نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[فراموشی رمز توسط ایمیل]


  چاپ        ارسال به دوست

وحدت حوزه و دانشگاه (4)

آنچه باید مورد توجه قرار گیرد. مبادی تصوریه و تصدیقیه ای است كه از شرایط ذاتی امكان یك معرفت است. اینگونه مبادی به اقتضائات درونی معرفت مرتبط است و از جای دیگری ریشه نمی گیرد، اما سؤال این است كه چرا باید از این ناحیه میان علوم، تعارضی بوجود آید. اصولا تا آنجایی كه به علوم هم عرض برمی گردد (مثل علوم تجربی مختلف) هیچیك واجد شان و مرتبه ای نیست كه بتواند متعرض مبانی علم دیگری گردد چرا كه برای این گونه تعارضها معنایی متصور نیست و بر فرض وقوع تعارض در مبانی علوم هم عرض، اینگونه تعارضها قابل حل و فصل است و دلیلی بر عدم امكان حل آنها نیست، این قول در مورد علوم غیر هم عرض نیز صادق است.

تفسیر دوم از برداشت ایدئولوژیك
اینك مناسب است كه ما مشكل حوزه و دانشگاه را با تفسیر دیگری از رویكرد ایدئولوژیك نگاه كنیم، از این دیدگاه مبانی مورد بحث كه بدوا به علوم نسبت داده می شود، اصول و دیدگاههای ایدئولوژیكی گروه های مختلف اجتماعی است، اما آنچه سبب شده كه آن خطای تاریخی رخ دهد و این مبانی یا دیدگاههای ایدئولوژیك متفاوت به علوم و معارف مختلف نسبت داده شود، در واقع تلاش یكی از این دو گروه در پوشاندن علایق ایدئولوژیكی خود و استفاده از ابزار موجه علم تجربی در دوران جدید بوده است.
البته در اینجا قصد ما، انكار درجه ای از تعارض میان علوم مختلف نیست، چه بدلیل اینكه علوم جدید از ناحیه علایق ایدئولوژیكی متفاوت جهت داده شده اند، بطور طبیعی و بالاخص از جهت محتوایی و بعضی مبانی هستی شناسانه و ارزشی با علومی كه در حوزه تمدنی دیگری قرار گرفته و از علایق ایدئولوژیكی ناهمگونی با آن تغذیه می كند، در لایه هایی معارض می افتد. در واقع بسط طبیعی علوم، در این فضاهای متفاوت تمدنی، چنین اقتضایی دارد. آنچه انكار می شود تمایز ماهوی و غیر قابل حل میان این علوم است، یعنی آن تمایزهایی كه هیچ نوع جمعی میان این علوم را نمی پذیرد، چرا كه جمع موردنظر، از طریق دخل و تصرف، باز تفسیر و حذف و اضافات غیر مخل به ماهیت این علوم قابل حصول است. بهرحال از این دیدگاه معارضه به حوزه ای بیرون از حوزه علوم منتقل می شود، و معارضه موجود در حوزه معرفت به تعبیری معارضه پوششی و به تعبیری باز نمودی ثانوی از آن معارضه بیرونی تلقی می شود.
اینجا صحبت بر سر معارضه ای است كه با طرح تصویرهای متفاوت از جهان، زندگی و حیات اجتماعی، جایگاه، شان و نقشهای متفاوتی به علوم می دهد و آنها را در جریان جذب و ادغام در درون نظام مطلوب خود به رنگ خویش درمی آورد و به سمت و سویی كه اقتضاء دارد، می كشاند. از منظر جامعه شناختی انعكاس و جلوه این تعارض، معارضه گروههایی است كه بر حسب تعلق خاطر به ارزشها، علایق و دیدگاههای متفاوت ایدئولوژیكی، این یا آن دسته از علوم را به عنوان ابزار معارضه خویش برمی گزینند، و مقاصد خویش را در پشت آن پنهان می سازند. اما بهرحال، مساله دوگانگی میان حوزه و دانشگاه بسیار بیش از بستگی به علایق و مصالح یك گروه یا دو گروه اهمیت و حساسیت دارد. این مساله ای مرتبط با بقاء و رشد جامعه ما و كوشش تاریخی این ملت برای پی ریزی یك بنای مستقل، و بالاتر از آن، خروج از این بست كنونی تمدن غرب است. این دوگانگی مذكور، دو گانگی دو ساخت اجتماعی، دو جامعه و دو جریان تمدنی است، و از این دیدگاه پیدایش نهادهای آموزشی جدید و گروههای مرتبط با آن، در واقع امری جز تلاش برای شكل دهی به یك ساختار جدید اجتماعی در كلیت آن، یعنی ایجاد جامعه ای نو نبوده است. این تلاش اگر صورت دیگری می داشت قطعا واجد معنایی متفاوت بود. اما مساله این است كه جریان مزبور، موفقیت خود را در هدم بنیانهای سنتی آموزش و گروههای مرتبط با آن، و با كل جامعه بومی می دید.
