نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]
صفحه اصلی > دانش و فناوری > علوم اسلامی 


  چاپ        ارسال به دوست

كلى و جزئى

يـكـى ديـگـر از بـحـثـهـاى مـقـدماتى منطق بحث كلى و جزئى است . اين بحث اولا و بالذات مـربـوط بـه تـصـورات اسـت و ثـانـيـا و بـالعـرض مـربوط به تصديقات است . يعنى تـصـديـقـات ـ چـنـانـكـه بـعـدا خواهد آمد ـ به تبع تصورات ، متصف به كليت و جزئيت مى گردند.
تـصـوراتـى كـه از اشـياء داريم و با لغات و الفاظ خود آنها را بيان مى كنيم دوگونه است تصورات جزئى و تصورات كلى .

تـصـورات جـزئى يـك سـلسـله صـورتـهـا اسـت كـه جـز بـر شـخـص واحـد قـابـل انـطـبـاق نـيـسـت . در مـورد مـصـداق ايـن تـصـورات كـلمـاتـى از قـبيل ((چندتا))، ((كداميك )) معنى ندارد. مانند تصور ما از افراد و اشخاص معين انسانها مـانـنـد حـسـن ، احـمـد، محمود. اين صور ذهن ما فقط بر فرد خاص صدق مى كند نه بيشتر. نـامـهـائى كـه روى ايـنـگـونـه افـراد گـذاشـتـه مـى شـود مـثـل حسن ، احمد، اسم خاص ناميده مى شود. همچنين ما تصورى از شهر تهران و تصورى از كـشـور ايـران و تـصـورى از كـوه دماوند و تصورى از مسجد شاه اصفهان داريم . همه اين تصورات جزئى مى باشند.

ذهـن مـا عـلاوه بـر ايـن تـصـورات ، يك سلسله تصورات ديگر هم دارد و يك سلسله نامهاى ديـگـر بـراى نـشـان دادن آن معانى و تصورات وجود دارد مانند تصورى كه از انسان و از آتـش و از شـهـر و كـوه و امثال اينها داريم و براى فهماندن اين معانى و تصورات نامهاى مـزبـور را بـه كـار مـى بـريم كه اسم عام خوانده مى شوند. اين سلسله معانى و مفاهيم و تـصـورات را كـلى مـى نـامـيـم زيـرا قـابـل انطباق بر افراد فراوانى مى باشند و حتى قابليت انطباق بر افراد غيرمتناهى دارند.

مـعـمـولا در كـارهاى عادى خود سروكار ما با جزئيات است ، مى گوييم حسن آمد، حسن رفت ، شـهـر تـهـران شـلوغ است ، كوه دماوند مرتفع ترين كوههاى ايران است . اما آنجا كه وارد مـسائل علمى مى شويم سروكارمان با كليات است ، مى گوييم مثلث چنين است ، دايره چنان اسـت ، انـسـان داراى فـلان غـريـزه است كوه چه نقشى دارد، شهر بايد چنين و چنان باشد. ادراك كـلى ، عـلامـت رشد و تكامل انسان در ميان جانداران است . راز موفقيت انسان بر خلاف حـيـوانـات بـه درك قـوانـيـن جـهـان و اسـتـخـدام آن قـوانـيـن و ايـجـاد صـنـايـع و تشكيل فرهنگ و تمدن ، همه در ادراك كليات نهفته است . منطق كه ابزار صحيح فكر كردن است ، هم با جزئى سروكار دارد هم با كلى ، ولى بيشتر سروكارش با كليات است .

نسب اربعه
از جـمـله مـسـائلى كـه لازم اسـت دانـسـتـه شـود، انـواع رابطه و نسبتى است كه دو كلى با يـكـديـگـر مـمـكـن اسـت داشـتـه بـاشـنـد. هـر كـلى را نـظـر بـه ايـن كـه شـامـل افـراد بـسـيـارى اسـت ، اگـر آن را بـا يـك كـلى ديـگـر كـه آن نـيـز شـامـل يـك سـلسـله افـراد اسـت مـقـايـسـه كـنـيـم يـكـى از چـهـار نـسـبـت ذيل را با يكديگر خواهند داشت :

تباين .

تساوى .

عموم و خصوص مطلق .

عموم و خصوص من وجه .

