاتی که به نقد مقاله‌ی دیگر پرداخته‌اند نیز در حوزه‌ی داوری قرار گرفت. به هر حال، واقعیت این است که حجم و مایه‌ی این مجموعه سالانه خیلی کم است و ما در داوری نهایی، برخی از مواقع به این نتیجه می‌رسیم که مقاله‌ای که حداقل‌ معیارهای لازم را برای برگزیده شدن داشته باشد وجود ندارد.
 بعضی چنان برای مقاله‌ی ISI ارزش قائل می‌شوند که گویا تنها شاخص علمیت است، در حالی که ISI چیزی جز یک سامانه‌ی بین‌المللی مقالات نیست، این‌ها شاخص‌های مکانیکی است که باید در مورد آن سر جای خودش بحث شود. در علوم انسانی، به خصوص فلسفه، اگر آن روح نباشد، همه‌ی معیارهای ظاهری نه تنها کمکی نمی‌کنند، بلکه راهزن هم می‌شوند.

لذا خیلی از مواقع، در این گونه جشنواره‌ها، رتبه‌ی برگزیده نداریم و مثلاً شایسته‌ی تقدیر برگزیده می‌شود. این نشان می‌دهد که واقعاً فعالیت‌های ما در این زمینه خیلی کم است، در حالی که در غرب، در همین حوزه‌ی فلسفه، اولاً خیلی از مجلات فلسفی، بخشی به نام «Book Review» (مروری بر یک کتاب) دارند که نه یک دانشجو و طلبه‌ی مبتدی، بلکه یک استاد، بر یک کتاب تازه‌انتشاریافته، که نویسنده‌ی دیگری دارد، مروری می‌کند. بعضی از این مرورها یک «critical Review» است؛ یعنی یک مرور انتقادی بر کتاب که در چند صفحه نوشته می‌شود و بدون مقدمه‌چینی و تطویل بحث، سرنخ‌های اساسی را به عنوان نقد مطرح می‌کند.

امروز در غرب مقالاتی که ناظر بر مقاله‌ی دیگری منتشر می‌شود فراوان است؛ اما در اینجا اگر شما یک مقاله‌ی انتقادی نسبت به مقاله‌ی دیگری بنویسید، شاید اصلاً خیلی از مجلات علمی‌پژوهشی مقاله‌ی شما را چاپ نکنند، چون می‌گویند شما چیزی نگفته‌اید، بلکه حرف دیگری را نقد کرده‌اید. در حالی که چه بسا ثمرات چنین نقدی از خیلی از مقالات علمی‌پژوهشی بیشتر باشد.

