نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]
صفحه اصلی > لوای تشیع > انتظار 


  چاپ        ارسال به دوست

بحر طویل

عزا در جمعه انتظار

صبح یک جمعه دیگر به ظهور عشق، عقلم به قلم گفت: بنویس، به زبانم هی زد که بگو! که چرا معشوق به عاشق نرسیده است؟ چرا آب فرات به لبان خشک طفلان نرسیده است؟ چرا لحظه‌ای صاعقه‌ای به ابرهای بلا نرسانده است؟ و هر که در این بزم مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند و عشق و صفا در کوره ره دهر به مقصد نرسیده است، بنویس و پیک صبا بسپار نامه‌ی خود را، که بسان برق رساند پیام شهدای نینوا را، بگو حافظ (لسان الغیب) ز شیراز بیاید، زغیب گوید و از غائب و قائم بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیده است؟ چرا داروی درمان به بیمار گرفتار و رنجور نرسیده است؟ صبوی عشق ترک خورد، دل پر آبله ز غم هجر گل سرخ به بوستان سرک بُرد زمین از دوری آفتاب فسُرد زمان بر سر دوشش غم و اندو به انبوه سپرد.

صبح این جمعه پر فیض، حضور تو کنار دل هر بی‌دل آشفته شود حس، خداوند گواه است. دلم چشم به راه است و در حسرت یک پیک نگاه است، ولی حیف و صد حیف نصیبم فقط یک جرعه‌ی آه است و همین کوه بلند است که مانع داد است، نرسد داد به جایی از غم تنهایی برسد کاش فریاد به فریادرس بطحایی، امان از جدایی، منتظرم که از در درآیی، رسانی مرا به جایی، رهانی از غم بی‌‌نوایی، ای سید سبز‌پوش، ردای قیام بینداز به دوش.

ای عشق مجسم! ای گل نرگس! به خدا آه نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به جان عالم و آدم مگر روز و شب زنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی، به تنت رخت عزا کرده زینب کبری، در سوگ همان شاه شهید، همان ماه منیر، ای آنکه به جای نم اشک در یم اشک محبان حسین غوطه‌وری، نکند باز شده ماه محرم که چنین می‌زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ شالت، به فدای آن رخ ماهت.

بیا صاحب این بیرق و این پرچم واین مجلس و این روضه و این بزم تویی تو، آجرک الله! عزیز دو جهان! یوسف در چاه دلم سوخته از آه نفس‌های غریبت، دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده همراه نسیم سحری روی پَر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا مرا نیز به همراه خود، زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه و شش ماهه و سه ساله رقیه، دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه‌ی دفتر، غزل ناب ندارد. شب من روزن افتاب ندارد، بلکه مهتاب ندارد و نه شمع و چراغی.

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بی‌چاره‌ی دلداده‌ی، دلسوخته ارباب ندارد؟...
من کجایم؟ تو همین جایی! شده‌ام باز هوایی، باز هوایی ... گریه‌کن، گریه و خون گریه کن
آری آن مرثیه را خلق شنیده است و شما         دیده‌ای آن را وگر شما را هست طاقت و صبری، کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خود نیز مدد کن که قلم در کف من هم چو عصا در دست موسی بشود تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است و ببخشید که این محمل خون بر تن تب‌دار حروف است که این روضه‌ی مکشوف لهوف است. عطش عشق، بر لب عطشان ظروف لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج‌شکن آب فرات است و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛ ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است ولی حیف که ارباب «اسیر الکُربات» است. ولی حیف که هنوزم که هنوز است حسین بن علی7 تشنه‌ی یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس اه که «الشمر...» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند سر او را ...» دلت تاب ندارد، به خدا باخبرم می‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قَسَمَت می‌دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، بیایی.

(با استفاده از بحر طویل آقای سید حمید رضا برقعی)

به سفارش سازمان تبلیغات اسلامی قم


١٩:١٠ - 1392/05/24    /    شماره : ١٤٥١٣    /    تعداد نمایش : ٥٩٠



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :2230
کل بازديدها :16131136
بازديدکنندگان آنلاين :5
بازديدازاین صفحه :230699