نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]
صفحه اصلی > لوای تشیع > انتظار 


  چاپ        ارسال به دوست

امامت در سنين کودکي (2)

در مقاله امامت در سنين کودکي (1) در خصوص سؤالي که در مورد امام زمان(عج)مطرح است يعني  آيا كسي مي‏تواند در سنين كودكي به مقام امامت و خلافت برسد؟ مقدماتي را مطرح کرديم و دراين مقاله ادامه مي دهيم . 
مقدّمه ششم‏
خداوند متعال، قادر است در كودكي، تمام شرايط رسالت و امامت را قرار دهد؛ زيرا عقل انسان بعيد نمي‏داند كه خداوند، در حالي كه شخصي در سنين كودكي است و به حد بلوغ نرسيده، مقام رسالت، يا نبوت و يا امامت را براي او قرار دهد. او از اعمال اين قدرت عاجز نيست و قضيه يحيي و عيسي‏عليهما السلام بهترين شاهد صدق بر اين مدعا است.
 محمد بن حسن صفار از علي بن اسباط نقل كرده كه گفت: ابا جعفر(ع) را ديدم، در حالي كه بر من وارد شد، من خوب به دست و پاي مبارك او، نظر كردم تا بتوانم براي اصحاب خود در مصر، آن‏حضرت را توصيف كنم. ناگهان مشاهده كردم كه آن حضرت به سجده افتاد و فرمود: خداوند، احتجاج نموده در امر امامت به آنچه كه در امر نبوت احتجاج كرده است و مي‏فرمايد: و آتيناه الحكم صبيا ، و نيز مي‏فرمايد: فلما بلغ اشده و بلغ اربعين سنه. پس گاهي ممكن است كه خداوند به كسي حكمت عطا كند؛ در حالي كه كودكي بيش نيست. همان‏طور كه جايز است كه به كسي ديگر در سن چهل سالگي، حكمت عنايت فرمايد.(30)
 مسعودي از اسماعيل بن بزيع نقل مي‏كند: امام جواد(ع) به من فرمود: امر امامت به ابوالحسن تفويض مي‏شود؛ در حالي كه او فرزندي هفت ساله است. سپس فرمود: بلي و كمتر از هفت سال، همان طوري كه در عيسي(ع) چنين بود.(31)
 
