صفحه اصلی > دفاع مقدس و شهداء 


  چاپ        ارسال به دوست

خاطرات دفاع مقدس(4)

رادیو کجاست؟
داشتن رادیو در هنگام اسارت جرم بسیار بزرگی محسوب می شد. و اگر آن را نزد کسی پیدا می کردند، مرگش حتمی بود. دشمن بو برده بود که ما رادیو داریم ، خبر داشت البته نمی دانست این رادیو کجاست، دست کیست و چطور خبرها در کل اردوگاه پخش می شود. خیلی تلاش می کرد که این رادیو را از ما بگیرد . یک روز ملایری به من گفت : صلیب سرخ به مسئول اردوگاه گفته ، طارق عزیز پیام فرستاده که به اسرای موصل چهار بگویید: رادیوی خود را بدهید و گرنه اردوگاه را با خاکش از جا می کنیم.  طارق عزیز ، شخص دوّم مملکت عراق، معاون نخست وزیر و وزیر خارجه  عارق بود و خیلی برای خودش اهمیت داشت . مسئولین ما به صلیب سرخ جواب داده بودند که : نه، همچین چیزی نیست . طارق عزیز خواب نما شده ،الکی گفته .

بالاخره یک شب ، عراقی ها تصمیم گرفتند هر طور شده ، رادیو را پیدا کنند . فهمیده بودند که ما شب ها خبرها را گوش می کنیم و می نویسیم. مطمئن شده بودند  رادیو در یکی از آسایشگاه هاست. ساعت حول و حوش 10 شب بود که بچه ها خبر دادند تعداد زیادی سرباز عراقی از در اردوگاه وارد شده اند و به طرف یکی از آسایشگاه ها رفته اند . حدوداً بیست افسر و سرباز عراقی ، رفتند داخل آن آسایشگاه و بچه ها را داشتند می آورند بیرون. دیگر یقین کردیم این یک تفتتیش جدّی است و با بقیه ی تفتیش ها خیلی فرق دارد . خیلی عمیق و خانمان برانداز است . آمده بودند که واقعاً همه چیز را زیر و رو کنند . بعد از مدّتی آن آسایشگاه را زیر و رو کردند ، بچه ها را کردند تو و در را بستند و رفتند سراغ آسایشگاه بعدی . ساعت دوازده شد که از آسایشگاه 2 بیرون آمدند و رفتند آسایشگاه 3 . ما مانده بودیم با رادیو که توی آسایشگاه ما بود، چکار کنیم . هیچ راه مفرّی نداشتیم . هیچ کاری نمی شد با آن رادیو کرد . هر جا که رادیو را قایم می کردیم ، گیرش می آوردند . فکرهایمان را روی هم گذاشتیم . باید چاره ای پیدا می کردیم . لحظات پر اضطرابی بود .

سرانجام به این نتیجه رسیدیم که اصلاً رادیو را در آسایشگاه قایم نکنیم . رادیو را جاسازی بدنی بکنیم و مسئولیتش را هم همان فردی که رادیو را همراه دارد ، به عهده بگیرد . معلوم بود که رادیو را پیش هر کس پیا می کردند ، حکمش مرگ بود. حتّی برای اینکه درس عبرتی به دیگران بدهند ، مثله اش می کردند . یا شکنجه اش می کردند و  زیر شکنجه ، تکه تکه اش می کردند . اگر رادیو را در آسایشگاه پیدا می کردند ، همه ی بچه ها می رفتند زیر ضرب و معلوم نبود چند نفر به خاطر این کار به شهادت برسند . اما اگر رادیو را پیش یک نفر پیدا می کردند ، تلفات کمتری می دایدم یا حدّاقل او و مسئول آسایشگاه و فردی که با او همکاری می کرد ، متوجّه عذاب و شکنجه و تیرباران می شدند .

