نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

چگونگي بروز و ظهور معنويت در عكاسي

 بصيرت و ابصار در عكاسي

 عكاسي با ابصار سر و كار دارد، يعني اصولاً هنر ويژگي‌اش اين است كه جلوه‌ي محسوس و مشهود نامحسوس است. هنرمند در هنر به مرتبه‌ي محسوس مي‌رود، و با چشم حس، نهايتاً معني هنري تصوير مي‌شود. با صورت حسي ابداع تصويري صورت مي‌گيرد. امّا در هر صورت هنرمند با چشم باطن و دل نيز سروكار دارد، حال با چشم دل چه مي‌بيند؟ هرطور كه ديد، چشم ظاهر نيز همان را تعبير حسي مي‌كند، مثلاً چرا مي‌گويند انسان‌ها در هرحالي هرچيزي را نمي‌بينند، اين نشان مي‌دهد كه انسان با حافظه و چشم باطن دل خود همه‌چيز را مي‌بينيم، ابصار ما تفسيرگر بصيرت ماست.

بصيرت به معني عام لفظ نه به معني عرفان آن، به معني ديدن باطن. ولي هركس در باطن خود تصاويري دارد، اتفاقاً عكاس به‌دنبال آشكار كردنِ همان تصاويري است، كه در وجودش پنهان است. افق نگاه باطني تعيين‌كننده‌ي ظاهر است. پس دل انسان تعيين‌كننده‌ي ابصار انسان است. هر‌طوري كه باطن آدمي جهان را ببيند، همان‌طور هم تفسير صوري مي‌كند. در حوزه‌ي هنرهاي بصري بي‌ترديد چشم دل انسان همه‌كاره است. به‌طور مثال به وضعيت عكاسي طبيعت نگاه كنيد، تصاوير حسي دگرگون مي‌شود، چرا دگرگون شده؟ زيرا چشم دل انسان در هر دوره‌اي از تاريخ به‌گونه‌اي طبيعت را ديده است. آيا در گذشته چشمان انسان‌ها طور ديگري بوده؟ يا چشمان ما احول و دوبين است؟ اما چشم‌ها تغييري پيدا نكرده و مطمئناً دوبين نشده است. اين چشم‌ها همان چشم‌هاي طبيعي بوده، امّا باطن تغيير كرده است.

چرا عكاسي اصولاً در اين زمان اختراع شد، آيا نمي‌شد با توجه به اينكه عكاسي در آغاز از ساده‌ترين تكنولوژي‌ها برخوردار بود، خيلي زودتر از اينها اختراع شود؟ در واقع با تئوري دكارتي براي اولين‌بار عكاسي تبيين شده بود، در اين نظريه انسان تئوري ديدن را طوري تفسير كرد، كه همه‌چيز فقط به سطح افق چشم ظاهر عادي تنزل مي‌كند، بدون تصرّف باطني متعالي، آن وقت با بسط تفكر تكنيكي دوربين عكاسي هم اختراع شد و زماني اختراع شد، كه چشم حسي انسان طبيعت را آنچنان كه طبيعت بيجان مي‌نمايد، مي‌بيند، در حالي‌كه قبل از اين‌ها اين چيزها صحت نداشت، در قرن گذشته ناگهان صحت و حقيقت يافت و قوانين ديد مانند قوانين اتاق تاريك تفسير شد.

چگونگي بروز و ظهور معنويت در عكاسي

تعبير عكاسي ديني هم در عالمي ديگر شايد قابل طرح باشد، منتهي عكاسي كنوني اساس و ركن و بنيادي‌اش به اعتقاد من برمي‌گردد، به همان سرنوشت جهان نفساني، و البته در اين سرنوشت جهاني هيچ چيزي را نمي‌توانيم از خداوند جدا كنيم. مردم ناخودآگاه همواره همه‌چيز را منصوب مي‌كنند به خداوند يا امر غيرعادي.

 مردم داراي نفس و عقل سليم و متعارف، چنين احساس مي‌كنند كه ما در جهاني زندگي مي‌كنيم كه در آن چيزي از اراده الهي جدايي ندارد، و همه‌چيز به اراده‌ي خداوند برمي‌گردد. حالا اين برگشت به اراده‌ي خداوند، گاهي با رضاي او همراه است، و گاهي خداوند چيزي را كه رضايش در آن نيست، بوجود مي‌آورد، چون بشر در تقديرش آن است كه آنچه را كه اختيار مي‌كند، حتي شّر را، خداوند به او بدهد، علي‌رغم نارضايي او.

پس همه‌چيز در اين عالم، الهي است به اين معني، منتهي الهي بودن با ديني بودن دو چيز متفاوت است. يعني كفر و دين هر دو الهي است، هر دو به خداوند بازمي‌گردند، يكي به مقضي مرضي خداوند و ديگري مقضي غيرمرضي. اصطلاحاً هنر و تجربيات هنري بشر كلاً‌ مقضي الهي است، يعني اصل هر تجربه‌ي هنري در قضاي الهي است.

هر آنچه كه بايد بوجود بيايد مي‌آيد، اما بعضي از مقضي‌ها و قضا و قدري‌هاي الهي مرضي خداوند است، خداوند آنها را دوست دارد و مي‌خواهد، اما چيزهايي هستند كه خداوند مي‌خواهد ولي دوست ندارد، مثلاً خداوند دوست ندارد كه بنده‌ي او گناه كند، ولي مي‌خواهد، چون بشر مختار آفريده شده است و در تقديرش آمده كه ميان خير و شر انتخاب بكند، ولي خداوند در اين انتخاب به عقل و رسول باطني‌اش با عقل و رسول ظاهري مدد مي‌رساند و با اديان به او تذكر مي‌دهد.

