نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]
صفحه اصلی > دانش و فناوری > علوم انسانی 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت‌وگوی «برهان» با «محمد سعیدی‌مهر» درباره‌ی آینده‌ی فلسفه در ایران

فربگی فلسفه و تکثیر سلولی

اشاره: سخن گفتن از مسئله‌ای با عنوان وضعیت فلسفه در ایران امروز، اصلاً کار ساده‌ای به نظر نمی‌رسد. اساساً آیا باید فلسفه را به معنای عام آن، گونه‌ای از «تفکر» دانست یا به مثابه یک «علم» و دارای مجموعه‌ای از مسائل تعریفش کرد تا بتوانیم وضعیتش را در ایران امروز بررسی کنیم؟به طور کلی، فلسفه در نسبت با سایر علوم، در چه جایگاهی قرار دارد؟ قصه‌ی پُرغصه‌ی نظام آموزشی اما در این میان،‌ کلاف سردرگم ماجرای فکر فلسفی است.استاد، دانشجو، متن درسی، سازمان یا ساختار آموزشی، کدام را باید آسیب‌‌شناسی کرد؟ فلسفه‌ی اسلامی، فلسفه‌ی غرب،‌ فلسفه‌های مضاف و... کدام زمینه باید مورد توجه باشد؟ از همه‌ی این‌ها که بگذریم، فلسفه را باید در حوزه‌های علمیه جست‌وجو کرد یا آکادمی‌های رسمی و غیررسمی آموزش عالی کشور؟ این پرسش‌ها و ده‌ها سؤال دیگر، موضوع گفت‌وگوی ما با دکتر محمد سعیدی‌مهر، دانشیار و مدیرگروه فلسفه‌ی دانشگاه تربیت مدرس است. ‌او که دهه‌ی شصت و هفتاد در حوزه‌ی علمیه نیز حضور داشته، سال‌ها سر درس خارج فقه و اصول بسیاری از اساتید نشسته است. حضور وی در هر دو عرصه‌ی حوزوی و دانشگاهی شاید فرصتی بود که از منظری جامع، جایگاه تفکر فلسفی در ایران معاصر را به بحث بگذاریم.[1]

با توجه به اینکه حضرت‌عالی تجربه‌ی تحقیق و تدریس در دو نهاد عمده‌ی متولی علوم، به خصوص فلسفه‌ی اسلامی، یعنی حوزه و دانشگاه را در عالی‌ترین سطوح آن داشته‌اید، می‌خواهم ارتکاظ ذهنی خودتان را نسبت به جایگاه این دانش در حوزه و دانشگاه بفرمایید. وضعیت فعلی را چگونه ارزیابی می‌فرمایید؟
ممکن است مقصودمان از حوزه‌ی علمیه معنای عامی باشد که شامل مدارسی می‌شود که از قرن‌ها پیش در ممالک اسلامی به اشکال مختلف دایر بوده‌اند. در این صورت، فلسفه‌ی ما، که امروز مشهور به فلسفه‌ی اسلامی است،‌ به عنوان یکی از علوم اسلامی که از قرن‌ها پیش در تمدن اسلامی شکل گرفته، مانند همه شاخه‌های علمی دیگر، پیدایش و تداوم خود را وامدار آموزش و تعلیم و تربیت در همین مدارس بوده است. در این مدارس یا حوزه‌ها، فیلسوفان بزرگی ظهور پیدا کردند و با انتقال تعالیم فلسفی به شاگردان خود، توانستند سنت فلسفه‌ی اسلامی را حفظ کنند و به تدریج، هم به لحاظ محتوا و عمق و هم به لحاظ گستردگی مباحث، این سنت را ارتقا بخشند.
بنابراین در حوزه، به معنای اعم آن، فلسفه از علومی است که سابقه‌ی تدریس و تعلیم و آموزش‌ آن به چند دهه محدود نمی‌شود، بلکه چند قرن سابقه دارد و بزرگان فلسفه‌ی ما نیز همچون ابن‌سینا و سهروردی و ملاصدرا محصول همین حوزه‌ها هستند.
به هر حال، در قرون اولیه، اندیشمندان مسلمان از یک سو با مباحث عقلی کلامی مواجه شدند؛ مباحثی که برخاسته از متون دینی بود و از درون تعالیم دینی نشئت می‌گرفت و از سوی دیگر، در عصر ترجمه‌، با مباحثی آشنا شدند که از سنت فلسفی یونانی به حوزه‌ی تمدن اسلامی انتقال پیدا کرده بود. از همین زمان بود که به تدریج و به موازات ظهور علم کلام، صورت‌های اولیه‌ی دانشی به عنوان فلسفه یا حکمت شکل گرفت
فکر می‌کنم در دانشگاه به معنای امروزی، بیشتر سابقه‌‌ی فلسفه برگردد به چند دهه‌ی گذشته و از آن زمان که بین مباحث منقول و معقول تفکیک شد و فلسفه در رأس مباحث به اصطلاح معقول جا گرفت، فلسفه کم‌کم جای خودش را در دانشگاه‌های ما هم باز کرد و امروزه هم به عنوان چند رشته‌ی دانشگاهی، شاخه‌های مختلف فلسفه در سطوح مختلف کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا، تدریس می‌شود. ما این پیشینه را در حوزه و مدارس علمیه داریم.
اما به هر حال، فکر می‌کنم وضعیت امروز فلسفه شامل یک جنبه‌های مشترکی بین حوزه و دانشگاه، اعم از نقاط مثبت و نقاط احیاناً منفی است که قابل بررسی است.