مقدمه هفتم:
دانشمندان مي‏گويند :براي رشد عقلي، سن معيني وجود ندارد؛ زيرا چه بسا شخصي رشيد است؛ حال آنكه سن او بيش از پنج سال نيست؛ زيرا قوه عاقله او به قدرت خداوند، به حد كافي رشد و نمو داشته است. پس چه مانعي دارد كه خداوند متعال، سن رشد را در امام(ع) در سن پنج سالگي قرار دهد؟ آيا اين امر، محال عقلي است؟ و اگر عقلاً منعي نيست در اين‏كه خداوند، نبوت و تعليم كتاب را به كودكي در گهواره و حكم را در حال كودكي براي يحيي(ع) قرار دهد؛ پس چه مانعي است كه امامت را براي حجت منتظر(ع) در سنين كودكي قراردهد تا زمين خالي از حجتي از اهل بيت(ع) نباشد.
علامه حلي (ره) در رابطه با ارزش ايمان و اسلام علي‏بن ابيطالب(ع) مي‏نويسد: طبيعت كودكان با دوستي و محبت پدر و مادر و ميل به آن دو عجين شده است و لذا كناره‏گيري او از پدر و مادر و توجهش به خداوند متعال، دليل بر قوت كمال او است... طبيعت كودكان با نظر و تأمّل در امور عقلي و تكاليف الهي، ناسازگاري دارد و به عكس ملائم با بازي و لهو و لعب است. پس اگر در يك كودك، مشاهده كرديم كه او با اموري كه ناسازگار با طبع عادي كودكان است، انس گرفته، اين خود دليل بر عظمت منزلت  او در كمال است.(32)
 صفوان بن يحيي مي‏گويد: هنگامي كه امام رضا(ع) به امام جواد(ع) اشاره فرمود و او را به امامت منصوب كرد - در حالي كه سن او از سه سال تجاوز نمي‏كرد - به آن‏حضرت عرض كردم: فدايت گردم! فرزند شما سه سال بيشتر ندارد. حضرت فرمود: چه اشكالي دارد؛ در حالي كه عيسي(ع) نيز در سنين سه سالگي حجت خدا گشت.(33)
 به امام جواد(ع) عرض شد: مردم به جهت كمي سن شما، امامت شما را انكار مي‏كنند. حضرت در جواب فرمود: چرا انكار مي‏كنند؛ در حالي‏كه خداوند به نبي خود فرمود: اي رسول ما! امت را بگو: طريقه من و پيروانم همين است كه خلق را با بينايي و بصيرت، به سوي خدا دعوت كنيم. پس به خدا سوگند، در آن هنگام، او را متابعت نكرد؛ مگر علي(ع) در حالي‏كه نه سال بيشتر نداشت و من نيز فرزند نه ساله هستم.(34)
حكيمه دختر امام جواد(ع) مي‏گويد: بعد از چهل روز از ولادت امام مهدي(ع)، بر ابي محمّد(ع) وارد شدم كه ناگهان مولايم صاحب‏[الزمان‏] را ديدم كه در منزل مشغول راه رفتن است. صورتي زيباتر از صورت او نديدم و گفتاري فصيح‏تر از گفتار او نيافتم. امام عسكري(ع) فرمود: اين همان مولود كريم بر خداوند عزّوجلّ است. عرض كردم: آقاي من! از اين طفل در حالي كه چهل روزه است، امور عجيبي مي‏بينم؟ حضرت تبسمي كرد و فرمود: اي عمّه! آيا نمي‏داني كه ما جماعت ائمه، در يك روز به اندازه يك سال ديگران رشد مي‏كنيم؟.(35)
شيخ مفيد (ره) مي‏نويسد:
اگر كسي اشكال كند كه چگونه صحيح است از شما جماعت اماميه، اعتقاد به امامت دوازده امام و حال آن كه مي‏دانيد در ميان آنان كساني هستند كه پدرانشان آنان را در سنين كودكي - در حالي كه به حد رشد و بلوغ نرسيده‏اند - جانشين خود قرارداده‏اند؛ همانند ابي‏جعفرمحمد بن علي بن موسي(ع) كه هنگام وفات پدرش، هفت سال داشت و همانند قائم شما كه او را مي‏خوانيد، در حالي كه سن او هنگام وفات پدرش نزد اكثر مورخان پنج سال بوده است. و ما به جهت عادتي كه در هيچ زماني نقض نشده، مي‏دانيم شخص در چنين سني، به حد رشد نمي‏رسد!؟ خداوند متعال مي‏فرمايد: و ابتلوا اليتامي حتي اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم أموالهم(36) و اگر خداوند متعال كسي را كه به حد بلوغ نرسيده و نزديك حد بلوغ هم نيست، ممنوع از تصرف در اموالش مي‏داند؛ پس چگونه ممكن است كه او را امام قرار دهد؛ زيرا امام ولي بر خلق در تمام امور دين و دنيا است؟! و صحيح نيست كه والي و سرپرست بر تمام اموال خداوند متعال از صدقه‏ها و خمس‏ها، و امين بر شريعت و احكام، امام فقيهان، قاضيان و حاكمان، و مانع بر كثيري از صاحبان خرد در انواعي از اعمال كسي باشد كه ولايت حتي بر درهمي از اموال خود ندارد....
ايشان در جواب از اين اشكال مي‏فرمايد: اين اشكال از كسي صادر مي‏شود كه بصيرتي در دين ندارد؛ زيرا آيه‏اي را كه قوم در اين باب به آن اعتماد كرده‏اند، خاص است نه عام تا شامل امام معصوم نيز بشود؛ زيرا خداوند متعال با برهان قياسي و دليل سمعي امامت آنان را ثابت فرموده و اين خود دليل خروج اين امامان از جمله ايتامي است كه خطاب آيه متوجه آنان است.
و هيچ اختلافي بين امت نيست كه اين آيه، مربوط به كساني است كه عقولشان ناقص است و هيچ گونه ارتباطي با كساني ندارد كه عقلشان به عنايت الهي به حد كمال رسيده است؛ و لو در سنين كودكي باشد. پس آيه شريفه، شامل ائمه اهل بيت نمي‏شود.(37)
 