 از اينجا استطاعت انسان در گناه نيز به اراده‌ي الهي برمي‌گردد، اگر خداوند به انسان استطاعت ندهد، چگونه قادر است كه گناه و سپس توبه كند؟ بي‌وجه نيست حديثي كه مي‌گويد، اگر انسان گناه و سپس توبه نمي‌كرد، خداوند انسان ديگري خلق مي‌كرد، كه اين دو را از خود بروز دهد.

آن‌چه كه امروزه در جهان معاصر مي‌بينيم، همه به قضاي الهي برمي‌گردد، اما خداوند دوست ندارد بر جهان تمدني غيرديني مستولي شود، گرچه استطاعت ايجاد آن را فراهم كرده است. غيرديني بودن يعني فقدان معرفت حقيقي به ساحت قدس الهي و عدم تسليم به راه انبياء و اولياء. البته جبراً همه تسليم اراده‌ي كل تكويني الهي هستيم؛ همه مريدند، امّا در يك مرتبه‌اي آن‌ها راضي و تسليم حكم تشريعي الهي نمي‌شوند، حال با اين مقدمات، آيا ممكن است عكاسي ديني در جهان به وجود آيد؟ قدر مسلم، اگر اين روح تمدني كنوني از روح فاوستي و قدرت‌طلبانه نفساني و شيطاني به روح معنوي و رحماني برگردد، بي‌ترديد عكاسي مانند هر هنري ديني خواهد شد.

در اينجا نه چنان است كه ديگر عكاسي با موضوع غيرديني نداشته باشيم، در عالم ديني، عكاسي و هر هنري حتّي اگر به موضوعات دنيوي هم بپردازد، ديني خواهد بود، امّا جايي ممكن است، از دين سخن به ميان آيد، امّا جايي ممكن است، از دين سخن به ميان آيد، امّا ماهيت دنيوي داشته باشد.

در نظر من ديني بودن به معني اصيل و مطلق امروزه استثنايي است، امّا حالت دينيِ انتظار آماده‌گر اهميتي بيشتر پيدا مي‌كند. هنوز هوشمندترين هنرمندان ما تفكر ديني عميقي ندارند، بعضي‌ها به درجه نازلي از تجربه‌ي ديني رسيده‌اند، اما به حدّ متفكران بزرگي كه در تجربه‌ي ديني هنر داريم، همانند مولانا و حافظ نرسيده‌اند. امّا مشكل اساسي آن است كه تجربه‌ي شخصي و پسيكولوژيك دين، به معني تجربه‌ي جهاني و كاسمولوژيك دين نيست.

زيستن در عالم ديني به عنوان يك كلّ جهاني و بيروني كه بر جان و دل و ذهن انسان حكومت كند، متفاوت از تجربه‌ي شخصي دين است. چرا هنر ديني ديرياب‌تر از بقيه‌ي هنرهاست؟ به دو دليل اول آنكه انسان‌هاي استثنايي‌تر با روحي فوق‌العاده را مي‌طلبد، مانند امام خميني در روزگار ما. او انساني استثنايي بود. اكثر انسان‌ها با تجربه‌ي نازلي از دين مدعي ديانت مي‌شوند، امروز انواعي از عرفان مد شده است، روان‌شناسي و آيين‌هاي شرقي و هندي بسيار مورد توجه است، از آيين يوگا و شينتو و بوشيدو و تائويي و تي‌ام تا مديتيشن و غيره، در جهاني كه همه نفس و عقل و قلب خود را فريب مي‌دهند.

ما در جهاني زندگي مي‌كنيم كه كلّ غيرديني بر آن حكم مي‌راند، امّا ظهور و حضور كلّي دينداري در اين جهان ممكن است، و طلب و تمنا مي‌خواهد، امّا اين طلب و تمناي كنوني عميق نيست، از اينجا در جهان امروز دنيا متن است، و دين حاشيه، امّا مي‌شود كه با طلب و تمنّاي عميق همگاني موانع ظهور بقيه‌الله رفع شود، و دليل دوم يعني آن كلّ جهاني اسم الهي است، كه همه‌چيز جهان به آن اسم مسمّي و مربّي شود.

 البته انسان‌هاي متوسط هم مي‌توانند اجتماع ديني يا شبه ديني، بدون عالم ديني كل را ايجاد كنند، اما اجتماع ديني حقيقي انسان‌هاي فوق‌العاده مي‌خواهد. دموكراسي و جامعه ليبرالي نه تنها نياز به انسان‌هاي فوق‌العاده ندارد، بلكه با انسان‌هاي ميان‌مايه و فرومايه مي‌توان چنين جامعه‌ي فرهنگي ـ سياسي را ايجاد كرد، دموكراسي نوعي حكومت نفس جمعي است، كه با قوانين موضوعه بشري تنظيم شده است، آن هم براي منافع نفس فردي و جمعي. امّا دين به معني راه ايثار و فداكاري و فناي خواهش نفس است، پس هنر ديني نياز به همت‌هاي عظيم‌تري دارد.

 


٢٢:٣٠ - 1391/01/12    /    شماره : ٢٩٦٦    /    تعداد نمایش : ١٢٧٦



خروج





   مطالب مرتبط
بازدیدها
امروز :5456
کل بازديدها :17402584
بازديدکنندگان آنلاين :5
بازديدازاین صفحه :202082