فکر می‌کنید میراث‌دار این سنت فلسفه در تمدن اسلامی در وضعیت فعلی، حوزه است یا دانشگاه؟ یعنی اولاً کدام میراث‌دارند؟ ثانیاً اگر کسی بخواهد واقعاً با فلسفه‌ی اسلامی، آن گونه که در سنت ما مانده است، پیوند بخورد، در کدام یک از این دو جا بهتر می‌تواند به هدف خودش برسد؟ ثالثاً خصوصیات تمایزبخش این دو، با توجه به تجربه‌ی شخصی شما چیست؟
ما ابتدا باید دایره‌ی بحث را مشخص کنیم که می‌خواهیم در خصوص فلسفه‌ی اسلامی به معنای خاص امروزی آن بحث کنیم یا موضوع بحثمان عام‌تر است؛ به این معنا که فلسفه با کلیّتش مورد بحث قرار می‌گیرد و نهایتاً یک بخش از آن می‌تواند به عنوان فلسفه‌ی اسلامی تلقی شود.
می‌دانید که امروزه بر سر معنای فلسفه‌ی اسلامی، بحث مفصلی مطرح است و دیدگاه‌های متنوعی ارائه شده است. در پاسخ به این سؤال که اساساً مراد ما از اصطلاح فلسفه‌ی اسلامی چه چیزی است، طیفی از دیدگاه‌ها وجود دارد؛ یک طرف طیف، وصف اسلامی بودن را خیلی غلیظ و جدی تلقی نمی‌کنند و نهایتاً اسلامی بودن فلسفه را به این معنا تحویل می‌برند که فلسفه‌ی اسلامی، فلسفه‌ی ظهوریافته در جوامع اسلامی است؛ فلسفه‌ای که در تمدن اسلامی رشد و نمو پیدا کرده است. لذا بر اساس این معنا، ابایی از این ندارند که حتی فیلسوفان غیرمسلمان، مثلاً یهودی را (مانند ابن‌میمون یا ابوالبرکات که یهودی بودنشان مسلم است یا مثلاً ابن‌کمونه یا امثال او که شائبه‌ی یهودی بودنش در تاریخ وجود دارد) داخل فلسفه‌ی اسلامی بیاورند؛ در حالی که آن‌ها حتی به یک نظر مسلمان هم نبودند. این یک طرف طیف است.
در طرف دیگر این طیف هم دیدگاه‌هایی هست که بر اساس آن، فلسفه‌ی اسلامی می‌تواند معنای خیلی ویژه‌ای داشته باشد؛ به گونه‌ای که ادعا شود در میان تعالیم اسلامی قرآن کریم و در روایات و سنت، به خصوص روایات اعتقادی ما، دست‌مایه‌های ارزشمند فلسفی وجود دارد که مجموعه‌ی این‌ها را می‌توان فلسفه‌ی اسلامی به معنی اخص نامید. در واقع خود قرآن و تعالیم دینی خالی از فلسفه نیست. این هم می‌تواند یک تفسیر از فلسفه‌ی اسلامی باشد.
در پاسخ به این سؤال که اساساً مراد ما از اصطلاح فلسفه‌ی اسلامی چه چیزی است، طیفی از دیدگاه‌ها وجود دارد؛ یک طرف طیف، وصف اسلامی بودن را خیلی غلیظ و جدی تلقی نمی‌کنند و نهایتاً اسلامی بودن فلسفه را به این معنا تحویل می‌برند که فلسفه‌ی اسلامی، فلسفه‌ی ظهوریافته در جوامع اسلامی است؛ فلسفه‌ای که در تمدن اسلامی رشد و نمو پیدا کرده است.
به هر حال، فارغ از اختلافی که اشاره کردم، اگر نظر خودمان را محدود کنیم به آنچه اجمالاً فلسفه‌ی اسلامی نامیده می‌شود، ما در حوزه‌ها تا همین اواخر و حتی همین الآن، اساتید بزرگی در فلسفه‌ی اسلامی داشته و داریم؛ مانند مرحوم علامه طباطبایی (ره)‌ و حتی مرحوم شهید مطهری (ره)‌ که صرفاً مدرس یا معلم فلسفه یا فلسفه‌دان نبودند. آن‌ها فیلسوف به معنای ویژه‌ی خودشان و تمثلی از تفکر فلسفی در زمان خودشان و در حد خودشان بودند. در حال حاضر هم اساتیدی هستند که این سنت را ادامه می‌دهند.