مقدّمه هشتم:
 امر امامت در نزد شيعه، همانند نبوت اختياري نيست؛ بلكه اين دو منصبي الهي است كه امر تفويض و اختيار آن، به دست خداوند است و او هر جا كه صلاح بداند، آن را قرار مي‏دهد. از اين رو بعيد نيست كه اين امر مهم را در كودكي داراي قابليت، قرار دهد.
 ابوبصير گويد: نزد امام صادق(ع) بودم كه عده‏اي يادي از اوصيا نمودند و من يادي از اسماعيل، آن گاه امام صادق(ع) فرمود: نه به خدا اي ابا محمد! امر وصايت به دست ما نيست؛ بلكه امر آن تنها به دست خداوند - عز و جل - است كه يكي پس از ديگري نازل گرداند.(38)
امام صادق(ع) به يكي از اصحاب خود فرمود: آيا شما گمان مي‏كنيد كه ما به هر كس كه بخواهيم، وصيت مي‏كنيم؟ به خدا سوگند كه چنين نيست؛ بلكه وصايت عهدي است از جانب خدا و رسول او براي هر يك از اشخاص تا [اين كه‏] امر وصايت به صاحبش منتهي گردد.(39)
جواب اشكال:
بعد از ذكر هشت مقدمه به ذكر جواب از اصل اشكال مي‏پردازيم:
 بر اساس شواهد تاريخي، مسأله متولّي شدن شخصي براي امامت در سنين كودكي، از حضرت امام جواد(ع) شروع شد؛ زيرا وقتي پدرش امام رضا(ع) از دنيا رحلت نمود؛ حضرت جواد(ع) هفت سال بيشتر نداشت.(40) پس آن حضرت در سنّ هفت سالگي، متولّي زعامت شيعه اماميه، در مسائل ديني، عملي و فكري شد.
 با دقت در اين مسأله، پي مي‏بريم كه همين موضوع، به تنهايي كافي است كه، به خطّ امامت ولو در سنين كودكي - كه در امام جواد(ع) متجلّي شد و تا امامت امام مهدي(ع) ادامه يافت - پي ببريم. اين مطلب از جهات مختلف قابل بررسي است:
 1. دانش آموختگان مدرسه اهل بيت(ع) در طول تاريخ، فداكاري و جان‏فشاني‏هاي زيادي در راه تثبيت عقيده خود در مسأله امامت داشتند؛ زيرا داشتن چنين عقيده و فكري، منشأ دشمني و خصومت دستگاه خلفا با دوست‏داران اهل بيت(ع) مي‏شد. اين امر منجر به معارضه نظام سلطه، با اهل بيت(ع) و ياران آنان شد. لذا دست به تصفيه زده، عده زيادي را زندان مي‏كردند و گروهي را به قتل رساندند و اين خود دليل بر آن است كه اعتقاد به ولايت اهل بيت(ع) - و لو در سنين كودكي - براي آنان چنان روشن و مسلّم بود كه حاضر به هر نوع فداكاري در راه عقيده خود بودند.
 
 2. زعامت و امامت اهل بيت(ع)، بر خلاف ديگران، زعامتي همراه با سرباز، لشكر و ابهّت پادشاهي نبود. همچنين زعامت آن بزرگواران، با دعوت سرّي، همانند دعوت‏هاي صوفيّه و فاطميون نبود؛ زيرا آنان بين رئيس و مردم، فاصله و دوري مي‏انداختند تا فرض كنند كه رئيس، خود از مردم دور است با آن‏كه مردم به او  ايمان دارند.
 امامان معصوم(ع) براي مردم ظاهر و معلوم بودند و آنها مي‏توانستند از نزديك معاشرت با آنان داشته باشند؛ به جز امام زمان(ع) كه به جهات سياسي، معاشرت با آن حضرت محدود بود.
 