همه می دانستند که با ورود عراقی ها به داخل آسایشگاه ، اوضاع به شدّت تغییر خواهد کرد. سرنوشت یک آسایشگاه و یا حتی یک اردوگاه به این رادیو مرتبط می شد. از طرفی عراقی ها معمولاً اعتقاد به تنبیه دسته جمعی داشتند . این طور نبود که بگویند ، ما رادیو را از یک نفر گرفته ایم. بعید نبود که هر دو هزار نفر را تنبیه کنند و دست کم صد یا دویست نفر را زیر شکنجه های وحشیانه و طاقت فرسای خودشان از بین ببرند .
باید چه کار می کردیم ؟ هیجان و اضطراب آسایشگاه را برداشته بود . عراقی ها چهار تا آسایشگاه را گشته بودند و کم کم داشتند می رسیدند به آسایشگاه ما . معلوم بود که جستجوها خیلی عجیب ، غریب و وحشتناک است . حتی اگر کسی سوزن مخفی کرده بود، پیدا کرده بودند. معلوم بود، رادیویی که ابعادش 5 در ده سانتی متر است و حدود دو و نیم سانتیمتر قطر دارد ، زود پیدا میشود .

به این تنیجه رسیدیم که دو نفر از افرای که آمادگی بیشتر ی دارند ، خودشان را سپر بلای بقیه قرار بدهند ، هر چند اتفاقی که ممکن بود برای بقیه ی افراد آسایشگاه هم بیفتد ، غیر قابل پیش بینی بود. قرار شد ملایری رادیو را نگه دارد و من هم باطری هایش را نگه دارم و فقط ما دو تا مشارکت داشته باشیم . وقتی این تصمیم گرفته شد ، بقیه ی بچه ها راضی نمی شدند ؛ قبول نمی کردند. گفتند که شما تا اینجا زحمت کشیده اید و فداکاری کرده اید . حالا ما حاضریم اینجا جانمان را فدا کنیم. درست وضعیتی پیش آمده بود که یاد شب های عملیات و لحظات خاص آن افتادیم . درست مثل آن لحظاتی که بچه ها برای رفتن روی مین از هم پیشی می گرفتند .  لحظات خاص و متأثر کننده ای بود.

یکی از مسئولین آسایشگاه ، حسن نام داشت و بچه ی اصفهان بود، بدنی بسیار بسیار قوی داشت . عراقی ها ، هر روقت به او فشار می آوردند و کتکش می زدند ، راست می ایستاد و سر فرود نمی آورد و از خودش ضعف نشان نمی داد. ایستادگی می کرد و حرف زور را نمی پذیرفت . یک لحظه توی آن شرایط دیدم سرجایش نشسته و دستهایش می لرزد . این بنده ی خدا می دانست چه بلاهای وحشتناکی بر سر حامل رادیو خواهد آمد . اوضاع روحی و روانی تا این حد وخیم بود که حتی حسن ترسیده بود . با این وجود بچه ها می آمدند و اعلام آمادگی می کردند.

چیزی حدود چهل ، چهل و پنج دقیقه بود که عراقی ها در آسایشگاه 3 بودند. آسایشگاه روبروی ما مثل همه ی آسایشگاه های دیگر ، وقایع را رصد می کرد. آنها می دانستند که رادیو در آسایشگاه ماست. هنوز عراقی ها به آن آسایشگاه نرفته بودند ، مانده بود آسایشگاه ما و آن آسایشگاه رو به رویی.