اما در مورد آنچه فلسفه‌ی غرب نامیده می‌شود، ‌باز هم اختلاف‌نظرهایی وجود دارد. برخی معتقدند که فلسفه‌ی اسلامی، بخشی و شاخه‌ای از همان فلسفه غرب است؛ در مقابل فلسفه‌ی شرق که شامل فلسفه‌ی چین و ژاپن و کشورهای خاور دور می‌شود. از این نظر، فلسفه‌ی ما به دلیل خاستگاه یونانی‌اش، به هر تقدیر، در طبقه‌بندی غرب و شرق، باید در طبقه‌ی غرب قرار بگیرد.
در کشور ما، سال‌ها قبل، به طور رسمی در دانشگاه‌ها تفکیکی انجام شد که بر اساس آن، دانشکده‌های الهیات متکفل فلسفه‌ی اسلامی شدند و فلسفه‌ی محض یا فلسفه‌ی غرب در دانشکده‌های دیگر یا لااقل در دپارتمان‌های دیگر قرار گرفت. البته جای بحث است که (حتی اگر بپذیریم در گذشته و در زمان خودش این تفکیک، موجه و قابل قبول بوده است) آیا در حال حاضر هم کماکان باید این تقسیم‌بندی و دسته‌بندی را بپذیریم؟ یک دیدگاه اینجا می‌تواند مطرح باشد که مسائل فلسفی،‌ به آن معنا، غرب و شرق ندارد و الآن، به خصوص در سایه‌ی صنعت ارتباطات و بحث‌هایی مانند تشکیل دهکده‌ی جهانی، واقعاً دیگر نمی‌توانیم از این تفکیک دفاع کنیم. در هر صورت، فعلاً اگر ما این تفکیک را بپذیریم و حوزه‌ی بحث را به فلسفه‌ی غرب هم تسری بدهیم، ارزیابی‌ها کمی متفاوت خواهد شد. به نظرم در اینجا باید نقش مهمی برای دانشگاه‌ها قائل شویم.
تا جایی که من اطلاع دارم تا همین اواخر، مرکز ثقل مباحث فلسفی در حوزه‌ها، به طور رسمی، فلسفه‌ی اسلامی بوده است. در برخی مؤسسات حوزوی، در درس‌های جانبی و برخی تحقیقات فردی یا جمعی (که البته روزبه‌‌روز فعال‌تر می‌شود و ارتقا پیدا می‌کند) به فلسفه‌ی غیراسلامی هم پرداخته می‌شود، ولی این‌ها حاشیه‌ای و درجه‌ دوم است. از آنجا که حوزه‌ها متکفل علوم اسلامی هستند، علی‌الاصول به طور مستقیم با فلسفه‌ی اسلامی کار دارند، بدون اینکه نقش برتری را برای یکی از این‌ها در نظر بگیریم و تعیین کنیم که سهم کدام یک بیشتر است.

به هر حال، به نظر من، باید این ‌گونه نگاه کنیم که حوزه‌ها و دانشگاه‌ها، دو نهاد آموزشی و پژوهشی‌اند و هر کدام با فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی خود می‌توانند مکمل دیگری باشند و کار یکدیگر را تکمیل کنند. البته مشروط بر اینکه یک رابطه‌ی فعال دوسویه‌ای برقرار باشد و از تجربیات یکدیگر استفاده کنند. بحث وحدت حوزه و دانشگاه اینجا هم قابل طرح است.
اجمالاً هر دو نهاد با بازتعریف اهداف آموزشی و پژوهشی‌شان در حوزه‌ی معرفت به معنای عام، به عنوان دو نهاد همسو و همکار، با هم‌گرایی می‌توانند به آن اهداف عالی کمک کنند و با هم مشارکت داشته باشند. قطعاً این در کشور ما به نفع هر دو نهاد است. بعد از انقلاب، به خصوص در دهه‌ی شصت و هفتاد که من در حوزه حضور داشتم، می‌توانم بگویم که محدودیت‌ها هرچند به صفر نرسیده بود، ولی به هر حال خیلی با قبل متفاوت شده بود و خیلی فضای بازتری برای پرداختن به فلسفه فراهم آمده بود.

در سال‌های مقارن با جریان انقلاب فرهنگی، در اوایل دهه‌ی شصت، به دلایل مختلف، موج کم‌نظیری از علاقه‌مندان به سمت حوزه ایجاد شد. آن‌ها جوان‌هایی بودند که یا سوابق تحصیلی کوتاه‌مدت در دانشگاه قبل از تعطیلی دانشگاه‌ها داشتند یا حتی بعضی از آن‌ها مدرک تحصیلی دانشگاهی (مثلاً کارشناسی) داشتند. ذهنیت غالب در این گروه از جوان‌ها، به نظر من، یک وجه مشترک داشت و آن این بود که عقل‌گرا بودند و به تعبیری، روحیه‌ی تحلیلی داشتند که مسائل را تحلیل کنند و با یک عینک عقلی به آن توجه نمایند.