 3. خلفاي معاصر با امامان، به فضايل اخلاقي و كمالات معنوي و علمي ايشان، اعتراف داشتند و آن را زنگ خطري براي خود و خلافت غاصبانه خويش مي‏دانستند. و بر اين اساس، تمام توان خود را براي از بين بردن آنان و محو كردن فضايل‏شان به كار مي‏بستند.
 با توجه به اين مطالب روشن مي‏شود كه مسأله امامت شخص - و لو در سنين كودكي - امري ثابت بوده است؛ زيرا وقتي امام مردم را به امامت خود دعوت مي‏كند، طبيعتاً خود را در تمام زمينه‏ها اعلم مي‏داند. در غير اين‏صورت، مردم از او متابعت نكرده، امامت او را قبول نخواهند كرد. حال ممكن است شخصي در سنين كودكي، مردم را به امامت خود در ملأ عام دعوت كند و شيعيان نيز بدون هيچ تحقيق و تفحّص، امامت او را پذيرفته و در راه او جان‏فشاني كنند؛ ولي بر فرض كه در ابتداي دعوتش، حقيقت امر بر مردم روشن نشده باشد، ولي به مرور ايّام، ماه‏ها و سال‏ها، ممكن است وضعيت او در صورت عدم صحّت دعوتش، بر مردم آشكار شود.
حال اگر عدم صحّت دعوت او براي مردم كشف نشود، آيا براي نظام حاكم نيز روشن نخواهد شد؟ آيا براي مقابله با آن دعوت - در صورتي كه به مصلحت خود باشد - موضع‏گيري نخواهند كرد؟ تنها تفسير سكوت دستگاه خلافتِ معاصر با امام(ع) در سنين كودكي، اين است كه نظام سلطه، به اين نتيجه رسيده بود كه امامت شخص - ولو در سنين كودكي - امري مسلّم است؛ خصوصاً اين‏كه خود خلفا به طور مكرّر، آن بزرگواران را امتحان كرده و به فضلشان اعتراف نموده بودند.
 
پاسخ به چند سؤال:
درباره بحث ياد شده ممكن است سؤالي چند به ذهن عده‏اي خطور كند كه به طور خلاصه به بيان پاسخ آنها مي‏پردازيم:
سؤال يكم: ممكن است شيعه اماميه به جهت ملاحظه مقامات علمي و فكري شخصي معتقد به امامت او در سنين كودكي باشد؛ در حالي كه او به سر حدّ امامت نرسيده است. همان‏گونه كه ما الآن اين‏چنين مي‏بينيم كه اطفالي داراي مقامات علمي بالايي هستند؛ ولي امام نيستند؟
پاسخ: اين فرض، خلاف واقعيّات تاريخي است؛ زيرا طايفه اماميه، در آن زمان بزرگاني داشتند كه از مدرسه علمي امام باقر، صادق و امام كاظم(ع) دانش مي‏آموختند؛ مدرسه‏اي كه دربردارنده شاگردان آن امامان و شاگردانِ شاگردان آنان بوده است.
در چنين مدرسه‏اي - با آن قِدمت و قوّت فرهنگي‏اش - ممكن نيست تصور شود كه دانش آموختگان آن، شخصي را امام قرار دادند؛ در حالي كه امام نبوده است. اگر شخصي پنجاه ساله، عالم به علوم مختلف باشد، آيا مي‏توان تصور كرد كه امت به جهت علم زياد او، قائل به امامت و ولايت او شده باشند؛ در حالي كه او واقعاً امام نيست و تنها داراي درجات عالي از علم است؟ اگر اين فرض امكان ندارد، پس در حقّ شخصي كه هنوز به سنّ ده سالگي نرسيده نيز امكان ندارد؛ زيرا مكتب اهل بيت(ع) در آن زمان، از قوي‏ترين مدارس فكري و فرهنگي بود. و عده‏اي از فارغ‏التحصيل‏هاي آن، در كوفه، قم، مدينه و يا در جاهاي ديگر زندگي مي‏كردند. بزرگان اين مدرسه، قطعاً با امام جواد(ع) و... معاشرت داشته و آن حضرت را امتحان كرده بودند. نمي‏توان باور كرد كه بدون تحقيق و تفحص و رسيدن به يقين، به امامت شخصي در سنين كودكي اعتقاد كرده و در راه او جان‏فشاني نموده باشند؛ در حالي كه او واقعاً امام نبوده است؟!
سؤال دوّم: طايفه اماميه، مفهوم و معناي حقيقت و شروط امامت را نمي‏دانست و تنها خيال مي‏كرده كه امامت مجرّد سلسله نسبي و وراثتي است؟!
اين اشكال بر خلاف شروط و علايمي است كه به صورت متواتر يا مستفيض ،از اميرالمؤمنين(ع) تا امام رضا(ع) به جامعه شيعه رسيده است. شيعه اماميّه قائل به امامت شخصي است كه معصوم از هر گناه، اشتباه و خطا بوده و اعلم از همه افراد امّت خود باشد. و بر امامت او نصّ شده باشد. اين شروط، به دليل عقلي و نقلي متقن، ثابت شده است.
هشام بن سالم مي‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: آيا ممكن است كه در يك وقت، دو امام باشد؟ امام فرمود: خير مگر اين‏كه يكي از آن دو ساكت و مأموم ديگري باشد و آن ديگري ناطق و امام باشد؛ امّا اين كه هر دو امامِ ناطق باشند؛ در يك وقت اين امكان ندارد.
هشام مي‏گويد: به حضرت عرض كردم: آيا ممكن است كه امامت بعد از حسن و حسين‏عليهما السلام، در دو برادر محقّق شود؟ حضرت فرمود: خير....(41)
از اين روايت و روايات ديگر استفاده مي‏شود كه شيعيان، اهمّيت زيادي براي مسأله امامت قائل بودند و همواره درباره خصوصيّات و شرايط آن، از امامان خود سؤال مي‏كردند.
 