فکر می‌کنید منشأ مشکلاتی نظیر نبود گفت‌وگو، مفاهمه و نقد (که نشانه‌ی نبود نشاط و حیات علمی است) چیست؟ آیا منشأ آن فقط تنبلی است؟ حجم شاغلین در فلسفه کم است؟ به طور کلی، سیستم آموزش در دپارتمان‌های فلسفه‌ی کشور نادرست است؟ یا (شاید این جسارت باشد) اصل فلسفه‌ی اسلامی در ایران از نشاط تهی شده است؟ یعنی مسئله‌ای که آن‌ قدر شوق‌انگیز باشد که ایده‌های جدید از دل آن بیرون بیاید و نقد، گفت‌وگو، جدل و... داشته باشد دیگر در فلسفه‌ی اسلامی باقی نمانده است؟ شاید این امور به سیطره‌ی چند‌قرنی فلسفه‌ی صدرایی و این موضوع برمی‌گردد که دائماً حول مسائلی که در آن گفتمان مطرح شده است می‌چرخیم. سؤال تازه‌ای ایجاد نشده و فلسفه نتوانسته است با حوزه‌های دیگری از حیات، خودش را مرتبط کند. البته همه‌ی این‌ها فرضیات است؛ از آن تنبلی بگیریم تا بحث آموزشی و کمیّت اعضای جامعه‌ی فلسفه یا آزاد شدن تمام ظرفیت‌های فلسفی در ایران.
 این‌ها دلیل‌هایی است که باید هر کدام سر جای خودش با روش مناسبی آزمون شود. قطعاً فرضیات دیگری هم وجود دارد. منتها این‌ها لزوماً فرضیات بدیل نیستند؛ یعنی می‌توانیم یک فرضیه‌ی جامعی ارائه دهیم که همه‌ی این‌ها در آن سهم داشته باشند.
 به نظرم به طور خاص بحث تعداد (که شما به آن اشاره کردید) جدی نیست. مثلاً فرض کنید در یک محیط فلسفی مطلوب، ده هزار نفر به فلسفه می‌پردازند و از محصول ده‌ساله‌ی این ده هزار نفر، هزار مقاله‌ی جدی، یعنی به نسبت یک‌دهم، منتشر ‌شود. حال فرض کنیم در ایران، به جای ده هزار نفر، تنها صد نفر به فلسفه بپردازند. اگر وضعیت ما بخواهد مطلوب باشد، باید ما همان نسبت را اینجا داشته باشیم؛ یعنی بگوییم از صد نفر، ده نفر صاحب ده مقاله‌ی علمی وجود دارد. من فکر می‌کنم که همین نسبت را هم نداریم. بنابراین توسل به کمی تعداد، توجیه مقبولی به حساب نمی‌آید، چون به نظرم در همان تعداد کم هم تناسب مورد نظر را نداریم.

البته این نکته‌ی حقی است که این را به دوستان و خودم تذکر می‌دهم. ما وقتی خودمان را با غرب مقایسه می‌کنیم، حتی باید توجه کنیم که غرب به لحاظ حوزه‌ی جغرافیایی و جمعیتی، خیلی بزرگ است. غرب حوزه‌ی جغرافیایی وسیعی، شامل شمال آمریکای شمالی و آمریکای جنوبی (که شاید سهمش در فلسفه قابل توجه نباشد)، کانادا، ایالات متحده و کل اروپا و استرالیا را در بر می‌گیرد و واقعاً شاید از لحاظ عِده و عُده ما نتوانیم آن را با ایران مقایسه کنیم. ولی حرف این است که ما در همین جمعیت خودمان هم باید این نسبت‌ها را کم‌وبیش داشته باشیم. اما من اهم مشکل را در نظام آموزشی و بحث نهادینه نشدن فرهنگی می‌بینم که به مواردی از آن هم اشاره شد. نهادینه کردن این فرهنگ با همه‌ی ابعاد و اضلاع و خصوصیات ریز و درشت‌ آن، یک کار اساسی است که باید صورت گیرد.