دلیلش چه بود؟ به خاطر جایگاه حضرت امام (ره)‌ بود؟
 قطعاً حضور امام (ره)‌ در رأس نظام به عنوان بنیان‌گذار انقلاب اسلامی و از طرفی به عنوان یک فیلسوف و عارف شناخته‌شده و صاحب آثار در این زمینه‌ها، در تقویت جایگاه کلی فلسفه در حوزه‌های دست کم ایران تأثیر داشته است؛ اما من فکر می‌کنم عوامل دیگری هم در اینجا دخیل بوده‌اند.
مثلاً یک عامل می‌تواند این باشد که در سال‌های مقارن با جریان انقلاب فرهنگی، در اوایل دهه‌ی شصت، به دلایل مختلف، موج کم‌نظیری از علاقه‌مندان به سمت حوزه ایجاد شد. آن‌ها جوان‌هایی بودند که یا سوابق تحصیلی کوتاه‌مدت در دانشگاه قبل از تعطیلی دانشگاه‌ها داشتند یا حتی بعضی از آن‌ها مدرک تحصیلی دانشگاهی (مثلاً کارشناسی) داشتند. ذهنیت غالب در این گروه از جوان‌ها، به نظر من، یک وجه مشترک داشت و آن این بود که عقل‌گرا بودند و به تعبیری، روحیه‌ی تحلیلی داشتند که مسائل را تحلیل کنند و با یک عینک عقلی به آن توجه نمایند. این خصوصیت مشترکی بود که اگر بخواهیم یک تعبیر اقتصادی بکنیم، می‌شود گفت که تقاضای ویژه و خاصی نسبت به مباحث عقلی در این جمعیت بود. شاید حوزه هم چندان نمی‌توانست در مقابل این موج مقاومت کند و در نهایت حضور فعال این گروه، به عنوان طلبه‌های تازه‌وارد، باعث شد که بازار تدریس و تعلیم مباحث عقلی داغ شود. یکی از عوامل فرعی در این جهت این بود.
 بخشی از اتفاقات مثبت در حوزه‌ها در زمینه‌ی توجه به علوم عقلی و به خصوص فلسفه هم شاید از شکل‌گیری بسترهای ارتباطاتی که بین داخل و خارج کشور و همچنین بین سنت اسلامی ما با سنت‌های دیگر ایجاد شد ناشی می‌شد. مثلاً الآن در قم، تعداد مؤسساتی که به مباحث ادیان می‌پردازد و آثاری که در این زمینه چاپ می‌شود خیلی زیاد شده است. قبلاً‌ در این حجم نبود.
 به هر حال، برداشت شخصی من این است که آن مقاومت‌ها و محدودیت‌ها در قبال فلسفه، به تدریج و روز‌به‌روز، کم شده است، ولی هنوز احساس می‌کنم به صفر نرسیده است. یکی از شواهدش این است که هنوز دروس اصلی حوزه تقریباً‌ همان چارچوب سنتی را دارد. طلبه از مباحث ادبیات شروع می‌کند، کمی منطق می‌خواند و بعد از ادبیات، سراغ فقه و اصول می‌رود و در واقع چارچوب اصلی در تحصیل حوزوی را فقه و اصول تشکیل می‌دهد.
 اواخر دهه‌ی شصت، مدیریت حوزه، دروس جنبی را طرحی کرد که طلاب موظف شدند در این دروس شرکت کنند. یادم هست که در قم یک سال این دروس به صورت حضوری و رسمی ارائه شد. اتفاقاً در آن دوره‌ی اول، از بزرگان هم دعوت شد و آن‌ها هم استقبال کردند. درس نهج‌البلاغه را حضرت آیت‌الله مکارم شیرازی درس می‌دادند و جناب استاد مصباح یزدی کلام می‌گفتند. ولی بعداً در مدت کوتاهی، به دلایل مختلف، از جمله اینکه استاد به اندازه‌ی کافی نبود، این دروس به صورت غیرحضوری ارائه شد و فقط طلبه‌ها ملزم شدند در آخر سال، در کنار امتحانات دروس اصلی فقه و اصول، در امتحان این دروس به اصطلاح جنبی هم شرکت کنند. به هر حال تا همین اواخر که من اطلاع دارم، هنوز فقه و اصول، بدنه‌ی اصلی تحصیل حوزوی را تشکیل می‌دهند و تفسیر و کلام و فلسفه دروس جنبی تلقی می‌شوند. این نشان می‌دهد که این دروس هنوز جایگاهی معادل و هم‌ردیف فقه و اصول پیدا نکرده‌اند.