زيرا يا اين است كه هيچيك از اين دو كلى بر هيچيك از افراد آن كلى ديگر صدق نمى كند و قلمرو هر كدام از اينها از قلمرو ديگرى كاملا جدا است . در اين صورت نسبت ميان اين دو كلى نسبت تباين است و آن دو كلى را ((متباينين )) مى خوانند.
و يـا هـر يـك از ايـن دو بر تمام افراد ديگرى صدق مى كند، يعنى قلمرو هر دو كلى يكى اسـت . در ايـن صـورت نـسـبـت مـيـان ايـن دو كـلى نـسـبـت ((تـسـاوى )) است و آن دو كلى را ((متساويين )) مى خوانند.

و يـا ايـن است كه يكى بر تمام افراد ديگرى صدق مى كند و تمام قلمرو آنرا در بر مى گـيرد اما ديگرى تمام قلمرو اولى را در بر نمى گيرد بلكه بعضى از آن را در بر مى گـيرد. در اين صورت نسبت ميان آن دو كلى ، نسبت ((عموم و خصوص مطلق )) است و آن دو كلى را ((عام و خاص مطلق )) مى خوانند.

و يا اين است كه هر كدام از آنها بر بعضى از افراد ديگرى صدق مى كند و در بعضى از قلمروهاى خود با يكديگر اشتراك دارند و اما هر كدام برافرادى صدق مى كند كه ديگرى صـدق نـمـى كـنـد يعنى هر كدام قلمرو جداگانه نيز دارند. در اين صورت نسبت ميان آن دو كلى ((عموم و خصوص من وجه )) است و آن دو كلى را ((عام و خاص من وجه )) مى خوانند.

اول : مـثـل انـسـان و درخـت ، كـه هـيـچ انـسـان درخـت نـيست و هيچ درخت انسان نيست ، نه انسان شامل (افراد) درخت مى شود و نه درخ شامل افراد انسان مى شود، نه انسان چيزى از قلمرو درخت را در بر مى گيرد و نه درخت چيزى از قلمرو انسان را.
دوم : مـثـل انسان و تعجب كننده كه هر انسانى تعجب كننده است و هر تعجب كننده انسان است ، قلمرو انسان همان قلمرو تعجب كننده است و قلمرو تعجب كننده همان قلمرو انسان است .

سوم : مانند انسان و حيوان ، كه هر انسانى حيوان است اما هر حيوانى انسان نيست (مانند اسب كـه حـيـوان اسـت ولى انـسـان نـيـسـت ) بـلكـه بـعـضـى حـيـوانـهـا انـسـان انـد مثل افراد انسان كه هم انسان اند و هم حيوان .

چـهـارم : مـانـنـد انـسـان و سـفـيـد، كـه بـعضى انسانها سفيدند و بعضى سفيدها انسان اند (انـسـانهاى سفيدپوست ) اما بعضى انسانها سفيد نيستند (انسانهاى سياه و زرد) و بعضى سـفـيـدهـا انسان نيستند (مانند برف كه سفيد هست ولى انسان نيست .) در حقيقت دو كلى متباين مـانـنـد دو دايـره اى هـسـتـنـد كـه از يـكـديـگـر جـدا هـسـتـنـد و از داخـل يـكـديگر نمى گذرند. دو كلى متساوى ، مانند دو دايره اى هستند كه بر روى يكديگر قرار گرفته اند و كاملا بر يكديگر منطبقند. دو كلى عام و خاص مطلق ، مانند دو دايره اى هـسـتـنـد كـه يـكـى كـوچـكـتـر از ديـگـرى اسـت و دايـره كـوچـكـتـر در داخـل دايـره بـزرگـتـر قرار گرفته است . و دو كلى عام و خاص من وجه مانند دو دايره اى هستند كه متقاطعند و با دو قوس يكديگر را قطع كرده اند.

در مـيـان كـليـات فـقـط هـمـيـن چـهـار نـوع نـسـبـت مـمـكـن اسـت بـرقـرار بـاشد. نسبت پنجم مـحـال است ، مثل اينكه فرض كنيم يك كلى شامل هيچيك از افراد ديگرى نباشد ولى ديگرى شامل تمام يا بعضى افراد آن بوده باشد.