از دید آنان، موفقیت این تلاش جدید در گرو ریشه كنی تمامی دست آوردهای گذشته این جامعه، و تلبس به این لباس تازه بود. این حركت همانطوری كه گفته شد و می دانیم، محدود به حدودی نبود. مساله صرفا ایجاد نهادهای جدید آموزشی و انتقال دست آوردهای علمی تازه و تربیت متخصصین عالم به علوم جدید و توانا در بكارگیری آنها، و در نتیجه بهسازی جامعه نبود، این حركتی بود كه هدف نهایی آن ایجاد جامعه ای كاملا متفاوت با گذشته و در تقابل با آن بود. هدف این بود كه از یكطرف با جایگزین كردن علم تجربی به جای دین، یا تصرف در دین بر پایه مبانی ایدئولوژیكی علم جدید، مبنایی تازه برای ارزش آفرینی، سیاستگذاری، اداره و كلا اجماع اجتماعی فراهم آورد، و از طرفی با جایگزین كردن علمای علوم تجربی به جای علوم دینی رهبرانی متفاوت و متناسب با این ساختار جدید ایجاد نماید، امری كه كاملا ماهیت ایدئولوژیكی مساله را نشان می دهد.
اینكه چرا پیدایش گروههای اجتماعی تازه تحت عنوان علمای دانشگاهی یا روشنفكران، و اقدامات آنها از همان بدو امر و پس از آن، از سوی ساختارها، نهادها، گروهها و اقشار ملی و بومی مورد پذیرش قرار نگرفت، و به دیده شك و تردید و بعضا خصومت بدانها نگاه شد، ریشه در همین واقعیت دارد. البته علیرغم اینكه تلاش شده است این مخالفتها و خصومتها را مطابق الگوی ماخوذ از تاریخ غرب، به علم ستیزی و مخالفت علمای دینی با علوم و عالمان تجربی تعبیر و تفسیر كنند، هیچ شاهد تاریخی معتبری برای آن وجود ندارد، بلكه آنچه مورد مخالفت قرار می گرفته اقدامات این گروههای منتسب و داعیه دار علوم جدید و گرایشهای ایدئولوژیك آنها در هدم ساختار و نهادهای ملی، و ایجاد جامعه ای بر پایه ایدئولوژی پنهان و مضمر در علوم جدید بوده است. در آن معارضه تاریخی، نفس انتقال علوم جدید و یا تربیت متخصصان و عالمان به این علوم امری مذموم تلقی نشده است.[1]
ما به لحاظ تاریخی حداقل یكبار دیگر درگیر چنین انتقالی بوده ایم، یعنی در زمان انتقال علوم یونانی به جهان اسلام و تربیت و پرورش عالمانی به این علوم تحت عنوان فیلسوف و یا غیر آن، هر انتقالی از این دست قطعا مساله برانگیز است، و حتی مخالفتهایی را موجب می شود. اما در این اولین تجربه تاریخی هرگز مساله صورتی این چنین نداشت و علیرغم مساله برانگیزی آن و حتی ایجاد مخالفتهای بعضا عمیق، نهایتا ما شاهد جذب و ادغام علوم وارده در ساختار معرفتی جامعه اسلامی شدیم، زیرا در جریان این انتقال، تعمدی بر انتقال این علوم همراه با مبانی ایدئولوژیكی آن نبود، و بلكه برعكس آگاهانه یا ناخودآگاه، انطباق علوم مزبور با موقعیت جدید -تمدن اسلامی- مدنظر قرار گرفته بود. اما آنچه مانع نزدیكی نسبی یا تقلیل خصومتها در این دومین تجربه تاریخی یعنی دوران معاصر شد، این بود كه در جریان انتقال، هرگز تلاش نشد كه میان علوم جدید و قدیم پیوندی بوجود آید، و علوم تازه از ریشه های ایدئولوژیكی خود جدا شده و ماهیتی بومی و مرتبط با سنتهای این كشور و معرفت دینی