سؤال سوّم: شايد اعتقاد به امامت و ولايت امامان در سنين كودكي، بر اساس زور و فشار از بزرگانِ شيعه بوده است؟
اين فرضيه نيز با واقعيت سازگاري ندارد؛ زيرا با ورع و قداست بزرگان طايفه اماميه، هيچ گاه نمي‏توان باور كرد آنان با زور و فشار، مردم را به اطاعت از اشخاص دعوت كرده باشند! خصوصاً با در نظر گرفتن اين نكته كه شيعيان در طول اين مدت، در شديدترين وضع، به جهت دعوت مردم به اهل بيت(ع) به سر مي‏بردند.
 دعوت مردم به سوي اهل بيت(ع)، هيچ جهت منفعت مادي و مقام ظاهري در پي نداشت تا بتوان تصوّر كرد كه اين دعوت، به جهت طمع در امور دنيوي و مادي بوده است.
 نمي‏توان باور نمود كه عقلا و علماي طايفه اماميه، به نادرستي بر امامت شخصي در سنين كودكي تباني و اتفاق داشته باشند؛ در حالي كه اين كار سبب ايجاد انواع محروميّت‏ها براي آنان بود! و اين نيست مگر اين كه اين دعوت، ناشي از اعتقادِ به حقّ نسبت به امامت آن شخص بوده است.
 
