صفحه اصلی > دفاع مقدس و شهداء 


  چاپ        ارسال به دوست

خاطرات دفاع مقدس

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات دفاع مقدس

قسمت اول

محسن اصغری نژاد

توکل کن

 بعد از یک روز نبرد با دشمن مهمات ما در حال اتمام بود. برای همین کسی می بایست به عقب برود و از عقبه، مهمات به خط مقدم برساند . من به عقبه رفتم . شب بود و دشمن همچنان آتش سختی روی جاده و محل استقرار ما می ریخت. دو وانت پر از مهمات لازم کردم و به طرف خط مقدم آمدیم. راننده همراهم در خودروی دوم ، کارمند دلوت بود که با خودرو دولتی مأمور به خدمت در جبهه شده بود . 

     کمی که حرکت کردیم دیدم متوقف شده و از ترس حرکت نمی کند . او را به بیمارستان صحرایی فرستادم و خودم پشت فرمان نشستم و حرکت کردیم . شب عجیبی بود . خودروها پر از مهمات بود و دشمن مدام بر سرمان آتش می ریخت . کافی بود ترکش یکی از خمپاره ها یا تیری به مهمات اصابت کند تا مرا و خودرو را به هوا بفرستد . از این واقعیت هولناک هراسان شدم اما نیروی درونم به من میگفت : به خدا توکل کنم . دل به دریا سپردم و خودم را به دست خدا دادم . همان وقت بود که معنای واقعی توکل بر من روشن شد. 

     شب بود و همه جا تاریک . چراغ نیز نمی توانستیم روشن کنیم . دشمن لحظه ای آتش خود را از روی سر ما قطع نمی کرد . با دلهره و اضطراب و کورمال کورمال جلو رفتیم . خودم را آماده هر خطری کرده بودم. مرگ تا پشت پنجره آمده بود و کافی بود از پنجره سرش را داخل کند ... کافی بود تیری بیاید و بنگ ...

     هرطور بود به دویست متری خاکریز خودی در خط مقدم رسیدم . در این لحظه متوجه شدم آتش دشمن بسیار شدید است . طوری که امکان عبور نبود و من ناچار به توقف شدم . خودرو را نگه داشتم. به فکرم رسید که بازگردم و خود را از آن جهنم نجات بدهم . اما با خود گفتم: بچه ها در خط مهمات ندارند و من باید هر طور شده ، به آنان مهمات برسانم . کنار م علی اشرف معظمی گودرزی نشسته بود بعدها به شهادت رسید. برای آن که بتوانم تصمیم درستی بگیرم ، سرم را روی فرمان گذاشتم و چند لحظه فکرم را متمرکز کردم . ناخودآگاه به خودم گفتم :  اینجا جای توکل است ، برو و توکل کن .

    گلوله های سرخ دشمن را می دیدم که از کنارم عبور می کردند. جای درنگ نبود . هر چه بادا ، باد! پا روی پدال گاز گذاشتم و به سرعت حرکت کردم . آتش دشمن معرکه ای بر پا کرده بود . آشکارا صدای برخورد تیرها با خودرو را می شنیدم اما به روی خودم نمی آوردم . هر چه می رفتم، نمی رسیدم . صدای قلبم را می شنیدم . قلبی که ممکن بود لحظه بعد با گلوله ای از صدا بیفتد . 

     برای آنک آرام بگیرم و گلوله های جنگی و رسام دشمن را نبینم، چشمانم را بستم و با چشمان بسته راندم . فرمان خودرو را محکم در مشت گرفته بودم ، گردنم را فرو برده بود و در حالی که دندان هایم را روی هم می فشردم، آماده مرگ بودم . 

     مرگ چند بار تا جلوی در ماشین آمد ، اما نمی دانم چرا داخل نشد . ناخودآگاه عضلاتم منقبض شدند و عرق سردی سرتاسر بدنم را پوشاند . احساس می کردم در برهوت و تنهای تنهایم . سرانجام به سراشیبی خاکریز رسیدم و خودرو را همان جا نگه داشتم . وقتی خودم و خودرو را سالم دیدم ، مزه ی توکل را با همه ی وجود چشیدم و مست معنویت شدم . دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم؛ گریه خوشحالی و پیروزی ، گریه بنده ای که سنگینی دستان لطیف خدا را روی شانه  نحیف خود احساس می کند . 

     بچه های خط به من نگاه کردند و باورشان نمی شد از آن تالار مرگ عبور کرده باشم . ریختند و مهمات داخل وانت بار را خالی کردند .  

آخرین سجده مهدی زاده

     در عملیات والفجر مقدماتی در محاصره شدید دشمن قرار گرفته بودیم و باران آتش و آذرخش ، هوش و حواسمان را قبضه کرده بود. به ناگاه تن و جان صیاد مهدی زاده  آماج چند گلوله قرار گرفت و او چون شیرمردی زخمی و غرق به خون خود پیچید . با همان حال دست به جیب برد. خون از زیر لباسهایش به بیرون می تراوید و او دست در جیب به دنبال چیزی می گشت. ما آن طرف تر و زیر آتش دشمن به حرکاتش خیره مانده بودیم .