پیدا كند، امری كه در اولین انتقال تاریخی به خوبی انجام گرفت. بلكه برعكس تلاش شد كه در پوشش علوم جدید و با تمسك به آنها، هرچه بیشتر بر گرایشهای ایدئولوژیكی همراه این علوم تاكید شود. دانشگاهیان ما تا همین اواخر، دورترین افراد نسبت به سنتهای ملی و مفاخر علمی كشور خود بودند، و علوم تازه در تمامی زمینه ها، حتی مثالها و نمونه ها، از نسخه غربی كپی برداری می شد، و این امر، تعارض میان علوم جدید با علوم قدیم را تداوم می بخشید و بلكه تشدید می كرد.
سخن پایانی
حال اگر از دریچه مسائل كنونی خود به این مشكل نگاه كنیم، بیش از پیش روشن می شود كه چرا این مشكل از بنیادی ترین مسائل نظام و جامعه ماست، و تا چه پایه حل آن حساسیت و اهمیت دارد. از این منظر جدید، موقعیت، موقعیت پی ریزی و شكل دهی به یك ساختار اجتماعی تازه و ایجاد جامعه و نظامی نو است. به لحاظ تاریخی تلاش برای هدم جامعه ملی و ساختارهای سنتی از طریق اعمال فشار و جوسازی با شكست روبرو بوده، و این ساختارها توانسته اند در یك چالش تاریخی با سازماندهی خود، بر هجومی كه بدانها شده فائق شوند.
تلاشهای قبلی برای هدم بنیانهای ملی جامعه به ایجاد ساختارهای موازی با ساختارهای سنتی منجر شده است، و جامعه در تمامی عرصه های فكری با دوگانگی ساختی مواجه شده است. تجلی این دوگانگی ساختاری در عرصه نخبگان و آموزش، همانا در عینیت، دو گانگی حوزه و دانشگاه است.
موفقیت نهایی در پی ریزی نظم تازه و جامعه نو، وابسته به حل دوگانگی ساختاری در تمامی زمینه ها و بالاخص این زمینه است. در واقع حل دوگانگی مذكور در جامعه، در كلیت آن وابسته به حل دگرگونی در این زمینه خاص است، زیرا حوزه و دانشگاه در حالت انتزاعی و كاملا تفكیك شده خود، همچون هدایت كننده برای ساختارهای مشابه خود در درون جامعه عمل می كنند. از این دیدگاه، تفكیك دانشگاه از حوزه موجودیت و معنای خود را حداقل در زمینه اجتماعی موجود، از دوگانگی مذكور می گیرد، زیرا این جهت گیریها و یا دغدغه های متفاوت، جهت گیریها و دغدغه های دو گروه اجتماعی اند. بی شك اگر هر یك دارای محملی اجتماعی نباشند كه آنها را فعال سازند، و بصورت یك جریان اجتماعی درآوردند، نهایتا ما چیزی در حد یك مساله نظری در زمینه وحدت حوزه و دانشگاه می داشتیم.[1]. مورخ گرانقدر دكتر عبدالهادی حائری در كتاب ارزشمند «نخستین رویاروییهای اندیشه‏گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب‏» در بحث از نحوه برخورد علما با رویه كارشناسی و علمی غرب به این نكته تذكر می‏دهد كه عموما علماء را مخالف نوسازی در این وجوه (علمی) قلمداد كرده‏اند. از جمله، اقوالی از ژوبر فرانسوی و جمیل قوزانلو نویسنده معاصر در این مورد می‏آورد، اما خود می‏افزاید: «ولی نامبرده هرگز مآخذی در این زمینه نشان نمی‏دهد و نامی از هیچ مرد روحانی كه با نوسازی ستیز كرده باشد نمی‏آورد» و در چند سطر بعد می‏افزاید: «نویسنده حاضر تاكنون به نوشته‏های مربوط به دوره مورد بحث، از هیچیك از مجتهدان كه مستقیما با نوسازی و علوم جدید ستیز كرده باشد برنخورده است‏»، تحقیق تاریخی در موارد نزاع علماء هیچ نمونه‏ای بدست نمی‏دهد كه علماء با علم و یا دانشی علمی از آن حیث كه علم است مخالفتی كرده باشند، و منقولات، مواردی بیرون از این مقوله (علم) را نشان می‏دهد و مشخصا مخالفت آنان، با نظرات و اقوال ایدئولوژیكی بوده كه در پوشش علم عرضه می‏گردیده است.