عظمت امام(ع) در سنين كودكي:
1- شبلنجي در كتاب نورالابصار مي‏نويسد:
چون مأمون از سفر خراسان به بغداد آمد، نامه‏اي به خدمت امام محمد تقي(ع) نوشت و با عزت و احترام تمام آن جناب را طلبيد. چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد، پيش از آن‏كه مامون او را ملاقات كند، روزي به قصد شكار سوار شد. در اثناء راه به جمعي از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند. چون كودكان ابهت مأمون رامشاهده كردند، پراكنده شدند؛ مگر آن حضرت كه از جاي خود حركت نفرمود و با نهايت وقار در مكان خود ايستاد تا آن‏كه مأمون به نزديك او رسيد و از مشاهده آثار متانت و وقار متعجب گرديد. عنان كشيد و پرسيد: اي كودك! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدي؟ حضرت فرمود: اي خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاده كنم و جرمي و خطايي نداشتم كه از تو بگريزم و گمان ندارم كه تو كسي را بدون جرم در معرض عقوبت قرار دهي. مأمون از شنيدن اين سخنان سخت متعجب شد و از مشاهده حسن و جمال او، دل از دست داد. پس پرسيد: اي كودك! چه نام داري؟ فرمود: پسر علي بن موسي الرضا(ع) هستم. مأمون چون نسبش را شنيد، بر پدرش صلوات و رحمت فرستاد و روانه شد. چون به صحرا رسيد نظرش به مرغي افتاد. بازي به سوي او فرستاد، آن باز مدتي ناپديد شد. چون از آسمان برگشت، ماهي كوچكي در منقار داشت كه هنوز بقيه حياتي در آن بود. مأمون از مشاهده آن حال در شگفت شد و ماهي را در دست خود گرفته، به شهر بازگشت. چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن حضرت جواد(ع) را ملاقات كرده بود، كودكان پراكنده شدند؛ ولي حضرت از جاي خود حركت نفرمود. مأمون گفت: اي محمد! اين چيست كه در دست دارم؟ حضرت فرمود: حق تعالي دريايي چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مي‏شود و ماهيان ريزه با ابر بالا مي‏روند و بازهاي پادشاهان آن را شكار مي‏كنند و پادشاهان آن را در دست مي‏گيرند و سلاله نبوت را با آن امتحان مي‏كنند.
مأمون از مشاهده اين معجزه، شگفت‏زده شد و گفت: حقا كه تويي فرزند رضا(ع)؛ و سپس آن حضرت را به جهت فضل، علم و كمال عقل، نزد خود نگه داشت.(42)
2. ابن حجر هيتمي و ديگران نقل كرده‏اند:
مأمون مي‏خواست دختر خود را به حضرت جواد(ع) تزويج كند. بني‏عباس، از شنيدن اين قضيه، به صدا در آمده، به او گفتند: خلافت هم اكنون به دست بني‏عباس است؛ به چه جهت قصد داري آن را به بني‏هاشم منتقل كني؟
مأمون در جواب گفت: علت آن، كثرت علم و فضل او است با كمي سنش.
آنان جواب دادند: او كودكي خردسال است و هنوز اكتساب علم و كمال نكرده است. اگر صبر كني كه كامل شود و بعد از آن با او وصلت نمايي، بهتر است. مأمون گفت: شما ايشان را نمي‏شناسيد. علم ايشان از جانب حق تعالي است و كوچك و بزرگ آنان، از ديگران افضل‏اند. اگر مي‏خواهيد اين امر بر شما ثابت شود، علما را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد. عباسيان قبول نموده، اتفاق كردند كه يحيي بن اكثم، قاضي القضات آن عصر، با او بحث كند. لذا در روزي معين، در مجلس مأمون حاضر شدند و يحيي بن اكثم، مسائلي را از جواد(ع) سوال كرد و آن حضرت به بهترين وجه پاسخ آنها را داد.
سپس مأمون از امام(ع) خواست كه يحيي بن اكثم را امتحان نموده، از او سؤال كند. حضرت به او فرمود: از تو سؤال كنم؟ يحيي در جواب عرض كرد: اختيار با شما است، اگر جواب آن را بدانم، مي‏دهم؛ و گرنه از محضر شما استفاده مي‏كنم.
 امام جواد(ع) پرسيد: نظر تو چيست در رابطه با مردي كه در اول روز، به زني به حرام نگاه كرد و در وسط روز نگاه كردن به آن زن بر او حلال گشت. هنگام ظهر، نظر بر او حرام شد و در وقت عشاء، دوباره بر او حلال گشت و نصف شب باز زن بر او حرام شد و هنگام صبح، باز نگاه به آن زن، بر او حلال گشت. سرّ اين قضيه چيست و به چه جهت آ نزن بر او حلال و حرام شده است؟
يحيي بن اكثم در جواب عرض كرد: به خدا سوگند كه از اين مساله اطلاعي ندارم و اگر شما صلاح مي‏دانيد جواب آن را بفرماييد.
 امام جواد(ع) فرمود: آن زن كنيز شخصي بود. در اول روز مردي اجنبي به او نگاه كرد كه نظر او حرام بود. آن مرد در هنگام نيمه روز آن كنيز را از مولايش خريد و از اين طريق كنيز را بر خود حلال كرد. هنگام ظهر آن زن را آزاد كرد. و لذا بر او حرام شد. در وقت عصر با او ازدواج نمود و او را بر خود حلال گرداند. در وقت مغرب، او را ظهار كرد و بر خود حرام نمود. هنگام عشاء، كفاره‏اي به جهت ظهار پرداخت و دوباره آن زن را بر خود لال كرد. نيمه شب آن زن را يك طلاقه كرده و او را بر خود حرام نمود؛ ولي هنگام صبح به آن زن رجوع كرده و دوباره آن زن بر او حلال شد.
هنگامي كه سخنان امام جواد(ع) به اتمام رسيد، مأمون رو به عباسيان كرد و گفت: آيا به آنچه كه انكار مي‏كرديد، رسيديد؟ سپس دخترش را به عقد امام جواد(ع) درآورد.(43)
3. سبط بن جوزي حنفي در كتاب تذكرة الخواص شبيه اين داستان را نقل كرده است.
چرا كودك امام باشد؟
 ممكن است كسي اشكال كند كه چه ضرورتي دارد امام، كودك باشد؛ در حالي كه ممكن است مورد شك و ترديد عدّه‏اي قرار گيرد؟
پاسخ: ممكن است عواملي چند در اين انتخاب مؤثّر باشد:
1. امتحان مردم؛ زيرا با اثبات امامتِ طفل، از راه معجزه و جهات ديگر، انسان مورد امتحان قرار مي‏گيرد كه چگونه در برابر حقّ تسليم مي‏شود؟
2. براي اثبات اين‏كه امامت اين شخص، از جانب خدا است؛ زيرا اگر امامان تنها در بزرگ‏سالي به مقام امامت نائل مي‏شدند، ممكن بود شخص خيال كند كه مقامات و كمالات  آنان اكتسابي است. امّا در طفل صغير، هيچ‏گاه اين گمان برده نمي‏شود و اگر طفلي فضايلي در حدّ امامت داشت، شكّي نيست كه او از جانب خداوند، به مقام امامت نصب است؛ همان طوري كه در مورد امام جواد(ع) چنين اتفاق افتاد. فلذا يك توجيه براي امّي بودن پيامبر(ص) اين است كه كسي گمان نكند كه آنچه را كه براي مردم از معارف آورده، از ديگران فرا گرفته و يا در كتابي خوانده است.
3. براي اثبات اين مطلب كه مقام و منزلت، بر اساس لياقت است نه بزرگي سنّ. چنان كه در جريان امارت و فرماندهي اسامة بن زيد چنين بود؛ زيرا در حالي كه عده‏اي از صحابه بر تعويض او اصرار داشتند، پيامبر اكرم(ص) به جهت لياقت وي، اصرار به فرماندهي او داشت.
               