یعنی اگر کسی در حوزه‌ی علمیه بخواهد مدارج بالای فلسفه را طی کند، باید جدای از این دروسی که حوزه ارائه می‌دهد، خودش استاد پیدا کند و حلقه‌ای تشکیل بدهد و پیش برود؟ آیا همچنان تقاضا برای تشکیل این حلقه‌ها و وادار کردن استادهای خوب برای انتقال تجربیات وجود دارد؟
 از طرف جمعی از طلبه‌های علاقه‌مند به فلسفه و کلام و عرفان این تقاضا وجود دارد و تا حدودی هم این تقاضا تأمین می‌شود. ما می‌بینیم که فلسفه در سطوح مختلف با متونی مثل «بدایه»، «نهایه»، «منظومه» و «اسفار» توسط برخی از اساتید، ولی نه به صورت چندان رسمی، ارائه می‌شود. بسیاری از حلقه‌های تدریس فلسفه در حوزه، به اصطلاح خصوصی است؛ یعنی چند نفر از طلاب، استاد معینی را انتخاب و با او توافق می‌کنند که در حلقه‌ی محدودی به آن‌ها تدریس کند.
 نکته‌ی مهم این است که شما اگر مثلاً به عنوان یک طلبه‌ی علوم دینی بگویید که می‌خواهم در فلسفه به صورت تخصصی کار کنم (تا این اواخر که من اطلاع دارم)، به لحاظ الزامات اداری در حوزه دچار مشکل می‌شوید؛ یعنی شما نمی‌توانید بگویید که من کماکان طلبه محسوب می‌شوم، اما فعلاً می‌خواهم که فقه و اصول نخوانم و ممحض در معقول شوم. اگر شما در حوزه، فلسفه نخوانید، کسی با شما کاری ندارد و نمی‌گوید که نخواندن فلسفه، کلام و تفسیر، شما را از حوزویت ساقط می‌کند؛ ولی نخواندن فقه و اصول حداقل شما را به صورت اداری، از آن چارچوب رسمی خارج می‌کند.

پس شما فکر می‌کنید یکی از مصادیق آن تحولی که سال‌ها بزرگان نظام و حوزه درباره‌ی حوزه می‌فرمودند،‌ در نظر گرفتن جایگاهی مناسب برای فلسفه است؟
 قطعاً همین ‌طور است. بحث تحول نظام آموزشی حوزه ابعاد مختلفی می‌تواند داشته باشد. یک بُعد آن همین است که ما بیاییم همه‌ی علوم را در جایگاه شایسته‌ی خودش نگاه کنیم. این تعبیر را من خیلی به کار می‌برم که باید به مجموعه‌ی علوم اسلامی، اعم از فقه، اصول و... به عنوان یک مجموعه نگاه شود که هر جزئی می‌تواند ارزش خودش را داشته باشد. طلبه‌ها هم باید بعد از مقطعی بتوانند شاخه‌ی تخصصی خودشان را پیدا کنند. البته یادم می‌آید که سال‌ها پیش، سه رشته‌ی تخصصی کلام، تفسیر و فلسفه در کنار حوزه‌ی علمیه‌ی قم تشکیل شد و برخی از بزرگان حوزه متکفل آن شدند، ولی اینکه چقدر این معنا به بدنه‌ی اصلی حوزه راه یافته است نمی‌دانم.

به نظر شما، این کار به رسالت حوزه در بسط شریعت و تبلیغ دین کمک می‌کند؟ فکر می‌کنید اگر حوزه بخواهد رسالتش به طور درست در شرایط فعلی جامعه محقق شود، این بازآرایی دانش‌ها لازم است؟
بله، منتها سؤال شما به این برمی‌گردد که بنده‌ی ناظر و هر کسی که می‌خواهد نظر بدهد، چه تلقی‌ای از شریعت و دین داشته باشد و بر اساس آن تلقی، نقش هر کدام از این علوم را چگونه ترسیم کند. این خیلی مهم است. مثلاً شنیده‌اید که در مورد اصول فقه، بحث‌هایی از سال‌ها پیش بین بزرگان فقه و اصول ما به عنوان یک مسئله وجود داشته است که گاهی اوقات هم در قالب عبارت‌های مختلف ابراز می‌شود. از جمله این تعبیر که مثلاً بعضی بزرگان فرموده‌اند: «اصول ما دچار نوعی تورم شده است.» یعنی گاهی اوقات احساس می‌شود که اصول ما در بعضی مکاتب اصولی، از آن شأن ابزاریت خود فراتر رفته است.

آیا امکان دارد یکی از دلایل این تورم، راه ندادن به علوم عقلی دیگر باشد؟ در واقع عقل بشر برای خودش مسئله درست می‌کند. اگر مسئله‌ی درست ایجاد شود، مسائل فلسفی اصول حل می‌‌شود؟
 درست است. نکته‌ی خیلی خوبی می‌فرمایید که جای خودش باید این مسئله باز شود. گاهی اوقات گفته می‌شود چرا ما در این چهارصد سال بعد از ملاصدرا، فیلسوفان تراز اولی در سطح ملاصدرا نداریم؟ اگر هم کسی را داریم، تعداد آن‌ها خیلی محدود است که البته در سطح ملاصدرا نیستند. این سؤالی است که خیلی از دانشجویان فلسفه هم به ذهنشان می‌رسد و حتی به نوعی، پیش‌داوری هم درباره‌ی آن دارند. ما در فلسفه‌ی غرب، تحولات زیادی داریم. هر سال و هر دهه، دیدگاه‌ها و مکاتب جدیدی ایجاد می‌شود؛ اما چنین چیزی در فلسفه‌ی اسلامی نیست.

