صفحه اصلی > دفاع مقدس و شهداء 


  چاپ        ارسال به دوست

خاطرات دفاع مقدس(3)

ایثار یعقوب
سال شصت بود که بعضی از بچه ها ی اردوگاه شماره 4 توانسته بودند به طریقی به یکی از انبارهای عراقی ها راه پیدا کنند و وسیله هایی را از آنجا بردارند . این کار برای عراقی ها خیلی گران تمام شده بود. برای همین می خواستند به هر نحو ممکن فردی را که این کار را کرده است ، شناسایی کنند . به هیچ کس رحم نمی کردند . می خواستند تک تک بچه ها را زیر شکنجه ببرند . یکی از بچه ها به نام یعقوب وقتی این اوضاع را دید ، جانفشانی کرد و همه چیز را به گردن گرفت . او ترک زبان و بچه ی تبریز بود . قدرت بدنی اش در سطح خیلی بالایی بود . جثه ی قوی و نیرومندی داشت . یعقوب را گرفتند و بردند .

بعد از آن، دیگر کسی را برای شکنجه نبردند ، اما ما نگران یعقوب بودیم . خبری از یعقوب نبود . نمی دانستیم چه بلایی سرش آورده اند . بعد از چند روز فهمیدیم یعقوب را به شدت زده، قسمتهایی از بدنش را سوزانده و بدترین شکنجه های جسمی و روحی را رویش انجام داده اند .
سرانجام یعقوب با آن جثّه ی قوی و اراده ی پولادین ، زیر شکنجه های بعثی ها به شهادت رسید . یعقوب با شهادتش روند شکنجه های بی امان بچه ها را متوقف کرد .

وصال در بهترین حالت
چهل نفر بودیم که در یکی از روزهای گرم تابستان در جبهه ی جنوب به اسارت بعثی ها در آمدیم . ما را به تکریت بردند و در اردوگاه شماره 11 زندانی کردند. در انجا اجازه ی خواندن نماز جماعت نداشتیم . اگر می خواستیم نماز جماعت بخوانیم ، یک عده مراقب امدن بعثی ها می شدند و یک عده هم سر و صدا می کردند که سکوت نمازگزاران آنها را به شک نیندازد و عده ای هم نماز جماعت می خواندند.
اگر بعثی ها با نماز جماعت ما رو به رو می شدند، حسابمان با قنداق اسلحه و باتوم و لگدهایشان بود و به قول بچه ها ثواب نمازمان ر ا بلافاصله حسابرسی می کردند.

همیشه از عبدالله می خواستیم امام جماعت شود. با اینکه پاهایش فلج بود ، اما با صدای زیبایش به نماز جماعت ما شور و حال می داد . یک روز در قنوت نماز بودیم که صدای مراقبین به گوشمان رسید: تمومش کنید ، آمدند ، آمدند...
همیشه با شنیدن این خبر نماز را می شکستیم و هر کس مشغول کاری میشد ؛ اما آن روز عبدالله با ناله و شور و حال عجیبی نماز را  ادامه داد ؛ مثل اینکه در این دنیا نبود و صدایی نمی شنید . هیچ کس دلش نیامد نماز را بشکند تا اینکه در با ضربه ی لگد به دیوار کوبیده شد و مراقبین اردوگاه به داخل خوابگاه آمدند و به صفوف نماز حمله کردند . چنان با قنداق اسلحه به بدن پاک و بی جان بچه ها می کوفتند که همه را مثل برگ پاییزی به زمین می ریختند ؛ اما هر چه به عبدالله ضربه زدند ، دست از نماز نکشید .
چند نفر از اسرا برای دفاع، دور او حلقه زدند . گاهی به عبدالله التماس می کردند: تو را به امام حسین (ع) تمامش کن و گاهی به جلادان بعثی التماس می کردند: دیگر او را نزنید!

صدای یاحسین بچه ها اردوگاه را برداشته بود. بعضی ها سینه می زدند و بعضی ها گریه می کردند . در میان چهره های بر آشفته ی بچه ها ، چهره ی عبدالله می درخشید . او سر به سجده گذاشت ، در حالی که شاید بیست قنداق اسلحه به سر و بدنش کوبیده می شد.
ناگهان صدای گلوله ای برای همیشه عبد الله را در سجده نگه داشت و دیگر نتوانست سر از سجده بردارد. عبدالله  با همان حالت روحانی به لقاء حق پیوست. .

ابتکار مکبّر
در سال 1360 که کارمند جهاد سازندگی شهرستان شمیرانات بودم ، با برادران بسیج جهت راه اندازی حمام ، سنگر و ساختن اورژانس ، به منطقه ی به منطقه ی دشت عباس در جنوب رفتیم .
موقع اذان ظهر که شد، عده ای موافق نماز خواندن در داخل سنگر بودند و عده ای نیز فضای باز را ترجیح می دادند . بالاخره با صحبت های زیاد تصمیم گرفتیم نماز را در فضای باز بخوانیم .

فردی به نام حاج حسین اطمینان ، مکبّر بود . در موقع ادای نماز ، هواپیماهای بعثی در یکی ، دو نوبت با فاصله ی دو ـ سه کیلومتری از ما منطقه را بمباران کردند . در رکعت دوم بودیم که حاج حسین فریاد زد : سمع الله لمن حمده ، هواپیماها آمدند !
همه نماز را شکستند و به سنگرها پناه آوردند.