 پي‏نوشت‏ها:
1) صواعق المحرقة، ص 166.
2) تطور الفكر السياسي، ص 102.
3) بقره (2)، آيه 124.
4) طه(20)، آيه 29.
5) انبياء(21)، آيه 73.
6) نساء(4)، آيه 59.
7) مائده(5)، آيه 67.
8) بحارالانوار، ج 68، ص 329.
9) شرح المقاصد، 5/239.
10) تاريخ طبري، ج 2، ص 84، سيره ابن كثير، ج 2، ص 158؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 32.
11) اصول كافي، ج 1، ص 198 - 203.
12) سيد محسن أمين عاملي، المجالس السنّية، ج 5، ص 209.
13) كشف المراد، صص 364 و 366.
14) دلائل الصدق، ج 2  صص 27 و 28.
15) الاقتصاد فيما يتعلّق بالاعتقاد، ص 305 و 307.
16) الذخيرة في علم الكلام، ص 429.
17) المنقذ، ج 2، ص 278.
18) الفصول المهمّة، ترجمة الامام الجواد(ع).
19) ارشاد شيخ مفيد، ص 316.
20) صواعق المحرقة، ابن حجر، ص 123 - 124.
21) مريم (19)، آيه 12.
22) تفسير فخر رازي، ج 11، ص 192.
23) مريم (19)، آيه 29.
24) ينابيع المودّة، ص 454.
25) قصص الانبياء، ص 266، باب 18، ح 307؛ به همين مضمون در كافي، ج 1، ص 382، ح 1.
26) يوسف(12)، آيات  26 - 27.
27) فصول المختارة، ص 316.
28) همان، ص 316.
29) همان.
30) المهدي، سيّد صدرالدين صدر، ص 114 - 115، به نقل از بصائر الدرجات.
31) اثبات الوصيه، ص 193.
32) كشف المراد، ص 388 - 389.
33) اصول كافي، ج 1، ص 382، حديث 10.
34) همان، ج 1، ص 447، حديث 8.
35) غيبت طوسي، ص 144.
36) نساء(4)، آيه 6.
37) فصول المختارة، ص 149 - 150.
38) اصول كافي، ج 1، ص 337، حديث 1.
39) همان، حديث 2.
40) بحارالانوار، ج 50، ص 7.
41) همان، ج 25، ص 249 - 250.
42) نورالابصار، ص 188.
43) مفتاح النجات، بدخشي، ص 184؛ صواعق المحرقة، هيثمي، ص 123؛ فصول المهمة، ابن صباغ مالكي، ص 249؛ اخبار الدول، قرماني، ص 116؛ نورالابصار، شبلنجي، ص 217.
 
علي اصغر رضواني - مجله انتظار موعود
 


١٩:١٢ - 1392/04/25    /    شماره : ١٢٨٨٩    /    تعداد نمایش : ٤٤٤



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :977
کل بازديدها :16847120
بازديدکنندگان آنلاين :4
بازديدازاین صفحه :239583