كليات خمس
از جـمـله مـبـاحـث مـقـدمـاتى كه منطقيين معمولا آن را ذكر مى كنند، مبحث كليات خمس است . بحث كـليـات خـمـس مـربـوط اسـت بـه فـلسـفـه نـه مـنـطـق . فـلاسـفـه در مـبـاحـث مـاهـيـت بـه تـفـصـيـل در ايـن مـورد بـحـث مـى كـنـنـد. ولى نـظـر بـه ايـن كه بحث درباره ((حدود)) و ((تـعـريـفـات )) مـتوقف به آشنائى با كليات خمس است ، منطقيين اين بحث را مقدمه براى باب ((حدود)) مى آورند و به آن نام ((مدخل )) يا ((مقدمه )) مى دهند.

مى گويند هر كلى را كه نسبت به افراد خود آن كلى در نظر بگيريم و رابطه اش را با افراد خودش بسنجيم از يكى از پنج قسم ذيل خارج نيست :

1ـ نوع .

2ـ جنس .

2ـ فصل .

4ـ عرض عام .

5ـ عرض خاص .


زيـرا يـا آن كـلى عـيـن ذات و مـاهيت افراد خود است و يا جزء ذات و يا خارج از ذات ، و آنكه جزء ذات افراد خود است يا اعم است از ذات و يا مساوى است با ذات ، و همچنين اگر خارج از ذات بـاشـد يـا اعـم از ذات است يا مساوى با ذات . آن كلى كه تمام ذات و تمام ماهيت افراد اسـت نـوع اسـت ، و آن كـلى كه جزء ذات افراد خود است ولى جزء اعم است جنس ‍ است ، و آن كـلى كـه جـزء ذات افـراد اسـت ولى جـزء مـسـاوى اسـت فصل است ، و آن كلى كه خارج از ذات افراد است ولى اعم از ذات افراد است عرض عام است ، و آن كلى كه خارج از ذات افراد است ولى مساوى با ذات است عرض خاص است .

اول : مـانـنـد انـسـان ، كـه مـعنى انسانيت بيان كننده تمام ذات و ماهيت افراد خود است . يعنى چـيـزى در ذات و مـاهـيـت افـراد (انـسـان ) نـيـسـت كـه مـفـهـوم انـسـان شامل آن نباشد. همچنين مفهوم و معنى خط كه بيان كننده تمام ذات و ماهيت افراد خود است .

دوم : مـانـنـد حـيـوان ، كـه بـيـان كننده جزئى از ذات افراد خود است ، زيرا افراد حيوان از قـبـيل زيد و عمرو و اسب و گوسفند و غيره حيوان اند و چيز ديگر، يعنى ماهيت و ذات آنها را حـيـوان تـشـكـيـل مى دهد به علاوه يك چيز ديگر، مثلا ناطق در انسانها. و مانند ((كم )) كه جـزء ذات افـراد خـود از قـبـيـل خـط و سـطح و حجم است همه آنها كمند به علاوه چيز ديگر. يعنى كميت جزء ذات آنها است نه تمام ذات آنها و نه چيزى خارج از ذات آنها.

سـوم : مـانـنـد نـاطـق ، كـه جـزء ديـگـر مـاهـيـت انـسـان اسـت و ((متصل يك بعدى )) كه جزء ديگر ماهيت خط است .

چهارم : مانند راهرونده (ماشى )، كه خارج از ماهيت افراد خود است ، يعنى راه رفتن جزء ذات يـا تـمـام ذات رونـدگـان نـيست ولى در عين حال به صورت يك حالت و يا عارض در آنها وجود دارد، اما اين امر عارض ، اختصاص به افراد يك نوع ندارد بلكه در انواعى از حيوان وجود دارد و بر هر فردى كه صدق مى كند از ذات و ماهيت آن فرد اعم است .

پـنـجـم : مـانـنـد تـعـجـب كننده ، كه خارج از ماهيت افراد خود (همان افراد انسان ) است و به صورت يك حالت و يك عرض در آنها وجود دارد، و اين امر عرضى اختصاص دارد به افراد يك ذات و يك نوع و يك ماهيت يعنى نوع انسان .(6)


٠٩:٥١ - 1391/07/16    /    شماره : ٥٧٩٣    /    تعداد نمایش : ١٠٠٥



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :5537
کل بازديدها :17402665
بازديدکنندگان آنلاين :9
بازديدازاین صفحه :209847