یعنی شما وضعیت محتوایی فلسفه‌ی اسلامی یا تفکر فلسفی موجود در کشور را بحرانی نمی‌بینید؟
 مسئله این است که ما در مورد فلسفه‌ی غرب هم همین مشکل را داریم. الآن خیلی از دپارتمان‌های دانشگاه‌های ما مختص فلسفه‌ی محض است یا در حوزه‌هایی از فلسفه، رشته‌هایی در فلسفه‌ی علم، فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی هنر و فلسفه‌ی منطق راه‌اندازی شده که دست‌مایه‌هایش خیلی غربی است و نظریات غربی در آن تدریس می‌شود. منابع هم منابع غربی است. اما در آنجا هم همین عدم نشاط را می‌بینیم.
 می‌خواهم بگویم که اگر تفاوت معناداری بین این دو حوزه، یعنی فلسفه‌ی غرب و فلسفه‌ی اسلامی در داخل، به لحاظ خروجی پژوهشی و به تعبیر شما شور و نشاط پژوهشی داشتیم، فرضیه‌ی شما خیلی قوت می‌گرفت و فهم آن عامل، خیلی برجسته می‌شد؛ ولی مدعای من این است که چون تقریباً این ضعف را در هر دو حوزه‌ی فلسفه‌ی اسلامی و فلسفه‌های جدید داریم، می‌‌توان گفت که اگر آن عامل هم تأثیر داشته باشد، تأثیر کمی دارد و عوامل دیگری هم تأثیرگذار هستند. شاید مجاز به این داوری نباشم، ولی احساس می‌کنم خیلی از مقالاتی که در حوزه‌ی فلسفه‌ی معاصر و فلسفه‌ی قرن معاصر منتشر می‌شود، در حد یک ترجمه‌ی آزاد است. البته شاید ما هم خیلی مقصر نباشیم، اما واقعیت این است که خیلی از مقالات ناظر به حیطه‌های غربی، بیشتر یک ‌گونه تألیف است که چندین مقاله را کنار هم می‌گذارند و تکه‌ای از این و تکه‌ای از آن را برمی‌دارند.
 در حوزه‌های علوم انسانی این کار زیاد انجام می‌شود، اما مثلاً کسانی که در حوزه‌هایی مانند جامعه‌شناسی و روان‌شناسی، کار میدانی می‌کنند، جمع‌آوری و مرور ادبیات را بیشتر مقدمه‌ی یک کار میدانی قرار می‌دهند و در کار میدانی هم با جمع‌آوری و تحلیل داده‌ها، از طریق طراحی و توزیع پرسش‌نامه یا چیزی شبیه به آن، به نتایجی می‌رسند که می‌تواند مفید باشد. ولی چون ما در فلسفه قسمت آخر را نداریم و نتیجه‌ی مقالات، همین بحث از ایده‌هاست و کار میدانی و امثال آن در کار نیست، گاهی فقط به نقل و گزارش اقوال می‌رسیم که فلانی این را گفته است و دیگری آن را گفته است و در واقع ما فقط نظریات آن‌ها را جمع‌آوری کرده‌ایم.

البته یک سؤال خیلی جدی هنوز وجود دارد که چرا ما در حوزه‌ی فلسفه‌ی خودمان، در چند قرن اخیر، پیشرفت لازم را نداریم؟ آیا داریم یا نداریم؟ معیارهایمان برای اینکه بگوییم داریم چیست؟
خیلی از مقالاتی که در حوزه‌ی فلسفه‌ی معاصر و فلسفه‌ی قرن معاصر منتشر می‌شود، در حد یک ترجمه‌ی آزاد است. البته شاید ما هم خیلی مقصر نباشیم، اما واقعیت این است که خیلی از مقالات ناظر به حیطه‌های غربی، بیشتر یک ‌گونه تألیف است که چندین مقاله را کنار هم می‌گذارند و تکه‌ای از این و تکه‌ای از آن را برمی‌دارند.

یک معیار برای نشاط و پویایی فلسفه و حضورش در جامعه، ارتباط فلسفه با رسانه‌ است. شما حضور فلسفه را در رسانه چگونه می‌بینید و آیا این مطلوب است یا نه؟ آیا باید برنامه‌ریزی بهتری شود یا نه؟
 البته ما می‌توانیم اینجا بحثی مبنایی‌تر داشته باشیم و مبنای بحث را ارتباط فلسفه با رسانه به معنای عام رسانه در نظر بگیریم. به این معنا که امروزه گاهی اوقات مطرح می‌شود که فلسفه‌ی اسلامی جنبه‌های کاربردی پیدا نکرده و به این دلیل در جامعه منزوی شده و نتوانسته است مانند فلسفه‌ی غرب با جامعه ارتباط پیدا کند. این یک بحث مبنایی است که باید در جای خودش بحث شود.
 اجمالاً ایده‌ام این است که اصلاً رویکرد کاربردی به یک معنا در مورد فلسفه قابل تصور و توصیه نیست. شاید هم هیچ آدم عاقلی مرادش از فلسفه‌ی کاربردی این نباشد که فلسفه مشابه علم اقتصاد، به بررسی و ارائه‌ی راهکار برای مشکلات اقتصادی جامعه بپردازد. وجود چنین نگاهی به فلسفه، هم باعث خلط علوم می‌شود و هم در هیچ سنتی، حتی در غرب، به فلسفه‌ی کاربردی این ‌گونه نگاه نمی‌شود.