کارهایش معرکه بود
خط ارتباطی ما توی شلمچه قطع شده بود . نیمی از خط تلفن را قرار شد گردان چک کند و نیم دیگر را مخابرات لشکر . از مقر آمدم به طرف خط پدافندی شلمچه. سوار موتور بودم. غلامرضا هم پیاده بود. نمی شناختمش. سیم مخابرات توی دستش بود . تلاقی و برخورد ما درست جایی بود که سیم خط تلفن قطع شده بود. یک تلفن صحرایی از توی کوله پشتی اش آورد بیرون . توقف کردم و با هم سلام و علیک کردیم . به او گفتم : محل قطع شده پیدا شد؟
گفت : آره.
از موتور آمدم پایین. توی ذهنم این بود که با یک دست کاری نمی تواند بکند. گفتم : بده به من وصلش کنم. نگاه غصب آلودی به من کرد...
سیم را با یک دست دور پوتینش پیچید . و با پای دیگرش سرسیم را آورد بالا و با سیم چین هم لختش کرد . زل زده بودم که چطوری می خواهد سر سیم ها را به هم وصل کند. سر سیم دیگر را هم با پایش آورد بالا و یکی را به دیگری پیچید و خیلی عادی دو تا سیم را به هم وصل کرد. این کار شده بود برای من مثل یک فیلم که به دقت نگاهش می کردم. توی آن چند دقیقه اصلاً حرفی به هم نزدیم ، کارش که تمام شد، آمدم سراغم و گفت : حالا دیدی! می خواستم کارهایم را خودم انجام بدهم. اگر قرار بود کارهایم را بقیه انجام بدهند که نمی آمدم اینجا ....

فرماندهان خاکی
درسال 1361 ، ماه آبان در خط پدافندی تپه های مشرف بر شهر مندلی عراق مستقر بودیم . فرمانده گردان ما آقای محمد جواد آخوندی و فرمانده خط آقای رجبعلی آهنی بودند. مدت دو ماه می گذشت که در خط پدافندی به سر می بردیم . لباس هایمان فرسوده شده بود. وقتی برای دریافت لباس بهتر به فرمانده گردان مراجعه کردم، ایشان مرا به فرمانده خط حواله دادند .
خدمت آقای آهنی رسیدم . برای اولین بار با فرمانده خط مواجه می شدم و حق داشتم ابتدا او را نشناسم . نادانسته از خود ایشان سراغ خودش را گرفتم . مرتبه اول و دوم پرسیدند :با آهنی چکار دارید ؟
گفتم : کار شخصی دارم و می خواهم با خودشان صحبت کنم.
او وقتی دید من مصر به دیدار آهنی هستم، فرمود :آهنی خودم هستم، بفرمایید.
تعجب کردم؛ چون فکر می کردم یک فرمانده رده بالا حتماً با ما تفاوت های جسمی و لباسی وظاهری خواهد داشت . تماشای لباس های بسیجی و قیافه ی مظلوم و اندام لاغر او مرا برای چند لحظه ای سرجایم میخکوب کرد و به فکر فرو برد . در حالی که از حرارت اولیه ام چندین درجه کاسته شده بود و از عرش به فرش فرود آمده بودم ، درخواستم را به ایشان گفتم .
ابتدا در پاسخم لبخندی زد و سپس مرا به داخل سنگر دعوت نمود . وارد سنگر که شدیم، آقای آهنی شروع کرد به درآوردن لباس های خودش. تعجب کرده، پرسیدم: این چه کاری است ؟
ایشان گفت : می خواهم لباسم را با لباس شما عوض کنم .
از این حرکت بسیار شرمنده شدم و فهمیدم که این مشکل منحصر به من تنها نیست ، مشکل کل مجموعه است.
تعویض لباس را قبول نکردم و با شادی با همان لباس پاره برگشتم . وقتی به سوی سنگرم قدم بر می داشتم، در راه، انگار روی آسمان راه می روم. خودم را همطراز با فرمانده ام می دیدم و خدا را شکر می کردم که تا این حد عدالت در کشورم اجرا می شود. و از این بابت شاد بودم. این برخورد شایسته را برای دیگر همرزمانم بیان کردم و تحمل مشکلات برایم آسانتر شد .


کتابنامه
خط خاطره (دفتر اول)، محمد خامه یار، دبیر خانه چهارمین کنگره شهدای فاواسپاه انقلاب اسلامی، اول، 1392.
شکسته های ایستاده، صریر ( وابسته به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس )، اول،  1385
شوق 2، معاونت ادبیات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس خراسان جنوبی، بازنویس و ویراستار: محمد علی گنجی فرد، انتشارات قهستان، اول، 1390.
شیرین تر از عسل، خاطرات آزاده حسین معصوم شاهی، مصاحبه، سمیه هداوند و زهرا پیروزی، تدوین: حسین طباطبایی، انتشارات علمی و فرهنگی صاحب الزمان(عج)، اول، 1390

محسن اصغری نژاد

به سفارش سازمان تبلیغات اسلامی قم


١١:٤٢ - 1393/01/01    /    شماره : ٢٨٦٨٩    /    تعداد نمایش : ١١٠٢



خروج





   مطالب مرتبط
 خاطرات دفاع مقدس(6) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(5) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(4) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(1) (خبر)
 خاطرات دفاع مقدس(2) (خبر)
 خلبانی كه می خواست اسیر باشد (خبر)
 شهادت در آغوش پدر (خبر)
 یک روز یک ایرانی (خبر)
 نمازی با پوتین (خبر)
 زندگي نامه شهيد مهدي زين الدين (خبر)
 یک روز یک ایلامی (خبر)