صفحه اصلی > پند نامه 


  چاپ        ارسال به دوست

چوب های درخت بِه

« امیر نصر سامانی» در زمان كودكی، معلمی داشت كه دانش های مختلف و خواندن قرآن را به او می آموخت و گاهی او را با چوب، تنبیه می كرد. امیر نصر همیشه در دل خود می گفت: « روزی من به پادشاهی خواهم رسید، آن وقت تلافی این چوب ها را سرت در می آورم. »

عاقبت «امیر نصر» به پادشاهی رسید و شبی ناگهان به یاد معلم خود افتاد. صبح آن شب، به فكر گرفتن انتقام از معلم خود افتاد و به یكی از خدمتكاران گفت: « برو و از باغ قصر چند چوب بلند و محكم بِه ببُر و برای من بیاور. »


وقتی كه خدمتكار، معلّم را پیدا کرد و گفت كه باید او به قصر برود، معلم از او پرسید: « پادشاه در چه حالی بود كه به یاد من افتاد؟ »


خدمتكار گفت: « نمی دانم، اما همكار مرا فرستاد تا چند چوب درختِ بِه برایش ببُرد. من هم آمدم تا شما را به قصر ببَرم. »


معلم فهمید كه پادشاه در فكر انتقام جویی است، چون همیشه امیر نصر را با چوب درخت تنبیه می كرد. به ناچار همراه خدمتكار پادشاه به طرف قصر به راه افتاد. در راه به یك دكان میوه فروشی رسید. سكه ای داد و یك بِه رسیده و خوب خرید و آن را زیر لباس خود، پنهان كرد.


وقتی كه پیش پادشاه امیر نصر رسید، امیر نصر یكی از چوب ها را برداشت و در هوا تكان تكان داد و گفت: « چطوری آقا معلم؟ نظرت درباره ی چوب درخت بِه چیست؟ »


معلم بِه را از زیر لباس خود بیرون آورد و گفت: « نظرم این است كه این میوه ی رسیده، از همان چوب ها به عمل آمده است. »


امیر نصر جا خورد و از حرف معلم خوشش آمد. به ناچار آموزگار خود را با احترام و هدیه هایی گرانبها، به خانه فرستاد و از انتقام گرفتن پشیمان شد.


١٥:٢٥ - 1391/04/31    /    شماره : ٣٤٧٠    /    تعداد نمایش : ٦١٥



خروج





   مطالب مرتبط