ارسطو هم اول «متافیزیک» می‌گوید که شرف فلسفه به این است که هیچ فایده‌ی عملی نداشته باشد.
 درست است. پس نگاه کاربردی، به معنای کاربرد مستقیم، مشهود، ملموس و بدون واسطه در زندگی روزمره، آن ‌گونه که در بعضی از علوم و فنون کاربردی هست، نباید نسبت به فلسفه وجود داشته باشد. اخیراً مطرح شده بود که اساتید فلسفه اگر مرد میدان هستند، ببینند که فلسفه‌ی صدرایی برای مشکلات اقتصادی راه‌حل دارد یا نه؟ در حالی که اساساً فلسفه قرار نیست مشکل تورم و ترافیک و مانند این را حل کند.
 اما به نظرم این معنا را می‌توان پذیرفت که فلسفه به دلیل فربه‌ شدن تدریجی و گسترده ‌شدن مسائل و حوزه‌ها، به تدریج دچار یک رشد و تکثیر سلولی شده و به شاخه‌هایی تبدیل شده است. بعضی از این شاخه‌ها، نقش یک واسطه را در پیوند میان ایده‌های کلی فلسفی و حوزه‌هایی از عمل ایفا می‌کنند. لذا حوزه‌هایی مانند فلسفه‌ی حقوق، فلسفه‌ی اخلاق، فلسفه‌ی هنر و... می‌توانند بر جنبه‌های مختلف زندگی روزمره، تأثیرگذار باشند. بنابراین باید با دقت عمل کرد تا همه فلسفه را با یک چوب، یعنی چوب کاربردی نبودن، نرانیم.
 بر این نکته تأکید می‌کنم که گمان نشود بخشی از پیشرفت فلسفه در غرب، مدیون این است که بحث‌های انتزاعی و متافیزیکی به معنای خاص را کنار گذاشته است و صرفاً به حوزه‌هایی مانند فلسفه‌ی اخلاق، فلسفه‌ی هنر، فلسفه‌ی سینما، فلسفه‌ی ورزش و سایر شاخه‌ها می‌پردازد. به نظرم این برداشت درستی نیست؛ یعنی تقویت این بُعد لزوماً ملازم با تضعیف آن بُعد دیگر نیست. لذا در غرب، در عین حال که مسائل متافیزیکی، به صورت کاملاً انتزاعی، مطرح می‌گردد و به حوزه‌ی ریاضیات یا مباحثی از این سنخ در حوزه‌های دیگر نزدیک می‌شود و افراد بزرگی در حوزه‌های انتزاعی‌تر فلسفه کار می‌کنند، مقاله می‌دهند و کتاب می‌نویسند؛ ولی آن حوزه‌های جدید هم تقویت می‌شود. بنابراین باید به کاربردی بودن فلسفه این‌ گونه نگاه کرد.