بحث تحول نظام آموزشی حوزه ابعاد مختلفی می‌تواند داشته باشد. یک بُعد آن همین است که ما بیاییم همه‌ی علوم را در جایگاه شایسته‌ی خودش نگاه کنیم. این تعبیر را من خیلی به کار می‌برم که باید به مجموعه‌ی علوم اسلامی، اعم از فقه، اصول و... به عنوان یک مجموعه نگاه شود که هر جزئی می‌تواند ارزش خودش را داشته باشد. طلبه‌ها هم باید بعد از مقطعی بتوانند شاخه‌ی تخصصی خودشان را پیدا کنند.
این سؤال سر جای خودش سؤال مهمی است، ولی تحلیل من این است که ما در این چهار قرن در حوزه‌ی اسلام شیعی و به خصوص در کشور ایران، اندیشمندان و نوابغ بزرگی داشتیم که به لحاظ تفکر عقلی، در رده‌های خیلی بالایی بوده‌اند؛ اما به دلایلی، بیشتر این نوابغ و ذهن‌‌های فعال و تحلیل‌گر به سمت علم اصول معطوف شده‌اند.

به عنوان مثال، در همین دوران معاصر، وقتی آثار اصولی و تقریرات درس خارج مرحوم شهید صدر را نگاه می‌کنید، پُر از نکات دقیق عقلی (به معنای عام) است. ایشان بر پایه‌ی تحلیل‌های خیلی دقیق، نکاتی جالب و دیدگاه‌هایی ابتکاری مطرح می‌کنند، ولی می‌بینیم که همین شهید صدر کتاب «فلسفتنا» را هم نوشته، ولی اصلاً در مجامع فلسفی مطرح و قبول نشده است. اما اصول ایشان یک مکتب است، شاگردان ایشان در قم تدریس می‌کنند و سنت اصولی ایشان دارد جا می‌افتد. اگر این دقت‌ها و این تأملات را شهید صدر در حوزه‌ی فلسفه و مباحث فلسفی اعمال کرده بود، قطعاً نسبت به آنچه امروز هست، فیلسوف بزرگ‌تری قلمداد می‌شد. البته من این تحلیل را قبول دارم که بالاخره نیاز فطری و طبیعی انسان به تعقل و تفکر عقلی به معنای عام، باید به گونه‌ای برآورده شود؛ حال یک موقع بسترش همان فلسفه به معنای مصطلح آن است و یک موقع بسترهای دیگری برآورده‌کننده‌ی این نیاز است.

ما در این چهار قرن در حوزه‌ی اسلام شیعی و به خصوص در کشور ایران، اندیشمندان و نوابغ بزرگی داشتیم که به لحاظ تفکر عقلی، در رده‌های خیلی بالایی بوده‌اند؛ اما به دلایلی، بیشتر این نوابغ و ذهن‌‌های فعال و تحلیل‌گر به سمت علم اصول معطوف شده‌اند.

  حال که به بحث جایگاه علوم نسبت به یکدیگر در رابطه با نهادهای آموزشی رسیده‌ایم، به عنوان کسی که زندگی‌اش را در وادی فلسفه گذرانده است، تلقی شما از جایگاه مطلوب فلسفه به عنوان یک علم چیست؟ آیا همه‌ی افراد باید فلسفه بخوانند و عمرشان را سر فلسفه بگذارند؟ ثانیاً اگر در مقام یک تصمیم‌گیر، مثلاً سیاست‌گذار دانش در کشور، بخواهید در این مورد سیاست‌گذاری کنید، چه جایگاهی به فلسفه در ایران کنونی می‌دهید؟ این جایگاه ممکن است که از آموزش در دبستان‌ها تا آموزش عالی را در بر بگیرد. خودتان فکر می‌کنید که فلسفه خواندن برای زندگی ایرانی چه جایگاه مطلوبی باید داشته باشد؟
یک دیدگاه سنتی که در حوزه‌ی فلسفی رایج بوده است و هنوز هم تا حدی وجود دارد ‌این است که فلسفه یک دانش عمومی نیست و بر اساس همین دیدگاه، توصیه می‌شود که به هر کسی فلسفه یاد ندهید. خیلی از اساتید فلسفه هم تدریس عمومی فلسفه نداشتند، شاگردانشان را انتخاب می‌کردند و معتقد بودند که شاگرد باید اهلیت داشته باشد. ریشه‌ی این دیدگاه در تصویری است که فرد از ماهیت فلسفه دارد، در تعریفی است که از فلسفه می‌کند و در لوازم و پیش‌نیازهایی است که فلسفه دارد. آن توصیه از دلِ یک توصیف درمی‌آید. تعریف و توصیفی از فلسفه می‌شود که از بطن آن، این توصیه درمی‌آید که همگان اهلیت فلسفه را ندارند و هیچ اصراری نباید بر همگانی کردن یا عمومی کردن یا بالاخره توسعه دادن فلسفه در جامعه شود.
فلسفه یک دانش خصوصی و ویژه است که تنها آن‌هایی که اهلیت خاصی به لحاظ ذهنی و بیشتر به لحاظ شخصیتی و روحی دارند باید دنبال فلسفه بیایند. مبنای این برداشت یا توصیف از فلسفه هم این است که در سنت ما، به فلسفه فقط به عنوان یک دانش نظری صرف توجه نمی‌شود (مخصوصاً در فلسفه‌ی متأخر در حکمت متعالیه که یک مقدار مایه‌های عرفانی و ذوقی آن بیشتر است)، بلکه فلسفه بیشتر یک سلوک است. مثلاً می‌بینیم ملاصدرا اسم مهم‌ترین کتابش را «اسفار اربعه» می‌گذارد؛ یعنی این کتاب را به عنوان یک سفر و خودش را به عنوان یک مسافر و سالک عقلی تلقی می‌کند.

