صفحه اصلی > دفاع مقدس و شهداء 


  چاپ        ارسال به دوست

یک روز، یک افغانی

یک روز، یک افغانی
یک روز، یک افغانی به ایران می‌آید و در شهر کوچکی به نام بجستان (شهری در 278 کیلومتری مشهد) توی نانوایی مشغول کار می‌شود. مدتی می‌گذرد تا این‌که روزی می‌شنود امام خمینی فرموده: «جبهه رفتن واجب کفایی است.»
این را که می‌شنود می‌گوید: اسلام مرز نمی‌شناسد. امام ولی ماست.
یک موتور داشت. فروخت. پولش را به امام جمعه می‌دهد تا برای جبهه خرج کند و خودش هم می‌رود جبهه.
در عملیات والفجر 9 یکی از گردان‌های عمل‌کننده پشت سیم‌های خاردار حلقوی گیر افتاد. این سیم‌ها به مین متصل بودند و در صورت قطع کردن آن‌ها مین‌ها منفجر شده و کل گردان شهید می‌شدند. از طرف دیگر چون عملیات آغاز شده بود و گردان‌های دیگر پیشروی کرده بودند تأخیر گردان باعث شکست عملیات می‌شد. این‌جا بود که چند رزمنده از جمله این جوان افغانی داوطلب شدند؛ اما او با اصرار، دیگران را عقب زد و خود روی سیم‌های خاردار ‌خوابید و گفت: همه از روی من عبور کنید
 بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند! خارهای سیم در بدن جوان فرو رفت. زير نور منوّرها پیکر غرق به خون و زخم‌های بی‌شمار بدن او مشخص بود. وقتی همه نیروها از روی بدنش عبور کردند، عملیات با موفّقيّت آغاز ‌شد. جوان را از روی موانع بلند کردند. خون همه‌ی بدنش را پوشانده بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدايا! تحمّل ندارم. شهادت را نصيبم کن. در همان لحظه، گلوله‌ای بر پیشانی او نشست و دعایش مستجاب شد.
با موفقیت عملیات و بازگرداندن پیکر شهدا به شهرهایشان، خانواده‌‌ها شهدایشان را تحویل گرفته و بعد از تشییع به خاک سپردند؛ اما در شهر بجستان فقط پیکر یک شهید مانده بود که کسی دنبال آن نیامده بود و آن پیکر مطهر شهید رجبعلی غلامی، جوان نوزده ساله‌ی افغانی بود. بالأخره شاطر نانوایی که زمانی رجبعلی در آن کار می‌کرد او را شناخت: چند سال پیش به ایران آمد و در نانوایی من کار می‌کرد و شب‌ها هم همان‌جا می‌خوابید. او کسی را نداشت. پدر و مادرش در جنگ‌های افغانستان کشته شده بودند. خبر به امام جمعه که با این جوان مؤمن آشنایی داشت رسید. او در نماز جمعه این شهید را معرفی کرد. بعد از نماز جمعه همه‌ی مردم شهر جمع شدند و پیکر رجبعلی را باشکوه فراوان تشییع کردند. تشییعی که شاید برای هیچ یک از شهدای شهر انجام نشد. روز عجیبی بود همه اشک می‌ریختند. همه گریه می‌کردند گویی برادر خود را از دست داده بودند.
از آن پس دیگر رجبعلی در شهر غریب نیست. بلکه به اندازه‌ی یک شهر فامیل دارد. ‌مردم قدرشناس بجستان وقتی وارد گلستان می‌شوند ابتدا به سراغ مزار رجبعلی می‌روند و بعد سراغ دیگر شهدا. اگر روی مزار هر شهید یک دسته گل است؛ اما روی مزار شهید رجبعلی غلامی هفت، هشت و شاید هم بیش‌تر دسته گل می‌بینی؛ چون هر خانواده‌ی شهید یک دسته گل برای شهید خود و یکی هم برای رجبعلی می‌آورد.  
پایگاه بسیج مسجد جامع بجستان به نام شهید رجبعلی غلامی نام‌گذاری شده است. روحش شاد و راهش پر رهرو!
تدوین :علی مهر


١٠:٠٤ - 1393/07/01    /    شماره : ٣٥١٦٩    /    تعداد نمایش : ١٠٦٠



خروج





   مطالب مرتبط
 یک روز یک ایرانی (خبر)
 نمازی با پوتین (خبر)
 زندگي نامه شهيد مهدي زين الدين (خبر)
 یک روز یک ایلامی (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس (خبر)
 جنگ تحمیلی و دفاع مقدس (خبر)
 روز شمار دفاع مقدس (خبر)
 عمليات بيت المقدس (خبر)
 بررسی دستاوردهای فرهنگی دفاع مقدس (خبر)
 غزوه خیبر (خبر)
 برگردیم به دفاع مقدس (خبر)