نگاه کاربردی، به معنای کاربرد مستقیم، مشهود، ملموس و بدون واسطه در زندگی روزمره، آن ‌گونه که در بعضی از علوم و فنون کاربردی هست، نباید نسبت به فلسفه وجود داشته باشد. اخیراً مطرح شده بود که اساتید فلسفه اگر مرد میدان هستند، ببینند که فلسفه‌ی صدرایی برای مشکلات اقتصادی راه‌حل دارد یا نه؟ در حالی که اساساً فلسفه قرار نیست مشکل تورم و ترافیک و مانند این را حل کند.
 ارتباطش با رسانه هم در همین چارچوب است. ما چند گونه رابطه می‌توانیم داشته باشیم. یک رابطه‌ی با رسانه این است که ما از رسانه برای طرح مباحث فلسفی استفاده کنیم. من به آن تفکیک قبلی برمی‌گردم. اگر مرادمان از فلسفه، محتوای فلسفی باشد، انتظار اینکه رسانه به طور کامل در اختیار فلسفه قرار گیرد، درست نیست. همین کاری که الآن می‌کنیم کار معقولی است. نهایتاً باید برنامه‌ها یا شبکه‌های ویژه‌ای را مانند شبکه‌ی چهار تعریف کنیم که در آنجا برای مخاطبان خاص و علاقه‌مند، مباحث را ارائه دهیم. البته این علاقه به طور تدریجی می‌تواند توسعه پیدا کند و برنامه‌های جذاب و هنری تولید شوند.

به عنوان سؤال پایانی، آینده‌ی فلسفه را در ایران چگونه می‌بینید؟ شما به بحث عدم رشد فلسفه‌ی ناب و اینکه فلسفه بیشتر به شرح و نقد و... تبدیل شده است اشاره کردید؛ اما صحبت‌ها در رابطه با فاصله‌ی وضع مطلوب و موجود ناتمام ماند. اگر در این مورد نکته‌ای هست، بفرمایید. برای برطرف کردن فاصله‌ی وضع موجود با وضع مطلوب چه راهکارها و فعالیت‌هایی به نظر می‌رسد؟
 به نظرم یک بُعد کلان در بحث نقاط ضعف یا کاستی‌ها و آسیب‌های موجود، همین بحث آموزش است. بحث فرهنگ نقد و کمبود مقالات و کارهای پژوهشی شاید بیشتر به تئوری‌پردازی مربوط باشد، اما در بخش آموزش، که مقدمه و بستر فعالیت‌های پژوهشی است، مشکلات زیادی داریم که در جای خودش باید بررسی شود.

اجمالاً باید نکاتی را به صورت گذرا عرض کنم:
 1. ما کماکان، هم در حوزه و هم در دانشگاه، متون آموزشی کارآمد و روزآمدی نداریم. ممکن است وضعیت دانشگاه کمی بهتر باشد، اما هیچ ‌کدام ایده‌آل نیست. در حوزه کماکان متن‌های اصلی آموزشی، کتاب‌های کلاسیک و کتاب‌های رده‌اول فیلسوفان قدیمی است. کتابی که به لحاظ علمی و محتوایی سطح خیلی بالایی دارد، لزوماً یک کتاب آموزشی خوب نیست. این یک خلط مبحث و مغالطه است که فکر کنیم اگر بهترین کتاب آموزشی در فلسفه را می‌خواهیم، باید «اسفار» یا «منظومه»‌ی سبزواری را متن درسی قرار دهیم. در غرب هر ساله یا دست کم در هر دهه، سیستم‌های آموزشی و ابزارهای کمک آموزشی را بر اساس نیازهای جدید و پیشرفتی که در تکنولوژی حاصل شده است، بازنگری می‌کنند؛ ولی ما کماکان در این زمینه خیلی ضعف داریم. پس نبود یا کمبود متن درسی، نقطه‌ی ضعف بزرگی است. در دو دهه‌ی اخیر، با فعالیت‌ها و زحمات سازمان سمت و احیاناً ناشران و مؤسسات پژوهشی دیگر، کتاب‌های درسی تهیه شده است. اما خیلی در این زمینه عقب هستیم و برای جبران این فاصله‌ی ایجادشده، راهی طولانی را باید بپیماییم. کتاب‌هایی که ویژگی‌های امروزی یک کتاب درسی را داشته باشد لزوماً توسط شاخص‌ترین افراد در آن رشته نوشته نشده‌اند. ما از تکنیک‌های آموزشیِ طرح سؤال و طرح منابع برای مطالعه‌ی بیشتر و سایر فنون مفیدی که در متون آموزشی استاندارد امروزی وجود دارد چندان استفاده نمی‌کنیم.