یکدفعه خبر رسید بچه های آسایشگاه روبرو یک کارهایی دارند می کنند . همان داخل آسایشگاه شروع کرده بودند و این طرف و آن طرف می دویدند . حرکاتی انجام می دانند که توجه را جلب کنند . می خواستند نشان دهند که دارند کارهایی می کنند و عراقی ها توجّهشان جلب شود . بچه های آسایشگاه رو به رو به این نتجیه رسیده بودند که پیش از آنکه عراقی ها بیایند سراغ ما ، توجه آنها را به طرف خودشان جلب کنند . این طوری می خواستند توجّه عراقی ها از ما برگردد و در حقیقت آنها را گمراه کنند. عراقی ها کارشان را که در آسایشگاه کناری تمام کردند، آمدند طرف آسایشگاه ما. در همین حین تحرکات آسایشگاه روبه رویی بیشتر شد . ما هم اوّل تعجب کرده بودیم که چرا آسایشگاه رو به رویی این کارها را می کند . کم کم قصد و نیّتشان را متوجّه شدیم .   سربازها به هم نگاه می کردند و متوجّه کارهای غیر عادی آسایشگاه رو به رو شدند اما باز هم آمدند طرف آسایشگاه ما. کلید را انداختند که در آسایشگاه ما را باز کنند که یکدفعه همان جا پشت در ایستادند . با هم شروع کردند به حرف زدن . داشتند با هم مشورت می کردند . نفس ها توی سینه ی همه ی ما حبس شده بود. بعضی ها سرشان را انداخته بودند پایین و بعضی به هم دیگر نگاه می کردند.

بعضی ها دست هایشان را توی هم گرفته بودند و انگشت هایشان را فشار می دادند. خیلی ها زیر لب ذکر می گفتند . یکدفعه دیدیم که مجدداً صدای قفل آمد . عراقی ها در آسایشگاه ما را قفل کردند و رفتند طرف آسایشگاه رو به رویی . یکدفعه بلا بر آسایشگاه رو به رویی نازل شد . عراقی ها آنچنان آسایشگاه رو به رویی را زیر و رو کردند که تا چند روز بچه ها نمی توانستند وسایلشان را پیدا کنند . عراقی ها نزدیک دو ساعت یک بند می گشتند. برای همین، خستگی داشت عراقی ها را از پا می انداخت . مستأصل و عصبی شده بودند و فکرشان دیگر خوب کار نمی کرد. نزدیک صبح از آسایشگاه رو به رویی ما بیرون می آمدند. واقعاً خسته و کوفته و شکسته شده بودند . از اینکه نتوانسته بودند رادیو را پیدا کنند ، سرخورده و سردرگم بودند .

سربازها به افسرها گفته بودند که ما دیگر نمی توانیم ادامه بدهیم . توانمان را از دست داده ایم . آنها از آسایشگاه رو به رویی آمدند بیرون ولی بر خلاف انتظار ، یکراست رفتند طرف خیابانی که به خارج از اردوگاه می رفت . این واقعاً یک معجزه و کار خدا بود که این طور از دست دشمن به سلامت در رفتیم .
مسئول کیست؟   آقای رفاهیت که مسئول ستاد لشکر بود، من و حاجی را به دفترش احضار کرد. تا نگاه ایشان به هر دوی ما افتاد گفت: شما دو نفر ما را گذاشتین سر کار!
گفتیم : نه ، چی شده حاج عباس ، مگه چه اتفاقی افتاده؟
گفت : یعنی چی! ما نباید بدوینم، کی مسئول مخابرات لشکره؟ کی امضا می کنه ، هر دوی شما، نامه می نویسین و هر دو می زنین از طرف!
ما دو تایی نگاه انداختیم به هم ، آقای رفاهیت هم خیره ی به ما نگاه می کرد.

حاجی فوق العاده انسان مسئولیت پذیر و دقیق بود. کارهای محوله را به نحو شایسته انجام می داد ولی هیچ گاه زیر بار پست و مسئولیت نمی رفت و از عناوین و القایی که به او نسبت می دادند، دوری می جست . به همین دلیل ، با این که فرمانده ی مخابرات بود ، نامه ها را به اسم من می نوشت و از طرف امضا می کرد . طبیعی بود که من هم نامه ها را از طرف ایشان امضا می کردم؛ چون معاون حاجی بودم. با خنده به حاج عباس گفتم: حاجی حالا معلوم شد کی باید رعایت کند. حاج محمد ابراهیم فرمانده است و من معاون . پس حاجی نباید از طرف امضا کند.
حاجی خنده ای کرد و گفت : من که گفتم : فائزی  مسئول است نه من !