اگر مساله چنین صورتی داشت شایسته اهتمامی در این سطح نبود و اصولا از نظر اجتماعی نیز فاقد معنا و مفهوم می شد. مسائل نظری هر قدر هم كه مهم باشند، از حوزه یك علم و یا اهل آن علم به بیرون سرایت نمی كند، و عموم مردم فاقد انگیزه مشاركت در آن هستند. اما این مساله چنین صورتی ندارد، چون از یك مساله زبده اجتماعی كه بقاء و رشد عموم نهادهای اجتماعی بدان وابسته است، حكایت دارد. این مساله ای است كه یكسری از مسائل عمده و حاد جامعه را پوشش می دهد، و در واقع باید این دسته از مسائل را صورتهای متفاوت و تظاهرات مختلف این دوگانگی، تلقی كنیم. مسائلی از قبیل: تخصص و تعهد، مدیریت فقهی و مدیریت علمی، تقابل عقل و دین، تعارض علم و دین، تقابل ارزشها با واقعیت ها و منافع ملی با مصالح دینی. از این رو، حل این دسته از مسائل، در گرو حل مساله حوزه و دانشگاه است و هر تحولی در این زمینه كاملا اثر خود را در آن زمینه های مرتبط نشان خواهد داد. این دید تازه، علاوه بر اینكه ما را نسبت به حساسیت و اهمیت مساله هوشیارتر می كند، این قابلیت را نیز دارد كه این معارضه یا مشكله را، در مجرایی جدید بحركت درآورد.
با این دید كسی نمی تواند همچنان مشكل را در قالبهای قدیمی و اسطوره ای تعارض علم و دین به پیش برد و با پوششهای موجه و فریبنده نبرد ایدئولوژیك دیگری را صورت بخشد. این پرده دری امكان این را فراهم می كند، كه بصورت صریح مساله طرح شود، و ابزارها و استدلالهای مناسب تری برای دفاع از هر یك از این دو فراهم گردد. این دید هم چنین كمك می كند كه صف بندی روشنتری میان گروههای درگیر در این معارضه تاریخی ایجاد شود. در واقع با این دید بسیاری از ابهامات در این زمینه رفع خواهد شد. اولا كسی مجاز نخواهد بود كه به اعتبار موقعیت مكانی یا هویت صنفی واحد داعیه رهبری كل صنف را داشته باشد، خیلی طبیعی است كه كسانی از این دو نهاد به اعتبار تعلق خاطرهای ایدئولوژیك متفاوت، در صفی خارج از صف صنف خود قرار گیرند، و از این رو رهبری مدعی را نپذیرند و ثانیا این واقعیت نیز روشن می شود كه چرا در دانشگاه، گروههایی در این معارضه تاریخی جانب حوزه را می گیرند، و خارج از صفی كه تصویر معمول تجویز می كند، قرار مدارند. ثالثا از آنجایی كه ماهیت ایدئولوژیك معارضه روشن شده است، هیچكس در تشخیص صف خویش دچار اشتباه و یا تردید نمی شود و نیز نمی تواند خود را بفریبد كه به اعتبار علم دوستی، حقیقت طلبی و تعلق به عینیت و واقع در صف دانشگاه قرار گرفته است، و یا اینكه بترسد از اینكه با قرار گرفتن در صف حوزه ضد علم و حقیقت و مخالف واقع قلمداد شود.

حسين كچوئيان - مجله حوزه و دانشگاه، ش2


٠١:٢٥ - 1392/06/18    /    شماره : ١٦٢٤٩    /    تعداد نمایش : ٥٤٣



خروج





   مطالب مرتبط
 تاکیدآیت الله شهرستانی بر تقویت وحدت حوزه و دانشگاه (خبر)
 وحدت حوزه و دانشگاه (3) (خبر)
 وحدت حوزه و دانشگاه (2) (خبر)
 وحدت حوزه و دانشگاه (1) (خبر)
 حوزه و دانشگاه فرهنگ اقتصاد مقاومتی را ترویج دهند (خبر)
 موانع همکاری حوزه و دانشگاه برطرف شود (خبر)
 امام خمینی(ره) و وحدت امّت (4) (خبر)
 آسیب‌شناسی جرائم به حوزه و دانشگاه ارجاع شود (خبر)
 دانشگاه از حوزه جدا نیست (خبر)
 نقش حوزه و دانشگاه در جامعه و حكومت (2) (خبر)
 نقش حوزه و دانشگاه در جامعه و حكومت (1) (خبر)
بازدیدها
امروز :2184
کل بازديدها :14920403
بازديدکنندگان آنلاين :5
بازديدازاین صفحه :297809