2. آموزش حوزوی ما هنوز عمدتاً متن‌محور است. بهترین کلاس‌های فلسفه‌ی ما، تا جایی که من مستقیم و غیرمستقیم تجربه داشتم و خبر دارم، هنوز کلاس‌هایی است که یک متن، محور درس است و استاد مقید است که خط‌به‌خط آن متن را بخواند و توضیح بدهد؛ اما خود متن درسی، ویژگی‌های یک متن درسی استاندارد را ندارد. واقعاً اگر نگوییم که این نوع آموزش، یک آموزش عقیم و بی‌نتیجه است، باید بپذیریم که نتیجه‌اش خیلی کمتر از حد انتظار است و این مشکل در حوزه‌ها جدی‌تر است.

3. ما در دانشگاه‌ها به لحاظ چارچوب‌های آموزشی و آیین‌نامه‌ای، در یک ترم، واحدهای مشخص با ساعت‌های مشخصی داریم. معمولاً درس‌ها در حجم‌های خیلی کم و به صورت فشرده ارائه می‌شود، اما در حوزه به لحاظ زمانی فرصت بیشتری در اختیار طلاب است.

4. یک آموزش فعال حداقل چهار رکن دارد که عبارتند از: استاد، متن درسی، سازمان و ساختار آموزشی. یک معضل عمومی ما این است که اساتید به دلیل تدریس زیاد یا مسئولیت‌ها و مشاغل دیگر و... فراغت و مجال برای ارتباط فعال‌تر با دانشجو را ندارند. مثلاً در دانشگاه‌های برجسته‌ی غرب، برنامه‌ی حضور اساتید در دفتر خودشان، خیلی مرتب و مشخص است. من از نزدیک دیده‌ام که ساعات تعیین‌شده برای مراجعات دانشجویی، واقعاً جدی است. مانند ما نیست که ساعتی مشخص می‌کنیم یا خودمان نیستیم یا در بسته است یا چراغ خاموش است. آنجا این تعاملات در حاشیه‌ی درس، خیلی جدی است. در دانشگاه‌های غرب هم تعداد واحدها کم است، چطور آن‌ها به نتایجی می‌رسند، اما ما نمی‌رسیم؟ به این جهت است که آنجا تمام ارتباط استاد با دانشجو، منحصر به کلاس نمی‌شود و کلاس تنها بخشی از فعالیت‌های آموزشی است و شاید حتی مهم‌ترین بخش هم نباشد؛ ولی فعالیت آموزشی اکثر استادان ما منحصر به زمان برگزاری کلاس است.

برهان


١٩:٠٨ - 1392/08/19    /    شماره : ٢٢٢٨٣    /    تعداد نمایش : ٧٤٥



خروج





   مطالب مرتبط
 فلسفه و جایگاهی که هنوز ندارد (خبر)
 آسیب شناسی نقش مربی درتربیت اسلامی3 (خبر)
 آسیب شناسی نقش مربی درتربیت اسلامی6 (خبر)
 آسیب شناسی نقش مربی درتربیت اسلامی5 (خبر)
 آسیب شناسی نقش مربی درتربیت اسلامی4 (خبر)
 آسیب شناسی نقش مربی در تربیت اسلامی2 (خبر)
 آسیب شناسی نقش مربی درتربیت اسلامی1 (خبر)
 نشست جریان‌شناسی شعر حوزه‌های علمیه در قم (خبر)
 26 اردیبهشت: اعلام موجوديت رژيم اشغالگرقدس درفلسطين (خبر)
 شناسایی جریانهای سیاسی (خبر)
 دریچه ای به خرافات و عقاید عوامانه(3) (خبر)
بازدیدها
امروز :660
کل بازديدها :17252984
بازديدکنندگان آنلاين :2
بازديدازاین صفحه :183452