صوت دلربای رهبر
در سال 1353 در جریان تشییع جنازه مرحوم آیت الله غفاری در قم دستگیر شدم و به زندان تهران افتادم . در سلول شماره ی 19 زندان قصر زندانی شدم . در آن زمان مقام معظم رهبری ، آیت الله خامنه ای در سلول شماره 20 زندانی بودند.
آن روز مصادف با اول محرم بود. نماز روح انگیز و قرآن دل ربای رهبر معظم انقلاب ، هم به من و هم به سایر دوستان روحانی اسیر، آرامش خاصی می بخشید . یکی از زندانیان سلول ما جزء گروهک فدائیان خلق و معتقد به کمونیسم بود . او از کیفیت صدای نماز آیت الله خامنه ای ـ که به نحو دلپذیری بود ـ به شدت تحت تأثیر قرار می گرفت . 

تصویری از سختی های عملیات محمد رسول الله (ص)   علی اصغر مرادی ، از رزمندگان شرکت کننده درعملیات زمستانی محمد رسول الله  (ص) ، پیرامون یک صحنه کوچک از مشقات این عملیات می گوید: زمستان بود و برف سنگینی کوه های اطراف منطقه را پوشانده بود ؛ برفی که به عمرمان مانند آن را ندیده بودیم . بیش از هشت ساعت بود که بدون هیچ مکثی یک نفس راه می آمدیم و به سختی خود را با چنک و دندان از قله ها بالا می کشیدیم. هنوز به نوک قله نرسیده بودیم که متوجه شدیم این قله ، خود دامنه ای برای قله های بلندتر است. هرگز سرمای آن شب زمستانی ، سختی راه و خطر سقوط از پرتگاه های آن کوه های پر برف و هراس آور از یادم نمی رود . به هر مشقتی که بود تا سپیده دم آن شب کوه پیمایی کردیم تا اینکه پشت سنگ بزرگی روی کوه های غرب اورامانات رسیدیم و همان جا سنگر گرفتیم . برادران گروههای دیگر تک هم ، در امتداد آن خط مستقر شده بودند . روستاهای داخل دره ی تاریک کاملاً محاصره شده بود و ما منتظر بودیم تا بچه های جبهه ی مریوان وارد عمل شوند . قرار بود آنها مرکز فرماندهی گروهک رزگاری  را در داخل این دره تصرف کنند . هنوز عملیات شروع نشده بود . سرما تا مغز استخوان های ما نفوذ می کرد و لباس هایمان که بر اثر فعالیت زیاد بدنی خیس عرقی شده بود، به خاطر برودت شدید هوا یخ زده و با کوچکترین حرکتمان مثل ورقه های فلز صدا می داد . دست هایمان طوری یخ زده بود که قدرت چکاندن ماشه را هم نداشتیم... 


کتابنامه
خط خاطره (دفتر اول)، محمد خامه یار، دبیر خانه چهارمین کنگره شهدای فاواسپاه انقلاب اسلامی، اول، 1392.
شکسته های ایستاده، صریر ( وابسته به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس )، اول،  1385
شیرین تر از عسل، خاطرات آزاده حسین معصوم شاهی، مصاحبه، سمیه هداوند و زهرا پیروزی، تدوین: حسین طباطبایی، انتشارات علمی و فرهنگی صاحب الزمان(عج)، اول، 1390
همپای صاعقه، حسین بهزاد و گلعلی بابایی، سوره مهر، تهران، 1388

    محسن اصغری نژاد

به سفارش سازمان تبلیغات اسلامی قم


١١:٥٠ - 1393/01/01    /    شماره : ٢٨٦٩٠    /    تعداد نمایش : ١٢١١



خروج





   مطالب مرتبط
 خاطرات دفاع مقدس(6) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(5) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(3) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(1) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(2) (خبر)
 خلبانی كه می خواست اسیر باشد (خبر)
 شهادت در آغوش پدر (خبر)
 یک روز یک ایرانی (خبر)
 نمازی با پوتین (خبر)
 زندگي نامه شهيد مهدي زين الدين (خبر)
 یک روز یک ایلامی (خبر)