به هر حال، در این نگاه، فلسفه به دلیل ملزومات دشواری که دارد، نهایتاً به یک مشغله یا فعالیت یا یک فرآیند شخصی ویژه تبدیل می‌شود و به همین دلیل، افراد خاصی را می‌طلبد. فلسفه اهلیت‌ها و قابلیت‌های مقدماتی پیچیده و جدی می‌خواهد که آن را از حد یک رشته‌ی علمی، مانند رشته‌های علوم پایه و رشته‌های فنی و... جدا می‌کند.
نظر خود من این است که لااقل ما اینجا دو تفکیک انجام بدهیم تا این توصیه‌ای که می‌کنیم روشن‌تر شود؛ یکی اینکه ما باید بین تفکر فلسفی، به معنای عام آن و بین فلسفه، به عنوان مجموعه‌ای از مسائلی که محتوای ویژه و خاصی دارند، تفکیک قائل شویم. ممکن است توصیه‌ی مطلق نکنیم، بلکه توصیه کنیم و بگوییم اگر مرادمان از فلسفه،‌ تفکر فلسفی است، قطعاً باید توصیه شود که تا حد امکان در جامعه تسری پیدا کند و همگانی شود و حتی بتوانیم به لحاظ آموزشی، از سنین پایین و حتی در کودکی، برنامه‌هایی داشته باشیم و برای این کار بسترسازی کنیم.
نظر خود من این است که لااقل ما اینجا دو تفکیک انجام بدهیم تا این توصیه‌ای که می‌کنیم روشن‌تر شود؛ یکی اینکه ما باید بین تفکر فلسفی، به معنای عام آن و بین فلسفه، به عنوان مجموعه‌ای از مسائلی که محتوای ویژه و خاصی دارند، تفکیک قائل شویم. ممکن است توصیه‌ی مطلق نکنیم، بلکه توصیه کنیم و بگوییم اگر مرادمان از فلسفه،‌ تفکر فلسفی است، قطعاً باید توصیه شود که تا حد امکان در جامعه تسری پیدا کند و همگانی شود و حتی بتوانیم به لحاظ آموزشی، از سنین پایین و حتی در کودکی، برنامه‌هایی داشته باشیم و برای این کار بسترسازی کنیم.
اطلاع دارید که جریانی به عنوان فلسفه برای کودکان، سه یا چهار دهه پیش، در برخی مجامع غربی مطرح شد و الآن خیلی گسترش پیدا کرده است. اخیراً هم این ایده به داخل کشور ما انتقال پیدا کرده است. منتها خیلی روشن است که منظور از این ایده، این نیست که بیاییم مثلاً برای کودکان، بحث اصالت وجود یا علیت یا بحث جبر و اختیار را مطرح کنیم، بلکه منظور بیشتر فلسفه به مثابه یک نوع تفکر عقلی و تفکر انتقادی است که البته روش و محتوای کار برای هر سطحی باید با آن سطح هماهنگ شود، ولی به هر حال، منظور طرح محتوای ویژه‌ی فلسفی مد نظرمان نیست. اما اگر مرادمان معنای دوم، یعنی فلسفه به مثابه مسائل خاص باشد، طبیعتاً همان ‌طور که نمی‌توان در مورد هیچ علمی اصرار ورزید که همگان به آن علم روی بیاورند، این هم یک علم در کنار سایر علوم است که افرادی در حد نیاز و در حد علاقه‌ی خودشان باید در این حوزه مشغول باشند.
تفکیک دوم هم (که من علاقه دارم روی این تفکیک تأکید کنم و این را خیلی راه‌گشا می‌دانم) شامل دو نوع تلقی از فلسفه است؛ یک تلقی سنتی هست که همان طور که اشاره شد، فلسفه شرایط خیلی ویژه‌ای دارد و انسان ویژه‌ای از دامن فلسفه بیرون می‌آید. طبق تعریف مشهوری که وجود دارد، فلسفه «صیروره الانسان عاملاً عقلیاً مضاهیاً للعالم العینی» است؛ یعنی فلسفه یکی نوع «شدن» و صیرورت است. این معنا خیلی فراتر از علوم رسمی و قیل‌وقال‌های بحثی و نظری است. هرچند کتاب و مدرسه می‌تواند به انسان در این سیر و سلوک و در این «شدن» کمک کند، اما منحصر در این نیست. چیزی فراتر از آن است. من فکر می‌کنم این یک معنا از فلسفه است که در سنت ما خیلی بر آن تأکید داشته‌اند. معنای دیگر از فلسفه (که امروز در جهان، بیشتر به فلسفه به این معنا نگاه می‌کنند) این است که آن را یک پروفشن (Profession) می‌‌دانند؛ یعنی فلسفه فن و حرفه‌ای در ازای سایر حرفه‌های دیگر است.
