صفحه اصلی > دفاع مقدس و شهداء 


  چاپ        ارسال به دوست

شهیدی که جبهه را به بورسیه خارج، ترجیح داد

سهمیه بورسیه خارج از کشور به ایلام داده شد؛ شهید بی‌نشان «عبدالمجید امیدی» یکی از گزینه‌ها بود اما با توجه به شرایط جنگ، عبدالمجید می‌گوید: «وظیفه امروز من رفتن به دانشگاه جنگ است و حضور در کلاس سنگر». جبهه غرب رشادت های شهید مفقود «عبدالمجید امیدی» را به یاد دارد و روزهایی که مادر این شهید در لحظه های بارانی آسمان، خود را به زیر ابرها می رساند و می گفت: «من که نمی دانم عبدالمجیدم الان کجاست». او می رفت تا به عبدالمجید بگوید اگر پیکر تو زیر باران است من هم زیر باران می مانم تا تو بیایی. اما او بازنگشت و مادر در سال 1387 به دیدارش رفت.

در ایام شهادت عبدالمجید امیدی در منطقه میمک مطلب خواندنی از این شهید به روایت دوستان در ادامه می آید.
سال 59 یک سهمیه بورسیه خارج از کشور به ایلام داده شد. خیلی ها دنبالش بودند. استاندار وقت گفته بود: «می خواهم از بچه های متدین و مکتبی با معدل بالا، یکی را انتخاب کنم که در آینده در خدمت مردم این استان محروم باشد». عبدالمجید یکی از گزینه ها بود و خیلی ها او را نشانه رفتند، اما عبدالمجید می گفت: «وظیفه امروز من رفتن به دانشگاه جنگ است و حضور در کلاس سنگر».
شهید «عبدالمجید امیدی» مهرماه سال 63 در منطقه میمک با بچه های تیپ نبی اکرم(ص) کرمانشاه وارد عمل شد. سنگرهای فتح شده و پشت سرگذاشته شده هنوز کاملاً پاکسازی نشده بود. تک دشمن موجب شد که عبدالمجید و دیگر دوستانش در بخشی از نیزارهای محصور در ارتفاعات میمک خود را در محاصره دشمن بعثی ببینند. محاصره طول کشیده بود.

رزمنده ها در کانالی محصور در نیزارها با مرگ دست و پنجه نرم می کردند. تماس با بی سیم به صورتی خاص، استفاده از آب و غذای بعثی ها، به صورتی پنهانی، آن هم در حالی که زخمی ها برای اینکه صدای ضجه شان درنیاید، چفیه هایشان را به دندان گرفته بودند، جزء سخت ترین و دردناک ترین ساعات روزهای پایانی حیات خاکی عبدالمجید بود.
روز هفتم محاصره، چهار نفر از رزمنده ها تصمیم به گذشتن شبانه از سنگرهای دشمن و عبور از میادین برای نجات خود و نجات محاصره شدگان می گیرند. آنها رفتند اما بعد از رفتن شان ارتباط کاملاً مسدود شد و نتوانستند به نجات این رزمنده ها بیایند.
همین روزهای پاییزی بود و 9 روز از محاصره می گذشت، بعثی ها پس از تثبیت موقعیت خود، مشغول پاکسازی و آتش زدن نیزارها می شوند.
 «سید محمد میرمعینی» که از آزاده های این محاصره است، آخرین لحظه ها را این گونه روایت می کند: صبح روز اول آبان 1363 در شیار «نی خزر» منطقه میمک، به همراه عبدالمجید امیدی و شش نفر از همرزمان مجروح، تشنه و گرسنه با بعثی ها درگیر شدیم؛ مجید از ناحیه شکم به شدت آسیب دید. دل و روده اش را جمع کرد و به داخل لباس اش گذاشت؛ فشنگی برای جنگیدن باقی نمانده بود؛ آنجا اسارت عین آزادگی بود؛ آزاده شده بودیم.
افسر بعثی بالای سر بچه ها می آمد و توهین می کرد؛ بالای سر عبدالمجید که رسید، محاسنش را دسته دسته می کشید؛ صدای کنده شدن محاسن او و سرازیر شدن خون، اشک را از چشم های بچه ها جاری کرد اما عبدالمجید گفت: «حسرت یک آخ را بر دل این نامردان می گذارم». سپس بعثی ها بدن مجروح و خونین رزمنده ها را با طناب به قاطر بستند و روی زمین کشیدند؛ دیگر توانی نمانده بود.
بعد از مدتی به دستور افسر بعثی رزمنده ها را روی زمین نشاندند؛ دستور تیرباران صادر شد؛ هر کدام از بچه ها هفت ـ هشت تا تیر خوردند، به زمین افتادند. محوطه پر از خون شده بود و یک سرباز عراقی گوشه مقر برای مظلومیت بچه ها زار زار گریه می کرد؛ افسر بعثی نوبت به نوبت به سر بچه ها تیر خلاص می زد و صدای ترکیدن و متلاشی شدن سرها به گوش می رسید.
شش نفر از بچه ها به شهادت رسیدند، بنده برای تیر خوردن نفر هفتم بودم؛ دستم را روی سر گذاشتم و گلوله به مچ دستم اصابت کرد؛ نفر هشتم عبدالمجید امیدی بود که با آمدن فرمانده مقر، نوبت به امیدی نرسید. فرمانده مقر با دیدن اوضاع قتلگاه به افسر بعثی سیلی زد. بنده و عبدالمجید را سوار ماشین کردند. چند کیلومتر عقب تر ما از هم جدا شدیم و دیگر خبری از عبدالمجید به دستم نرسید.
میرمعینی بعدها از اسارت آزاد می شود؛ اما بدن بی جان مجید همچنان بی مزار است و صد حیف مادر شهید هیچ وقت این روایت مقاومت پسرش را نشنید.

جام جم


١٦:٢٠ - 1392/08/04    /    شماره : ٢١٠٠٢    /    تعداد نمایش : ١٢٢٩



خروج





   مطالب مرتبط