     چند تن از بچه ها به سویش شتافتند. او هنوز به دنبال چیزی می گشت . فکر کردیم به دنبال عکس فرزند و یا یکی از اعضای خانواده اش می گردد. ولی نه، دستش را مشت کرد و از جیب بغلش بیرون آورد ، مشتش را از هم گشود ، مُهری کف خون آلودش را پوشانده بود ، مُهر تربت حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بود . 

     شهید مهدی زاده مُهر را بر زمین نهاد و رو سوی قبله کرد . آن گاه بر خاک افتاد و آخرین سجده زندگی اش را بر آن خاک پاک و مقدّس نثار دوست کرد و به جایی در آسمان بیکران پرواز کرد .  

شفای بیماری      

     یکی از سالن های بزرگ مرغداری را به عنوان مسجد در نظر گرفتیم . در مدت حضورمان در آنجا مجالس دعا به طور مرتب برگزار می شد و فضای لشکر معنویت خاصی به خودش گرفته بود. غروب پنجشنبه ای طبق معمول بعد از نماز ، مجلس دعا منعقد شد ، ولی انگار آن روز با روزهای دیگر تفاوت داشت . دعا که شروع شد و مداح شروع به خواندن دعای کمیل کرد، مجلس حال و هوای خوشی به خود گرفت و هر کس در گوشه ای با خودش خلوت کرد . چند دقیقه ای از ذکر « یا من اسمه دوا و ذکره شفا » و پایان دعا نگذشته بود که همهمه ای در میان بچه ها پیچید و بچه ها یک نفر را دوره کردند. این بنده خدا مدت ها از ناحیه چشم بیمار بود و از آن رنج می کشید . از  یکی از بچه ها دلیل همهمه را پرسیدم . با گریه جواب داد : چشم بیمارم شفا پیدا کرد .  

دریای معنویت

     در عملیات والفجر 1 ، گردان قمر بنی هاشم از لشکر  سیدالشهدا (ع) قرار بود یک گردان عملیاتی باشد . محوری که بنا بود آنجا عمل کنیم، به نام « پیچ انگیزه » معروف بود . شب عملیات، موقع پیشروی ، خمپاره ای نزدیک یکی از دسته ها خورد ، فرمانده گردان شهید ساربان نژاد و نیز یکی از فرماندهان گروهانها که به او برادر رقعی می گفتند ، نزدیک آن دسته بودند که هر دو مجروح شدند . 

     وظیفه ما در آن عملیات ، حمل مجروح بود. این برادران را از توی شیارها بالا آوردیم و به داخل یکی از سنگرهای عراقی که بچه ها تصرف کرده بودند، منتقل کردیم . به طرف یکی از بچه ها برگشتم و گفتم : پایین شیار را نگاه کن، ببین بین شهدا کسی هست که مجروح شده باشد تا او را اول بیاوریم بالا؟

     صبح که یکی از بچه ها رفته بود پایین ببیند وضعیت شهدا چگونه است، می گفت: یکی از مجروحین وقتی که می فهمد رفتنی است، جانمازش را پهن کرده بود و در همان حالت ، با آن جراحت شدید نماز شبش را خوانده بود . 

     با شنیدن این ماجرا همه بچه های توی سنگر سرشان را پایین انداختند. کسی که خبر را آورده بود، تاب نیاورد و زد زیر گریه ، وقتی آدم با دریایی از معنویت رو به رو  می شود ، چه می تواند بکند ؟  

انعطاف حجت الاسلام ابوترابی

     یکی از اسرا به نام علی درودی که در اثر شکنجه عراقیها روانی شده بود گاهی اوقات که حالش بد می شد به هر کس که می شناخت یا اسمش را شنیده بود فحش می داد. حتی به صدام و بزرگان سیاسی عراق. گاهی وقتها با اقای ابوترابی هم بند می کرد و و به اوناسزا می گفت ولی اقای ابوترابی او را در اغوش می گرفت و می خندید. یک روز علی به اقای ابو ترابی گفت باید با من والیبال دو نفره بازی کنی.ایشان بدون هیچ مقاومتی پذیرفت. در ان موقع از سال گرمای هوا طاقت فرسا شده بود و هیچکس حاضر نبود زیر نور افتاب بایستد چه رسد به اینکه والیبال بازی کند ولی اقای ابو ترابی قبول کرد و آن قدر بازی کرد که علی از حال رفت و دیگر نتوانست بازی کند. اقای ابو ترابی از عهده هر نوع ورزشی بخوبی برمیامد و در هیچ کاری از خود ضعف نشان نمی داد.  

منابع

آخرین شلیک، خاطرات کاظم فرامرزی، مصاحبه و تدوین : سید قاسم یاحسینی، انتشارات سوره مهر،تهران، چاپ اول، 1386

خاطرات حاج حسن جوشن، علیرضا شعبانی نژاد، انتشارات رستگار، چاپ اول. 

شهیدان نماز، لیلا سرودی، اداره کل بنیاد شهید آذربایجان شرقی، چاپ اول ، تبریز، 1382

کمپ 7، سرفراز ید اللهی، پیک سبحان، تهران، اول، 1384

 

 


٠٦:٣٧ - 1396/07/05    /    شماره : ٦٣٩٠٦    /    تعداد نمایش : ٣٥٠



خروج





   مطالب مرتبط