اگر فلسفه را با دیدگاه اول نگاه کنیم، می‌توانیم بگوییم که حق با قدما بوده است؛ یعنی باید حوزه‌ی فلسفه را خیلی خصوصی کنیم و دانشجویان باید توسط اساتید انتخاب شوند. باید صلاحیت‌های روحی، نفسانی و معنوی در فرد باشد و حتی استعدادهای عقلانی صرف هم کافی نیست.
ولی اگر فلسفه را یک تخصص یا حرفه‌ی علمی بدانیم (همان طور که در مجامع علمی و دانشگاه‌های کشورهای غربی این گونه به فلسفه نگاه می‌کنند)، مطلب متفاوت می‌شود؛ یعنی ما می‌توانیم در دانشگاه‌ها و شهرهای مختلف،‌ رشته‌های فلسفه دایر کنیم، مجلات فلسفی را رونق بدهیم، سمینار و همایش فلسفی برگزار کنیم و... این معنا، الزامات خیلی سبک‌تر و کمتری دارد؛ یعنی یک فیلسوف به معنای دوم، ضرورتاً لازم نیست که یک انسان متعالی و معنوی به معنای جدی کلمه باشد و نفس متکاملی داشته باشد.
به نظرم باید این تفکیک و تفکیک‌های مشابه را جدی بگیریم و در برنامه‌ریزی‌ها و توصیه‌هایمان مشخص کنیم منظورمان کدام یک از این‌هاست تا یک وقت نزاع لفظی نشود. من فکر می‌کنم هر دو معنا در جای خودش قابل قبول هست و البته هر کدام الزامات متفاوتی برای خودش دارد.
اما وضع مطلوب را پرسیدید. به نظرم، ما از جهات مختلفی وضع مطلوب را نداریم که اجمالاً اشاره می‌کنم. یکی اینکه واقعاً تفکر فلسفی ناب در مجامع‌ ما، آن‌چنان که باید و شاید دیده نمی‌شود. به خصوص در مواجهه با سنت فلسفی خودمان احساس می‌کنم که روحیه‌ی غالب، روحیه‌ی شرح و نهایتاً تعلیق و توضیح است و رویه‌ی نوآوری و نقد در حاشیه قرار دارد و به صورت خیلی فرعی با آن برخورد می‌شود. در حالی که در غرب، فلسفه، هرچند به عنوان یک پروفشن (یعنی به عنوان یک فن و حرفه)، فضای شاداب و پرطراوتی پیدا کرده است. ما باید به عقل و فکر خودمان هم خیلی ارج و بها بدهیم و سعی کنیم نوآوری داشته باشیم. من فکر می‌کنم هر کسی باید در سطح خودش این کار را بکند و لازم است این نگاه در ما تقویت شود.

ادامه دارد...


پی نوشت:
 
[1] از مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران که مقدمات برپایی این نشست را فراهم آوردند سپاسگزاریم.

برهان


١٧:٢٤ - 1392/08/04    /    شماره : ٢١٠١٣    /    تعداد نمایش : ١٣٢٢



خروج





   مطالب مرتبط
 چگونه انسانی هستیم؟ (خبر)
 انديشه هاي اجتماعي فارابي (خبر)
 فلسفه بزرگداشت اربعین حسینى چیست؟ (خبر)
 فلسفه غیبت حضرت ولی عصر(عج) (خبر)
 راههای درمان وسواس (خبر)
 راه‌حل‌ها و راه‌کارها برای مشکلات نوجوان (خبر)
 ابعاد وسواس (خبر)
 استقبال ایران ازقطعنامه2139برای کمکهای انسانی به سوریه (خبر)
 غیرانسانی خواندن لایحه"قصاص"به قصد تخریب اسلام (خبر)
 فلسفه پیروزی انقلاب، چراغ راه نسل های آینده است (خبر)
 مقام شريف انسانيت (خبر)
بازدیدها
امروز :196
کل بازديدها :17446565
بازديدکنندگان آنلاين :13
بازديدازاین صفحه :156417